قایق ها که برسند، آفتاب گردان ها را با کاغذها و کاست می دهم بهشان برمی گردم. امیدوارم به دستت برسند. برمی گردم خانه. نمی دانم چه طوری باید با من حرف بزنی. برمی گردم خانه و به ابرها نگاه می کنم و شب ها می آیم دریا ببینمت. اگر خواستی چیزی بهم بگویی که بفهمم این ها را خوانده ای، کنار نقشه بایست و بگو «فردا آفتابی است.»
این دیدگاه رو فقط برای این مینویسم که برای این کتاب هیچ دیدگاهی نوشته نشده. چنل تلگرام این نویسنده رو یه سال پیش پیدا کرده بودم و هرازگاهی متنهاش رو میخوندم و توی دلم ستایش میکردم، و بعد متوجّه شدم گویا کتابی دارن و خریدم. الان ۰۲:۵۱ دقیقهست و تو تاریکی زیر نور چراغ مطالعه کتاب رو تموم کردم. فقط میتونم بگم: چه قلمی ! اول خواستم از زیبایی «اسبهای اطراف» بگم، تا رسید به «مثلث». بعد رسیدم به تاریخ نوشته شدن مثلث و چندثانیه مات موندم.«آبان نود و هشت» سه داستان موردعلاقهام از این کتاب رو چندبار خوندم. سپاسگزارم از نویسنده و نشربان که این کتاب رو چاپ کردن. بی نهایت منتظر کتاب بعدی این نویسندهام. واقعاً چیزی ندارم بگم. اینکتاب خیلی ناشناختهست و غمگینم میکنه. فقط میتونم بگم بخونید.همین.