روزی بود و روزگاری. پادشاهی بود به نام عضدالدوله. او زیرک و باسیاست بود و به آبادی مملکت علاقه داشت. روزی از روزها یکی از مامورانش نامه ای برایش نوشت و گفت: برای انجام ماموریتم می رفتم و از دروازه ی شهر خارج شده بودم. در راه با جوانی آشنا شدم که لاغر و زرد بود و...