جناب فولادینسب در این رمان، صحنهها و حالات رو خوب توصیف میکنن، اما روایت به هیچ عنوان پیش نمیره و سست، خام و عقیم رها میشه. در واقع این کتاب، از نظر من، شرح وضعیتی از زمان حضور شخصِ ایشون در آلمان هست و ناموفق بودنشون در نوشتن رمان. کل رمان رو میشه در همون نوشتهی خلاصهی پشت کتاب، خوند. بیکم و کاست. این رمان، یک یادداشت 545 صفحهای، پُر از زیادهگویی است، به طوری که نویسنده اصلا علاقهای به بازنویسی نداشته و هرگز حاضر نشده از بکار بردن جملات تکراری پرهیزه کنه. که در این صورت این کتاب، مثل داستان بلند اولشون (هشت و چهل و چهار) میتونست یک داستان معمولیِ بیادعا باشه. از نظر من به واسطهی دورههای داستاننویسی ایشون، رقم این کتاب بالا رفته و به چاپ چهارم رسیده. با اینکه به خود جناب فولادینسب ارادت شخصی دارم اما... من به هیچ عنوان توصیه نمیکنم این کتاب رو.
واقعا تحسین برانگیزه نوشتههای کاوه فولادینسب