کتاب آنک آن یتیم نظر کرده 3

An Yatim-e Nazar Karde
(سالیان سخت)
کد کتاب : 79294
شابک : 978-6000334611
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 159
سال انتشار شمسی : 1400
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 8 مرداد

آنک آن یتیم نظر کرده
An Yatim-e Nazar Karde
(رمان زندگی پیامبر)
کد کتاب : 29544
شابک : 978-0341753995
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 632
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2000
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 10
زودترین زمان ارسال : 8 مرداد

معرفی کتاب آنک آن یتیم نظر کرده اثر محمدرضا سرشار

"آنک آن یتیم نظر کرده" به قلم "محمدرضا سرشار"، رمانی است پیرامون زندگی پیامبر اسلام (ص) که بخش اول آن، با رویای عبدالمطلب شروع می‌شود و به او الهام می‌شود که چاه زمزم را حفر کند. او محل حفاری را در نزدیکی مکه که در خوابش به آن اشاره شده بود، پیدا می‌کند. قریش با حفر چاه مخالف هستند و از عبدالمطلب می‌خواهند که از این کار خودداری کند. در نهایت به توافق می‌رسند که نزد یک روحانی بروند و حکم او را بپذیرند. روحانی در حومه مکه زندگی می‌کند و چند نفر از اهالی قریش همراه با عبدالمطلب نزد او می‌روند. آنها در راه گم می‌شوند و در مخمصه وحشتناکی گرفتار می‌شوند، بنابراین به عبدالمطلب اجازه می‌دهند که چاه را حفر کند.
عبدالمطلب در حین حفر چاه، گنجی را پیدا می‌کند. عرق از منافذ بدنش مانند رگه‌هایی ریز جاری می‌شود و در این هنگام، نفس او به شماره افتاده و احساس می‌کند هوایی برای نفس کشیدن وجود ندارد. او سعی می‌کند بلند شود و خود را بیرون بکشد. لیک، دست‌ها و پاهایش توان یاری دادن به او را ندارند. او نمی‌تواند کاری انجام دهد و فروپاشیده، دندان‌هایش را به هم فشار می‌دهد و فریادهایش را فرو می‌خورد...
"آنک آن یتیم نظر کرده" به قلم "محمدرضا سرشار"، درباره مطالب معتبر تاریخی مرتبط با زندگی و رحلت پیامبر اسلام (ص) است که در قالب داستانی با لحنی غنایی نوشته شده است. این اثر پس از انتشار، تحسین‌های زیادی را از جشنواره‌های ملی به دست آورد. هرچند نویسنده در پرداختن به زندگی حضرت محمد (ص) به منابع تاریخی ارجاع داده است اما تخیل او در توجه به حالات روحی شخصیت‌های فرعی و به تصویر کشیدن مکان‍ها و آیتم ها به وضوح مشهود است.

کتاب آنک آن یتیم نظر کرده

محمدرضا سرشار
محمدرضا سرشار (زادهٔ ۲۳ خرداد ۱۳۳۲، کازرون) مشهور به رضا رهگذر، نویسنده و پژوهشگر و منتقد ادبی و گوینده برنامهٔ رادیویی قصه ظهر جمعه است.او در سال ۱۳۳۲ کازرون[۱] متولد شد. اما بیش از شش سال از سالهای اولیه کودکی را در این شهر سپری نکرد. او پس از اخذ دو دیپلم فنی و ریاضی و طی دورهٔ سربازی در کسوت سرباز معلم (سپاهی دانش) در سال ۱۳۵۴، با رتبه دوم در رشتهٔ مهندسی صنایع دانشگاه علم و صنعت ایران مشغول به تحصیل شد اما به خاطر علاقه‌ای که به نویسندگی داشت موجب شد تا وارد عرصهٔ هنر شود و در سال ۱...
قسمت هایی از کتاب آنک آن یتیم نظر کرده (لذت متن)
هنگامی که برادرزاده ام آمد، بحیرا، ژرف در او نگریست... مرا و محمّد را نگاه داشت. در اینگاه دریافتم که او با ما سخنی دارد... بحیرا شتابناک، به میان دو کتف محمّد نگریست. چو آن نشان خزگونه مای به سیاهی را دید، در دیدگانش اشک جوشیدن گرفت... سوگند به خداوندی که جان بحیرا در دست اوست، که وی، هموست: همو که تورات و انجیل مژده آمدنش را داده اند... چه نیکور روزی بود امروز، برای من!

محمد به آوایی پست گفت: دختر عمو؛ تو بسیار مالمندی و من مردی درویشم هم از این رو همسری می خواهم که در مال و حال به من مانند باشد. - ای محمد؛ این چه سخنان است که می گویی! در میان جمله عرب در نسب و خاندان کس از تو برتر نیست در بین ایشان به راستی و درستی نیز کس مانند تو نیست. نیز آگاهی که من خواستاران بسیار دارم از بزرگان و جوانان عرب، من اما درباره تو چیزها شنیده ام... و خود نیز چیزها دیده ام که سوی تو رغبت کرده ام، اینک تو نیز اگر به من راغب باشی، من خود را کنیز تو خواهم دانست و جمله دارایی و غلامان و کنیزان خویش را به توا واخواهم گذارد.

بخاری گرم که از شکنبه و آنچه اندرونش بود بر می خاست و بوی ناخوشی که از آن در هوا می پراکند، آشکارا نشان از آن داشت که شکنبه، لحظه هایی پیش از شکم شتر به در آورده شده بود... عاص برده اش را گفت: در پس بتی در نزدیک محمّد نهان می شوی و چون او به سجده رفت این شکنبه را چنان واژگون بر میان دو کتفش می نهی که سر و تن او بدان آلوده شود... پیامبر، تازه پیشانی بر زمین نهاده بود که ناگاه چیزی سنگین و خیس و گرم، بر میان دو کتف خویش احساس کرد؛ و بویی تند و ناخوش در بینی اش پیچید...

- چه بگویم ای حمزه که عمرو هشام امروز با محمّد چه کرد ... - چه کرد...؟ در کجا...؟ - آنچه از سخنان زشت و دشنامها که می دانست، امین را و آیین او را گفت... و با سنگی بر سر او کوفت، تا خون آن جاری شد. - ... و برادرزاده ام در پاسخش چه کرد؟ - هیچ...! آشکار بود که عظیم رنجیده بود. لیک... - اینک این عمرو در کجاست؟ - با یارانش روانه حرم شد، ای جهان پهلوان!... حمزه چون به رواق رسیدف یکسر سوی عمرو رفت و پیشتر تا به خود آییم یا مجال برخاستن از جای یابیم؛ به ناگاه کمان را از دوش برگرفت و فراز برد و تند بر سر عمرو فرو آورد... عمرو را دیدیم که سیمایش از درد به هم برآمد و از شکافی بزرگ که در پیشانی او پدیدار گشته خون بر چهره اش سرازیر شد.