من در تن مادرم زندگی می کردم و اکنون او در اندیشه ی من زندگی می کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان سختی می مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانه ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.
چند روزی ست که از نوشتن گریزان. هنوز نمی خواهم مرگ مادرم را باور کنم و انگار نوشتن درباره این مرده مرگ او را مسجل می کند. حداقل این است که مرا به شدت خسته می کند. روزهای بدی است. خدایا تو که می توانی آن بهشت کذایی را بیافرینی چرا ما را اسیر چنین جهنمی کرده ای؟ به تو هیچ امیدی ندارم. هر چه هست در من است، به شرط ها و شروط ها. خنده دار است و لی راستی انگار اعصابم درد می کند. همه ی این روزهای اخیر جانم لخت و سنگین بوده است. گویی سربی در ان است که پیوسته مرا فرومی کشد و زمین گیر می کند. سرم خسته و مغزم تنبل است و چیزی در آن است که از کوفتگی فروافتاده است. مثل مردی که از راهی سخت و دراز رسیده باشد و از فرط خستگی، گرسنگی و تشنگی را از یاد برده، بر آستانه ی در خانه اش به خاک افتاده باشد. صبح ها از همیشه بدتر است. مامان گنجشک ها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آن ها را که می شنید گاه بی اختیار می گفت جان! هر روز با صدای گنجشک ها از خواب بیدار می شوم و می بینم از مادرم خبری نیست. چقدر تنها شده ام..
۵۹ روزه که مادر نازنینم رو ندیدم.. دارم تو دریای غم غرق میشم، همه امیدم به زندگی همه ذوق و شوق م مادرم بود و رفت... به قدری حال این روزهامو قشنگ توصیف کرد، گفتم کاش کتاب تموم نمیشد، تک تک لحظات، تک تک توصیفاات او زمین و آسمان من بود.. 💔
برای منم مثل مسکوب سوگ مادرم ذره ذره منو اب کرد این کتاب رو از طریق یه پادکست مواجه با سوگ عزیزِ ادم تهیه کردم و خوندم و به شدت حالشو درک کردم کتاب فوق العاده ای مخصوصا برای کسی که در سوگ مادرشه.من مادرمو به علت کنسر پانکراس از دست دادم و تا لحظه ای که بمیرم دلتنگم مامانم💔
وای منم و دقیقا مادر نازنینم رو با همین بیماری از دست دادم این کتاب دقیقا حال و روز هر روزم ه چقدر خوب بود که خوندمش و کاش تمام نمیشد...
جلد کتاب مقوا هست و بو بد کارتن میده که هیچی جلدش کاملا برگشته این چه نوع چاپ کردنیه؟
امروز این کتاب به دستم رسید وچند صفحه ش رو که خوندم خیلی لذت بردم از قلم نویسنده ای که مدتها بود میخواستم کتاب هاش رو بخونم ممنونم
الهی بمیرم. صفحهی ۵۰ کتاب بودم که کتاب رو بستم و رو به زانو به گریه افتادم.
دلم سوخت برای مسکوب...خیلی. و عجب قلمی. چه قد خوب نوشت
از اون کتاباست که باید مزهمزهش کنین و عجلهای برای تموم کردنش نداشته باشین.
در این کتاب مسکوب با قلمی خاص و پراحساس یادداشت هایی را درباره مادر خودش نوشته است. در جای جای کتاب او به مادرش و اهمیت مادر در زندگی و لحظات سختی که در پیش رو داشته اشاره میکنه.