کتاب دختر خوب

The Good Girl
  • 10 % تخفیف
    قیمت : 51,000 | 45,900 تومان

  • موجود
  • انتشارات: آموت آموت
    نویسنده:
کد کتاب : 2910
مترجم :
شابک : 9786003840270
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 416
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2014
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 8
زودترین زمان ارسال : 10 خرداد

نامزد دریافت جایزه ی strand سال 2014

نامزد دریافت جایزه بهترین کتاب معمایی گودریدز سال 2014

معرفی کتاب دختر خوب اثر ماری کوبیکا

داستان کتاب دختر خوب از این قرار است که یک شب میا دنت وارد یک کافه میشود تا برای بار دیگر دوست پسر سابقش را ملاقات کند و زمانی که دوست پسرش نمی آید،او به صورت غیرمنتظره ای با یک غریبه مبهم آشنا میشود اما در واقع میا بدترین اشتباه زندگی اش را تجربه میکند.در ابتدا میا گمان میکند که برای یک شب با کسی بودن این شخص غریبه انسان مناسب و مطمئنی به نظر میرسد، اما مرد میا را فریب میدهد و به زور او را در یک جعبه زندانی میکند تا او را معامله کند،مادر میا و یک کارآگاه به نام هوفمن به جستجوی میا میپردازند و تا مدت زیادیچیزی پیدا نمیکنند اما هیچ کس نمیتوانست ماجراهای احساسی که در نهایت دنیای این خانواده را از بین برد و سرانجام ماجرای جالبی رخ میدهد...

کتاب دختر خوب

قسمت هایی از کتاب دختر خوب (لذت متن)
در چند روز گذشته او را همه جا تعقیب کرده ام. می دانم از کجا خرید می کند، کجا کار می کند. نمی دانم چشمانش چه رنگی است، یا وقتی می ترسد چه شکلی می شود؛ ولی به زودی خواهم فهمید. او یک آرشیتکت است. پس باهوش است و حتما توان حل مسئله ی فوق العاده ای هم دارد، مثلا اینکه چطور از شر یک جسد پنجاه و چند کیلویی خلاص شود، بدون اینکه کسی بو ببرد. مادر خوبی بودن یک مبارزه ی باخت - باخت دائمی در تمامی ساعات تمامی روزهاست. یکبار از او پرسیدم چرا نقاشی را دوست دارد، چرا این تنها کاری است که او را مجذوب می کند. جواب داد نقاشی می کشد؛ چون این تنها راهی است که با آن می تواند مسائل را تغییر دهد. می توانست اردک ها را تبدیل به قو و روزهای ابری را آفتابی کند. جایی بود که لازم نبود در آن واقعیت جریان داشته باشد. حالا که ایمیل اختراع شده، بیشترین ارتباطی که داریم، فرستادن مطالب اینترنتی برای یکدیگر است. همه چیز را نمی شود با چشم به خاطر سپرد: با دست ها و انگشت ها حفظ می کنیم. برجستگی ها و فرورفتگی های جمجمه ها. پوست خشکیده. هیچ رفتاری بی معنی نیست. با هم لاس نمی زنیم. نیازی به این کار نیست. حرفی از روابط گذشته و آدم های دیگر پیش نمی کشیم. سعی نمی کنیم حسادت یکدیگر را تحریک کنیم. اسم های بامزه برای هم انتخاب نمی کنیم. حتی به واژه ی عشق اشاره نمی کنیم.

ولین کارخلافی که انجام دادم، این بود که شخصی به نام توماس فرگوسن را پیدا کنم. قرار بود او را وادار کنم قرضی را که گرفته بود پس بدهد. آدم پولدار و عجیبی بود. نابغه ی تکنولوژی بود که در دهه ی نود برای خودش اسم و رسمی دست و پا کرده بود. عاشق قمار کردن بود. مبلغ هنگفتی وام گرفته بود و تقریبا همه ی پولی را که قرار بود با آن خانه بخرد، در قمار باخته بود. بعد پس انداز دانشگاه فرزندش را در قمار باخته بود. بعد به سراغ پس اندازی رفته بود که والدین زنش برایش گذاشته بودند. زنش وقتی این موضوع را فهمید، او را تهدید کرد که ترکش می کند. او باز هم پولی دست و پا کرده و به قمارخانه ای در جولیت رفته بود تا هر چه باخته، جبران کند. آن بار پول زیادی به جیب زده بود اما قرضش را پس نداد. پیدا کردن توماس فرگوسن راحت بود. یادم هست که وقتی به خانه ی او در محله ی استریت ویل در شیکاگو می رفتم، دست هایم چطور می لرزید. نمی خواستم به دردسر بیفتم. زنگ در را زدم. وقتی یک دختر نوجوان لای در را باز کرد، با هل دادن در خود را وارد خانه کردم. شبی پاییزی بود و ساعت از هشت گذشته بود. به یاد دارم که هوا سرد بود. خانه تاریک بود. دختربچه شروع به جیغ زدن کرد. مادرش هم دوان دوان به آنجا آمد. وقتی من تفنگم را نشان دادم، آن ها زیر یک میزکار کهنه پناه گرفتند. به زن گفتم که شوهرش را صدا کند. او طبقه ی بالا مخفی شده بود. همه ی اقدامات ضروری را انجام داده بودم، قطع کردن خط تلفن و بستن در پشتی خانه. راهی برای فرار نداشت. اما با این حال توماس فرگوسن آنقدر صبر کرد تا من دست و پای زن و فرزندش را بستم و با تفنگی که سر همسرش را نشانه رفته بود، همان جا ایستادم. تا اینکه بالاخره از لانه بیرون آمد. گفت که پولی ندارد. حتی یک سنت به نام خودش ندارد. اما ممکن نبود حرفش راست باشد. بیرون خانه اش یک کادیلاک شاسی بلند نو پارک شده بود که همسرش هدیه خریده بود.