آخرین روزهای آبان ماه سرخوش و بی خبر رو به اتمام بود. اشعه های خورشید با لجاجت از گوشه و کنار پرده به داخل اتاق سرک می کشید. نگین از لحظه لحظه خواب صبحگاهی اش لذت می برد و با اینکه صدای مادرش را می شنید،اما دلش نمی امد که از رختخواب جدا شود. هنوز دوست داشت کمی بیشتر بخوابد. بالاخره با سستی و بی حالی از زیر پتو بیرون آمد و کش و قوسی به اندام زیبا و دخترانه اش داد. طبق عادت همیشگی به آینه نگاهی انداخت و با عجله موهای بلند و سیاهش را که تا کمرش می رسید بدون اینکه شانه بزند با کش بست و از اتاق خارج شد...
خانم حسن نیا بااحترام به شما ولی لطفا چهارتا رمان خوب و قوی بخون که بتونی رمان بنویسی رمان زیرسقف عشقی که نوشتی انگار بچه ۱۰ساله اونو نوشته فوق العاده ابکی کمی دور از ذهن و بسیاااار هندی و بی مزه یعنی حتی ارزش،یک بار خوندنم نداره حیف وقت به هیچ وجه به کسی این رمان رو پیشنهاد نمیکنم