کتاب شما که غریبه نیستید

You are not a stranger
کد کتاب : 6998
شابک : 978-9647603478
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 354
سال انتشار شمسی : 1391
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : سلفونی
سری چاپ : 17
زودترین زمان ارسال : 28 تیر

شما که غریبه نیستید
You are not a stranger
زبان فرانسه
کد کتاب : 6997
مترجم : میترا فرزاد
شابک : 9780050606049
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 354
سال انتشار شمسی : 1384
سال انتشار میلادی : 2005
نوع جلد : سلفونی
زودترین زمان ارسال : 28 تیر

معرفی کتاب شما که غریبه نیستید اثر هوشنگ مرادی کرمانی

هوشنگ مرادی کرمانی سال 1323 در روستایی از توابع شهرستان کرمان چشم به جهان گشود. وی دارنده مدرک لیسانس نرجمه زبان انگلیسی ست، در سال 40 شمسی فعالیت هنری خود را با رادیو کرمان شروع کرد و سپس در تهران به این فعالیتش ادامه داد.

آثار مرادی کرمانی همواره جایزه های خارجی و داخلی معتبری را از آن خود کرده اند. کتاب های وی که بیشتر برای ما آشنا هستند عبارت اند از: قصه های مجید، بچه های قالیباف خانه، نخل، خمره، مشت بر پوست، تنور، لبخند انار، مهمان مامان، نمایش نامه کبوتر توی کوزه، مربای شیرین، مثل ماه شب چهارده، نه ترونه خشک، شما که غریبه نیستید و…

کتاب «قصه های مجید» که در تلوزیون ایران هم به تصویر کشیده شد بی تردید برای ما ایرانی ها از خاطره انگیز ترین داستان هاست. «شما که غریبه نیستید» شرح خاطرات دوران کودکی پر ماجرا اما جالب و خواندنی هوشنگ مرادی کرمانی است. خاطرات کودکی که گاه شیطنت و بازیگوشی اش خواننده را به خنده وامی دارد و گاهی هم مظلومیت و تنهایی اش، چشم های مخاطب را خیس اشک می کند. این کتاب به همت انتشارات «معین» منتشر شده است.

کتاب شما که غریبه نیستید


ویژگی های کتاب شما که غریبه نیستید

برنده ی جایزه بهترین رمان نوجوان مهرگان ادب 1384

هوشنگ مرادی کرمانی
هوشنگ مرادی کرمانی (زاده ۱۶ شهریور ۱۳۲۳ در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد کرمان) نویسنده معاصر ایرانی است. شهرت او به خاطر کتاب هایی است که برای کودکان و نوجوانان نوشته است.
قسمت هایی از کتاب شما که غریبه نیستید (لذت متن)
تابستان عمو اسدالله که نظامی بود، دست زنش را گرفت و از کرمان آمد پیش ما. عروسی شان را ندیده بودیم. عروس هم ما را ندیده بود. عروس چهارده، پانزده ساله بود و خود عمو هم بیست و دو، سه ساله. خدا می داند چه قدر خوشحال شدیم. ننه بابا از یک ماه قبلش هی تدارک دیده بود که جلوی عروس سرفراز باشد. وقتی آمدند برای من هم پیراهن زرد با گل های صورتی آوردند و بلبلی که تویش آب می ریختم. توی بلبل آب می ریزم، لب هایم را می چسبانم به دم بلبل. دم بلبل سوراخ است. فوت می کنم. نفسم از سوراخ دم می رود و می خورد به آبی که شکمش را پر کرده. به جای قل قل، چهچه می زند. نمی دانم که جنس بلبل از چیست، خوب نگاهش می کنم. از شیشه نیست. قرمز است و وقتی توش فوت می کنم، آب را می بینم که از هوای نفسم می جوشد.

وقتی از میان باغ و از کنار رودخانه این ور و آن ور می برمش، پاشنه های بلند کفش هاش در گل و شل فرو می رود. دامن پیراهنش به خارها و علف ها و پونه ها گیر می کند. حرص می خورد که رخت ها و کفش های عروسی اش خراب می شود. زن ها و دخترها از لب چینه ها و از پشت درخت ها و توی باغ نگاهش می کنند. هر جا می رویم بالا بالا می نشاننش. عمو لباس های خوشگل نظامی دارد. لباس شخصی نمی پوشد. برایمان از شهر نان هم آورده اند. نان ها بلند و سوراخ سوراخ که تا آن وقت ندیده ام. اسم نان ها را گذاشته ام «نان کت کتو» یعنی «نون سوراخ سوراخ».

جوجه ای که عمو قاسم داده بود، بزرگ شده و مرغی شده، از سوراخ های نان می بینمش، که توی کرت زیر داربست درخت انگور خاک ها را با پاهایش می کند و چاله درست می کند. «فیلو» سگمان را می بینم که بغل دیوار طویله خوابیده و سرش را گذاشته روی دست هایش.