قایق ها که برسند، آفتاب گردان ها را با کاغذها و کاست می دهم بهشان برمی گردم. امیدوارم به دستت برسند. برمی گردم خانه. نمی دانم چه طوری باید با من حرف بزنی. برمی گردم خانه و به ابرها نگاه می کنم و شب ها می آیم دریا ببینمت. اگر خواستی چیزی بهم بگویی که بفهمم این ها را خوانده ای، کنار نقشه بایست و بگو «فردا آفتابی است.»
سه روز پیش کتاب به دستم رسید. امروز تمامش کردم. هنرمندانه نوشته شده بود. توصیه میکنم اگر به ادبیات روز ایران علاقمند هستد از دست ندهید.
کتاب مبهوتکنندهست. چیزی برای گفتن ندارم. تعجب میکنم که چرا اینقدر کم ازش صحبت شده. احتمالاً جزو بهترین مجموعهداستانهای دههی ۹۰ فارسی است. آخر داستانها سن نویسنده را حساب میکردم و هر بار باورم نمیشد کسی در فاصلهی بیست تا بیست و پنج سالگی این داستانها را نوشته باشد. دستمریزاد.
این دیدگاه رو فقط برای این مینویسم که برای این کتاب هیچ دیدگاهی نوشته نشده. چنل تلگرام این نویسنده رو یه سال پیش پیدا کرده بودم و هرازگاهی متنهاش رو میخوندم و توی دلم ستایش میکردم، و بعد متوجّه شدم گویا کتابی دارن و خریدم. الان ۰۲:۵۱ دقیقهست و تو تاریکی زیر نور چراغ مطالعه کتاب رو تموم کردم. فقط میتونم بگم: چه قلمی ! اول خواستم از زیبایی «اسبهای اطراف» بگم، تا رسید به «مثلث». بعد رسیدم به تاریخ نوشته شدن مثلث و چندثانیه مات موندم.«آبان نود و هشت» سه داستان موردعلاقهام از این کتاب رو چندبار خوندم. سپاسگزارم از نویسنده و نشربان که این کتاب رو چاپ کردن. بی نهایت منتظر کتاب بعدی این نویسندهام. واقعاً چیزی ندارم بگم. اینکتاب خیلی ناشناختهست و غمگینم میکنه. فقط میتونم بگم بخونید.همین.