- حامی چون نمیخوای نگام کنی؟ خیلی بیمعرفتی بیوفا! نمیدونی تو این مدت چی کشیدم. حالا چرا واسه من ناز میکنی؟ دلت میخواد پیشت التماس کنم؟ باشه میکنم و هزار بار میگم عزیز دلم چشماتو باز کن من خودم فدات میشم تو به من لبخند بزن خودم کنیزت میشم. تو فقط به نگاه خشک و خالی به صورتم بنداز. دیدی تو این مدت چه بلایی سرم آوردی پاک منو دیوونهی خودت کردی ناقلا! اگه من تو رو نداشتم که بعد از اون حادثه میمردم. حالا هم که بچهمون رو تنهایی گذاشتی بزرگ کنم. میدونی دست تنها بچه بزرگ کردن سخته آقا. پاشو دیگه لوس نشو الان پرستار مییاد.
می خوام چشم هامو باز کنم ولی پلک هام خیلی سنگین هستن و توان ایستادگی و بازماندن ندارند. بالاخره به هزار زحمت چشم هامو باز می کنم. همه جا تاریکه و هیچی نمی بینم ولی نه ..... داره روشن می شه . آروم آروم پلک های سنگینم بسته شدن، انگار وزنه ای بهشون بسته باشند. نمی دونم چه مدت طول کشیده تا بالاخره تونستم پلک هامو باز کنم. این بار می تونستم واضح تر از قبل اطرافم رو ببینم. همه جا سفید بود حتی رنگ دیوار اتاق . صدای نا آشنایی رو می شنیدم. گیج و منگ بودم. صدای پایی رو به وضوح می شنیدم.