رمان «شهر و دیوارهای نامطمئنش» بر اساس داستانی کوتاه خلق شده است که «هاروکی موراکامی» در اوایل مسیر حرفهای خود در یک مجله به انتشار رسانده بود. این اثر همچنین از برخی جهات یادآور رمان «سرزمین عجایب بیرحم و ته دنیا» است. هر دو رمان از یک ایده مشترک بهعنوان بستری برای روایت داستان استفاده میکنند: شهری رویاگونه که در ضمیر ناخودآگاه شخصیت اصلی پنهان شده است؛ با این حال، چگونگی پیشروی داستان آنها با یکدیگر تفاوت دارد.

در رمان «شهر و دیوارهای نامطمئنش»، پروتاگونیست بینام به جستوجوی عشق زندگیاش، یعنی دوستدختر دوران نوجوانیاش، در شهری محصور در میان دیوارها میرود—شهری که دختر زمانی درباره آن با او صحبت کرده بود. او همزمان با گذر در میان دنیای خودش و دنیای شهر، به درکی متفاوت از ماهیت زمان و واقعیت، و همچنین احساساتش میرسد. این رمان بسیاری از مضامین کلاسیک آثار «موراکامی» را در خود دارد، از جمله عناصر «رئالیسم جادویی»، پرسشهایی درباره ماهیت واقعیت، و اسرار ذهن انسان. کتاب «شهر و دیوارهای نامطمئنش» مضامینی همچون وابستگی متقابل زمان و ذهن، خاطره و هویت، تلاقی واقعیت و خیال، و دگرگونی ناشی از دلشکستگی را بررسی میکند.
شخصیت اصلی رمان «شهر و دیوارهای نامطمئنش» در هفدهسالگی، تابستانی را با دوستدخترش میگذراند و درباره «شهر محصور در میان دیوارها» صحبت میکند که بهظاهر خیالی است و دختر آن را در ذهن خود ساخته و با او در میان گذاشته است. یک دیوار آجری بلند آن را احاطه کرده است، و تکشاخها هر روز از دروازه آن وارد و خارج میشوند. در این شهر کتابخانهای وجود دارد که در آن رویاها خوانده میشود. هیچکس در شهر اجازه ندارد سایهای داشته باشد و هرگاه تازهواردی از دروازه عبور کند، سایهاش را از او میگیرند. دختر به پروتاگونیست میگوید که او شرایط لازم برای تبدیل شدن به «رویاخوانِ» شهر را دارد. دختر میگوید که در این شهر به دنیا آمده و در کودکی، سایهاش از او جدا شده است. دوستدختر پروتاگونیست باور دارد که در دنیای واقعی، خودش همان سایه است و پروتاگونیست میتواند خویشتن واقعی دختر را در شهر پیدا کند.
در سراسر رمان «شهر و دیوارهای نامطمئنش»، شخصیتها درباره رابطه خود با زمان و تأثیر آن بر تصمیمها و هویتشان تأمل میکنند. شخصیتهایی که خارج از شهرِ محصور زندگی میکنند، هویت خود را حاصل تجربههای قابلیادآوری میدانند. پروتاگونیست اغلب به این موضوع فکر میکند که سالها زندگی کردن با رنج دلشکستگی چگونه مانع از یافتن عشق شده است، در حالی که کاراکتری دیگر ارتباط خود با خاطرات را نیرویی زندگیبخش در نظر می گیرد.
شخصیت اصلی، راوی داستان «شهر و دیوارهای نامطمئنش» است و واقعیت را هم در دنیای واقعی و هم در شهر محصور تجربه میکند. او در طول رمان سفری عمیق و دشوار را پشت سر میگذارد، بر دلشکستگی در سنین پاییین غلبه میکند، و همزمان با زندگی در دو جهان، به درکی بهتر از خود میرسد. پس از ناپدید شدن دوستدخترش، احساس ناامنی و انزوا بیش از هر چیز دیگر بر زندگیاش سایه میافکند.
دیواری که شهر را احاطه کرده، نمادی از شکاف میان واقعیت و رویا است—حصاری که اجازه نمیدهد جهان توهم و جهان واقعیت درهمآمیزد و برای هر کسی که بخواهد از آن عبور کند، چالش ایجاد میکند. دیوار از آجرهایی نفوذناپذیر ساخته شده و حتی گاهی چنان رفتار میکند که انگار زنده است و با شرایط گوناگون سازگاری مییابد. مرز میان واقعیت و رویا ثابت نیست و گاهی باید تغییر کند تا این دو جهان از یکدیگر جدا بمانند. شخصیت اصلی برای جدا نگه داشتن واقعیت و خیال با دشواری روبهروست و نبردی دائمی با دیوار دارد—حصاری که جابهجا میشود و با او سخن میگوید و نشان میدهد که همواره حضور خواهد داشت.
رمان «شهر و دیوارهای نامطمئنش»، بازگشت به مضامینی است که آثار وهمانگیز و ماندگار «موراکامی» را شکل دادهاند، از جمله خاطره، تنهایی و مرز نهچندان آشکار میان جهان درون و جهان بیرون. این رمان که برای طرفداران پرتعداد «موراکامی» آشنا به نظر خواهد رسید، هم بازآفرینیِ اثری قدیمی است و هم پرداختی تازه به مضامین و دغدغههای گذشته.
در ادامه، بخشهایی یکسان از ترجمههای مختلف کتاب «شهر و دیوارهای نامطمئنش» اثر «هاروکی موراکامی» را با هم میخوانیم.

ترجمه آراز بارسقیان – نشر میلکان
(فصل هفتم، صفحه 35)
تو مسئول نگهداری و مدیریت این رویاهای قدیمی هستی. رؤیاهای رویاخوان را انتخاب میکنی و گزارش خواندهشدهها را هم ثبت دفتر. غروب نشده درهای کتابخانه را باز کرده، چراغهای نفتی را روشن میکنی. اگر هوا سرد شد، بخاری را روشن میکنی. باید حواست باشد روغن کانولا و هیزم تمام نشود. بعد برای من رویاخوان چای گیاهی سبز رنگ آماده میکنی.این چای، چشمانم را شفا می دهد و آرامبخش است.کهنهی سفید بزرگی برمیداری و گرد و خاک رؤیاهای قدیمی را خوب میگیری.بعد همه را میگذاری روی میزم.عینک را از روی چشم بر میدارم و دست میگذارم روی این خوابها.دستم را کاسهی آنها میکنم. حدود پنج دقیقهی بعد، رفتهرفته رویاهای قدیمی از خواب عمیق برمیخیزند و سطحشان را درخششی میگیرد. گرمای طبیعی و دلپذیری کف دستهایم مینشیند.اینجاست که خوابها عین کرم ابریشم شروع به بافتن تار میکنند، اولش محتاط، بعد با هیجان. حتما حرفی دارند. شاید مدتها منتظر بودند تا فرصت بیرون آمدن پیدا کنند.
(فصل بیستویک، صفحه 115)
تصور کن محبوبت بیدلیل و ناگهان ترکت کند. چقدر درد دارد؟ بدجوری قلبت شکسته میشود. چه زخم عمیقی است. زخم کاریاش چه خونی ازت میریزد! میتوانی تصور کنی؟
آزاردهندهتر از همه، احساس رهاشدگی از کل عالم است. احساس اینکه هیچ ارزشی نداری. احساس اینکه کاغذی مچالهای یا موجودی نامرئی. کف دستت را نگاه میکنی؛ آنقدر خیرهاش میشوی تا بالاخره بتوانی آنسویش را ببینی. این کار الکی نیست، واقعا میتوانی آنسویش را ببینی. تو فقط توضیحی منطقی و قانعکننده میخواهی و بس، اما هیچکس به تو توضیح نمیدهد. کسی راهنمایت نمیشود، خبری از آدمی که دلداری و دلگرمی بدهد نیست تا پیشمان بماند: اگر هم کسی پیدا شد، برای تو فایده ندارد. تو در صحرای بیآب و علف رها شدهای. همیشه باد سنگینی از یک بر میوزد؛ بادی که عین سوزنهای ریز بر بدن مینشیند. در کمال بیرحمی، از دنیای دوستانه رانده شدهای و آدمی منزوی هستی. افکارت راه دررو ندارند؛ روی هم تلنبار شدهاند و عین تکهی سربی از درون سنگینت کردهاند. بالاخره روزی باید با تو تماس بگیرد. به همین خیال مینشینی تا تماس بگیرد؛ با صبر و حوصله. راستش شاید کاری جز این ازت برنمیآید. هر چه بیشتر منتظر مینشینی، کمتر خبری میشود؛ نه تلفن، نه پاکت ضخیم نامه، نه صدای در خانه؛ فقط سکوت است و دیگر هیچ. اینطوری است که «سکوت» و «نیستی» میشوند دوستان نزدیکت.
(فصل چهلوسوم، صفحه 270)
اگر بیرون نمیرفتم، نمیفهمیدم چه بادی میآید. آن گرمای آرام روز از بین رفته بود و آسمان یکدست با لایهای از ابر پوشیده شده بود. ماه و ستاره محو بودند. چه میشد اگر تیر چراغبرقی در آن فضای سرد، خیابان خالی را روشن میکرد. تندباد سرد و مرطوبی از کوهستان با سر و صدا، خود را از میان شاخههای عریان درختان به شهر میرساند. این باد خبر از برف میداد. برفی که هر لحظه میتوانست ببارد.
مقصد خاصی نداشتم و شروع کردم کنار رودخانه راهرفتن. های نفسم در هوا پخش میشد. پوتینهای سنگین ضد یخم روی سنگفرشها سر و صدا راه انداخته بودند و باعث میشدند خرتخرتِ بلند و آزاردهندهای در فضا بپیچد. رودخانه تقریباً یخ زده بود، ولی همچنان صدای آب را میشنیدم. شب تاریکی بود و هوای سرد بدن آدم را عین سوزن سوراخ میکرد، ولی من پذیرای آن بودم. دیگر تمام وجودم را گرفته بود و داشت بدنم را فشار میداد. حسابی مرا از حال برده بود. حداقل فعلا افکار بیلنگر و مبهم توی سرم میچرخید. دمای انجماد بیرون اشک به چشمم آورد. تنها خوبیاش این بود که توانست آن ملودی تکرار شونده را از سرم بیرون کند. گمانم اینیکی از فضایل زمستان در بخش شمالی کشور بود.

ترجمه ندا بهرامینژاد – نشر خوب
(فصل هفتم، صفحه 41)
از جمله وظایفت در کتابخانه محافظت از رویاهای قدیمی ردیف شده در قفسهها و ساماندهیشان بود. رویاهایی را که باید تعبیر میشدند، انتخاب میکردی و بعد از تعبیر در دفتر وقایع ثبتشان میکردی. درست قبل از غروب در کتابخانه را باز میکردی و چراغها را روشن میکردی، در فصول سرد، بخاری را هم روشن میکردی. برای این کار باید مطمئن میشدی که یکوقت روغن کانولا برای چراغها یا هیزم برای بخاری کمنیاوری. چای سبز غلیظی هم برای خوابگزار – یا به عبارت دیگر برای من – دم میکردی.
با دستمال سفید بزرگی، غبار سفیدی را که روی رویاهای قدیمی نشسته بود، پاک میکردی و بعد روی میز جلوی من میگذاشتی. عینک سبزم را از چشم برمیداشتم و هر دو دستم را روی سطح رویای قدیمی میگذاشتم. آن را در دستهایم نگه میداشتم و ظرف پنج دقیقه رویای قدیمی از خواب عمیق بیدار میشد و سطحش درخشش ضعیفی پیدا میکرد. گرمای طبیعی و دلچسبی از آن به کف دستهایم منتقل میشد. آنوقت رویاها پیچوتاب خوران به وجودم راه پیدا میکردند: اول با شک و تردید، مثل کرم ابریشمی که اولین تارش را میتند و بعد با اشتیاق بیشتر. چیزی داشتند که باید تعریف میکردند. پیش خودم تصور میکردم که با چه صبر و حوصلهای روی قفسهها منتظر مانده بودند تا به وقتش از پوستهشان بیرون بیایند.
(فصل بیستویک، صفحه 138)
میتوانی تصور کنی که چقدر دردناک است، آدمی که دوستش داری بیهیچ دلیلی یکهو بگذارد و برود؟ چقدر قلبت را به درد میآورد؟ تا چه عمقی از وجودت را تکهپاره میکند و چقدر از درون زخم میخوری؟
چیزی که بیشتر از همه آزارت میدهد این حس است که انگار کل دنیا رهایت کردهاند، که حالا آدمی هستی که سر سوزنی نمیارزی. تکهای کاغذ پاره بیمصرف یا صرفا نامرئی. کف دستهایت را بلند میکنی و آنقدر به آنها زل میزنی که یواش یواش طرف دیگرشان را میبینی؛ دروغ نیست، حقیقت دارد.
دنبال یک توجیه منطقی و متقاعد کننده میگردی. بیشتر از هرچیزی به آن احتیاج داری. کسی توجیهی برایت ندارد. هیچکس به تو نمیگوید حالا باید کجا بروی. هیچکس دلداریات نمیدهد یا تشویقت نمیکند. (حتی اگر هم این کار را بکنند، دردی از تو دوا نمیکند.) عملا در این سرزمین برهوت تنها ماندهای. هیچ درخت یا ساقه نازک علفی به چشم نمیخورد. از سمت مخالف باد شدیدی میوزد؛ بادی که مثل سوزن پوست را میگزد. بیرحمانه از دنیایی گرم بیرونت کردهاند. تک افتادهای. با افکاری که راه خروجی ندارند و مثل تکهای سرب سنگین درونت ماندهاند.
حتما از او خبری میشود. با این فکر صبورانه منتظر میمانی. هرچند، کار دیگری از دستت برنمیآید. با اینکه به انتظار ادامه میدهی، خبری از او نمیشود. تلفن زنگ نمیخورد، نامه پر و پیمانی همراه مرسولات پستی نمیرسد. کسی در نمیزند. فقط سکوت است و پوچی. سکوت و پوچی همدمت میشوند.
(فصل چهل و سوم، صفحه 315)
همینکه رفتم بیرون، تازه فهمیدم چه باد شدیدی میوزد. اثری از گرمای مطبوع روز نبود و لایه ابرهای متراکم آسمان را پوشانده بودند. ماه یا ستارهای دیده نمیشد، فقط تیرهای چراغبرق اینجا و آنجا طیف نوری سردشان را به خیابان خلوت میتاباندند. بادی که از کوهستان میوزید، زوزهکشان به شاخههای بیبرگوبر درختان تازیانه میزد. بادی سرد و مرطوب که انگار میگفت هر لحظه ممکن است برف ببارد.
بدون هیچ مقصد خاصی در ذهنم، قدمزنان از گذر کنار رودخانه راه افتادم، نفسم ابر سفیدی در هوا درست میکرد. هربار که پوتینهای برفی سنگینم روی سنگفرش خیابان فرود میآمدند، خشخش بسیار بلندی راه میانداختند.
نیمی از رودخانه از یخ پوشیده شده بود و با وجود این هنوز هم صدای آب جاری را واضح میشنیدم. از آن شبهایی بود که سرما در جانت رخنه میکند، با این حال کموبیش از آن استقبال میکردم. سرما در اعماق وجودم مینشست،
سرتاپایم را در هم میفشرد و کرختم میکرد. دستکم فعلا افکار پوچ و مبهم ذهنم را ساکت کرده بود. هوای یخ چشمهایم را اشک انداخت، ولی آهنگی را که توی سرم افتاده بود، خفه کرد. گمانم از مواهب زمستان در مناطق سرد شمالی بود.

ترجمه مهدی غبرائی – انتشارات نیلوفر
(فصل هفت، صفحه 40)
وظیفهات در کتابخانه حفاظت از رویاهای قدیم ردیف شده و مرتب کردنشان بود. رویاهایی را که باید خوانده میشدند انتخاب میکردی و پس از خواندن آنها را در دفتر کل ثبت میکردی. درست پیش از غروب در کتابخانه را باز میکردی، چراغها و در فصل سرما بخاری را روشن میکردی. برای انجام این کارها لازم بود
مطمئن شوی که روغن کلزا برای چراغها و هیزم برای بخاری کم نمیآوری. ضمنا دمنوش غلیظی برای رویاخوان، به عبارت دیگر من، دم میکردی. دمنوشی آرامبخشی که چشمانم را شفا میداد و آرامم میکرد.
با قابدستمال بزرگ سفیدی با احتیاط گردوخاک رویای قدیم را میگرفتی و میگذاشتی روی میز جلو من. عینک سبزم را از چشم برمیداشتم و دستها را روی سطح رویای قدیم میکشیدم. حدود پنج دقیقه آن را در میان کفهای دو دستم میگرفتم. رویای قدیم نمنمک از خواب عمیق بیدار میشد و سطحش روشنی خفیفی به خود میگرفت. آن وقت گرمای طبیعی خوشایندی به کف دستهایم میتراوید. بعد بنا میکرد به تنیدن رویا در درونم؛ عین کرم ابریشم که نخست با تردید و سپس با شور و شوقی وافر تار میتند. اشتیاق روایت کردن در درونشان حبس شده بود. تصور میکردم چطور صبورانه در قفسه منتظرند وقت شکستن پوسته برسد و بیرون بیایند.
(فصل بیستویک، صفحه 123)
میتوانی تصور کنی چقدر دردناک است کسی که دوستش دار ناگهان و بیهیچ دلیلی ترکت کند، چقدر قلبت به درد میآید، چقدر وجودت دوپاره میشود و چقدر خون به جگرت میکند؟
آنچه بیش از همه آزارت میدهد، این است که دنیا ترکت کرده. آدمی هستی که ذرهای ارزش نداری. تکه کاغذی بیمعنا، یا نامرئی. کف دست را رو به بالا میگیری، به آن خیره میشوی تا رفتهرفته طرف دیگرش را ببینی_دروغ نیست، واقعی است. دنبال توضیح معقول و قانعکننده میگردی. بیش از هرچیز به این توضیح نیاز داری، اما کسی توضیح نمیدهد. هیچکس نمیگوید به کجا رو بیاوری. هیچکس دلداریت نمیدهد، یا تشویقت نمیکند. (حتی اگر بکند هم فایدهای ندارد.) تو را در برهوتی وانهادهاند. نه درختی دیده میشود، نه علفی. باد شدید از یک سو میوزد، بادی که پوست تنت را همچون سوزنهای ریز میگزد. بیرحمانه از دنیای گرم محرومت کردهاند. تنها ماندهای. با افکاری که مفری ندارد و چون کلوخی سنگین و سربی در درونت رسوب کرده.
بالاخره باید خبری از او بشود. با این فکر صبورانه انتظار میکشی. اما شاید کار دیگری از دستت برنیاید. ولی هرچه صبر میکنی، خبری نمیشود. تلفن زنگ نمیزند، در صندوق پستی نامهای پیدا نمیشود. به در تقهای نمیخورد. فقط سکوت است و دیگر هیچ. سکوت و نیستی همنشینت میشوند. هرگز چنین همدمهایی نمیخواستی.
(فصل چهل و سه، صفحه 279)
بیرون که آمدم، تازه فهمیدم چه بادی میوزد. گرمای ملایم روز محو شده بود و ابرهای انبوه آسمان را پوشانده بود. نه ماه دیده میشد، نه ستاره، فقط تکوتوک چراغهای تیرها نور سردی به خیابان میپاشید. تندبادی که از کوهستان میوزید، تنورهکشان از میان شاخههایی برهنه درختان میگذشت. بادی سرد و نمناک. هر دم امکان داشت برف ببارد.
بیآنکه مقصدی در نظر داشته باشم، از رود کنار روانه شدم و بخار سفید نفسم بلند میشد. چکمه سنگین برفیام روی سنگفرش به نحوی غیرطبیعی غرچغرچ بلندی میکرد. نیمی از رودخانه یخ زده بود، با این حال صدای شرشر آب به گوش میرسید. شب سرمای گزندهای داشت، اما آغوش من به رویش باز بود. سرما تا مغز استخوانم رخنه میکرد، سراسر تنم را میفشرد و دستکم برای مدت کوتاهی افکار مهآلودی را که در سرم جولان میداد، کند و کرخت میکرد. هوای یخزده اشک از چشمانم سرازیر کرد، اما نوای مکرری را که در سرم غوغا میکرد تاراند. گمانم بتوان آن را به پای حسن زمستان شمال گذاشت.

ترجمه امیرمهدی حقیقت – نشر چشمه
(فصل هفت، صفحه 34)
وظیفهی تو در کتابخانه محافظت از رویاهای قدیمی ردیف شده و مدیریتشان بود. رویاهایی که باید خوانده میشدند برمیگزیدی و پس از خواندن در دفتر ثبت میکردی. درست پیش از غروب در کتابخانه را باز میکردی، چراغها را روشن میکردی و در فصل سرد اجاق را روشن میکردی. باید حواست میبود که روغن چراغها یا هیزم اجاق تمام نشود. و برای رویاخوان -یعنی من-هم دمنوش غلیظی دم میکردی. دمنوش آرامشبخشی که به بهبود چشمهام کمک میکرد و آرامم میکرد.
با تکه پارچهی سفید بزرگی به دقت گرد سفیدی را که روی رویای قدیمی نشسته بود میگرفتی بعد آن را روی میز جلو من میگذاشتی. من عینک سبزرنگم را برمیداشتم و هر دو دستم را میگذاشتم روی سطح رویا. آن را توی دستهام میگرفتم و حدود پنج دقیقهی بعد رویای قدیمی از خواب سنگینش بیدار میشد و سطحش آرامآرام میدرخشید. گرمای طبیعی و دلپذیری به کف دستهایم میرسید. بعد رویاها درونم به چرخش می افتادند، اول کند، مثل کرم ابریشمی که رشتهای نخ می تند، بعد با شور بیشتر. حرفی داشتند که باید باز میگفتند. تصور میکردم که توی قفسهها بردبارانه انتظار زمانی را کشیده بودند که از پوستههای شان بیرون بیایند.
(فصل بیستویک، صفحه 118)
میتوانی تصور کنی چه دردناک است عزیزت یکباره بیهیچ دلیلی ترکت کند؟ چهقدر این جدایی قلبت را میفشارد، چهقدر روحت را تکهتکه میکند و زخمی درونت خونریزی میکند؟
دردناکتر از همه این حس بود ک تمام دنیا رهایت کرده. این که حالا آدم بیارزشی هستی. یک تیکه کاغذ بیمعنی، یا ساده بگویم نامرئی. کف دستت را بالا میگیری، آنقدر به آن زل میزنی که کمکم میتوانی آن طرفش را ببینی، دروغ نیست، واقعی است. دنبال دلیلی منطقی و قانع کننده میگردی. بیش از هر چیز دیگری به همین نیاز داری. ولی هیچکس توضیحی ندارد. هیچکس نمیگوید حالا کجا بروی. هیچکس دلداریات نمیدهد، دلگرمت نمیکند (اگر میکرد هم فایدهای نداشت).
تک و تنها در سرزمینی متروک به حال خودت رها شدهای. حتی یک تکدرخت یا یک ساقهی علف هم به چشم نمیآید. بادی تند میوزد و پوستت را سوزنسوزن میکند. بی رحمانه از دنیای گرم طرد شدهای. گوشهگیر شدهای. فکر و خیال دست از سرت برنمیدارد، و سنگین مثل یک تکه سرب درونت جا خوش کرده. باید خبری از او برسد. با این فکر صبورانه انتظار میکشی. اما شاید کار دیگری هم از دستت بر نمیآید. باز منتظر میمانی ولی هیچ خبری نمیرسد. تلفن زنگ نمیخورد، هیچ پاکت نامهی قطوری به صندوق پست نمیرسد. هیچ ضربهای به در نمیخورد. فقط سکوت و دیگرهیچ. سکوت و هیچچیز. چیزهایی که اصلا دلت نمیخواهد دوستت باشند.
(فصل چهلوسه، صفحه 277)
همین که پامو بیرون گذاشتم، بادی تند به صورتم خورد. گرمای ملایم روز رفته بود و یک لایه ابر ضخیم آسمان را پوشانده بود. نه ماه پیدا بود نه ستارهها، چراغهای پراکندهی خیابان نوری کمسو و سرد بر خیابان متروک میانداختند. تندبادهایی که از کوهها پایین میآمد در شاخههای لخت درختان میپیچید و زوزوه میکشید. بادهایی سرد و مرطوب. انگار هرآن ممکن بود برف بگیرد.
بیاین که مقصد خاصی در سر داشته باشم، در مسیر کنار رودخانه پیش رفتم، نفسهام سفید بود. پوتینهای سنگین برفیام روی سنگریزهها چنان بلند خرچخرچ میکرد که طبیعی نبود. نیمی از رودخانه یخ زده بود، اما باز صدای جریان آب به وضوح به گوشم میرسید. سرمای شبانه گزنده بود، اما من این سرما را خوش داشتم. تا مغز استخوانم میرفت، همهی تنم را میفشرد و دست کم لحظهای افکار مبهم و بیهدف توی سرم را کرخت میکرد. هوای یخزده اشک به چشمانم میآورد اما ملودی وراج توی سرم را برون میراند. گمانم این از مزیتهای زمستانهای سرد شمالی است.

ترجمه امیر دیانتی – نشر نیماژ
(فصل هفتم، صفحه 41)
وظیفه تو در کتابخانه محافظت و نگهداری صحیح از همهی رویاهای باستانی موجود و بهصف شده در آنجا بود. رویایی را که باید خوانده میشد، برمیگزیدی و آنهایی را که خوانده شده بوند در دفترکل ثبت میکردی. پیش از غروب آفتاب در کتابخانه را باز میکردی و چراغها را روشن و اگر هوا سرد بود، بخاری هیزمی را روشن میکردی. مطمئن میشدی که روغن کلزا و هیزم کافی برایم مهیا باشد. برای «رویا خوان» – یعنی من – چای گیاهی غلیظ درست میکردی تا چشمانم متمرکز و ذهنم آرام شود.با پارچهی سفید کتانی بزرگی، گرد و غبار سفید جمعشده روی رویای باستانی را با احتیاط پاک میکردی و رویا را روی میز، جلوی من میگذاشتی. عینک سبزم را برمیداشتم و دستانم را روی سطح رویای باستانیام میگذاشتم؛ دستانم را دورش حلقه میکردم تا گرم شود. پس از حدود پنج دقیقه، رویای باستانی به تدریج از خواب عمیق خود بیدار میشد و کمکم تلالوی خفیفی روی سطحش به چشم میخورد. گرمای طبیعی ملموسی در کف هر دو دستم احساس میکردم. بعد شروع میکرد به تنیدن رویایش؛ شبیه کرم ابریشمی که نخهای پیله را ابتدا مردد و سپس با شوقی زائدالوصف میتند. آنها حرفی برای گفتن دارند و باید صبورانه در قفسه، منتظر زمان بیرون آمدن از پوستهی خود بمانند.
(فصل بیستویک، صفحه 135)
میتوانم تصور کنم چقدر دردناک است کسی که دوستش داری ناگهان و بیدلیل ترکت کند، چقدر قلبت را به درد میآورد، چقدر تو را عمیقاٌ میکشد و چقدر خون به دلت میکند.
آنچه بیش از هر چیزی مرا آزار میداد این بود که احساس میکردم تمام دنیا مرا رها کرده بود. احساس میکردم هیچ ارزشی نداشتم و تبدیل شده بودم به پارهکاغذی بیمعنی یا فردی نامرئی؛ طوری که انگار اگر کف دستانم را باز میکردم و به آنها خیره میشدم، میتوانستم آنسوی دستانم را به وضوح ببینم.
به دنبال توضیحی منسجم و رضایتبخش هستی. بیشتر از هرچیزی به این توضیح نیاز داری؛ اما هیچکس به تو توضیحی نخواهد داد. هیچکس نمیتواند به تو بگوید که به کدام سمت بروی. هیچکس دلداریات نمیدهد یا تشویقت نمیکند (حتی اگر فرض بگیریم این اقدام سودی هم برایت نداشته باشد). در سرزمینی متروک تنها ماندهای. تا چشم کار میکند حتی یک گیاه و درخت نمیروید، آنجا باد شدیدی همیشه به یک سمت میوزد. باد، پر از سوزنهای ریز است که پوستت را میسوزانند. بیرحمانه از دنیای گرم طرد شدهای و منزوی هستی. احساسات که جایی برای رفتن ندارند مثل تکهای سرب در قلبت میمانند.
باید بالاخره باید خبری از او بشود؛ صبورانه منتظر میمانی. در واقع هیچ کاری نمیتوانی انجام دهی جز صبر کردن. اما هرچقدر منتظر میمانی هیچ تماسی دریافت نمیکنی. تلفنی زنگ نمیخورد و پاکتهای قطوری در صندوق پستی پیدا نمیشوند. هیچ ضربهای به در زده نمیشود. هیچ نصیبی نداری جز سکوت و نیستی.
به این ترتیب سکوت و نیستی به صمیمیترین دوستانت تبدیل میشوند.
(فصل چهلو سه، صفحه 317)
وقتی از خانه بیرون رفتم متوجه شدم باد سوزداری وزیدن آغاز کرده بود. گرمای ملایم روز ناپدید شده بود و ابرهای متراکمی آسمان را پوشانده بودند. نمیتوانستم ماه یا ستارهها را ببینم. فقط تکوتوک چراغهای خیابان نور سردی را به جادهی متروک میتاباندند. باد نامساعدی که از کوه میوزید، از میان شاخههایی که برگهایشان ریخته بود عبور میکرد و خشخش صدا میداد. باد سرد و مرطوب بود و هر لحظه ممکن بود برف شروع به بارش کند. هیچجا و مقصدی نداشتم، همینطور کنار رودخانه راه میرفتم و به سختی در آن سرما نفس میکشیدم. سنگ ریزهها ریز کفشهای برفی سنگینم قرچقرچ میکردند و این صدا به طرز غریبی در سراسر منطقه طنین انداز میشد. رودخانه تا نیمه از یخ پوشیده شده بود؛ اما صدای جریان آب هنوز بهوضوح به گوشم میرسید. شب بسیار سردی بود؛ اما از این سرما استقبال میکردم. هوای سرد تا عمق بدنم نفوذ میکرد، باعث میشد در خودم فرو بروم، ذهنم را بیحس میکرد و افکار مبهم و حتی بیهدفم را موقتا بیرون میراند. باد سرد اشک از چشمانم جاری کرد؛ اما به لطف همین باد بود که ملودی خوشآهنگ اما تکرارشونده در گوشم، دیگر ناپدید شده بود. میتوان آن را فضیلت زمستان شمالی نامید.

ترجمه امیربهروز قاسمی کرمانی - نشر خیزران
(فصل هفتم، صفحه 26)
وظایف تو در کتابخانه، شامل محافظت از رویاهای قدیمی و مدیریت آنها بود. رویاهایی را که باید خوانده میشدند انتخاب میکردی و پس از خواندن، آنها را در دفترچه ثبت میکردی. درست قبل از غروب، در کتابخانه را باز میکردی، چراغها را روشن میکردی و در فصل سرما، اجاق را روشن میکردی. برای این کار، باید مطمئن میشدی که روغنِ کانولا برای چراغها یا هیزم برای اجاق کم نیاید. برای خوانندهی رویا، یعنی برای من یک دمنوش سبز گیاهی غلیظ درست میکردی. دمنوشی آرامبخش که چشمهایم را التیام میبخشید و مرا آرام میکرد.
با یک پارچهی سفید بزرگ، تو با دقت گرد و غبار سفیدی را که روی یک رویای قدیمی جمع شده بود، پاک میکردی و سپس آن را روی میز مقابلم میگذاشتی. من عینک سبز رنگم را برمیداشتم و هر دو دستم را روی سطح رویای قدیمی قرار میدادم. رویا را در دستانم میگرفتم و در حدود پنج دقیقه، آن رویای قدیمی از خواب عمیقش بیدار میشد و سطحش کمکم نور ملایمی از خود ساطع میکرد. گرمایی طبیعی و دلپذیر به آرامی به کف دستانم نفوذ میکرد.
سپس رویاها کمکم در من شروع به چرخیدن میکردند ابتدا با تردید، مثل کرم ابریشمی که نخ میریسد، و بعد با شور و شوق بیشتر. انگار چیزی برای گفتن داشتند. تصور میکردم که چطور صبورانه روی قفسههایشان ماندهاند تا زمانی برسد که از پوستهشان خارج شوند. اما صدایی که در آنها شنیده میشد، آنقدر آرام بود که نمیتوانستم بسیاری از کلمات را درک کنم.
(فصل بیستویکم، صفحه 93)
آیا میتوانی تصور کنی که وقتی کسی را که دوستش داری ناگهان و بدون هیچ دلیلی تو را ترک میکند، چقدر دردناک است؟ چقدر قلبت میشکند؟ چقدر عمیق، روح تو را پاره میکند؟ چقدر خون به دلت میریزد؟ اما آنچه بیش از هر چیزِ دیگری دردناک است، احساسی است که گویی کل دنیا تو را ترک کرده است. گویی اکنون انسانی بیارزش شدهای. تکهای کاغذ بیمعنا، یا صرفاً نامرئی. دستت را بالا میآوری و به آن خیره میشوی تا زمانی که بتوانی کمکم طرف دیگر را ببینی، این دروغ نیست، واقعی است.
تو دنبال توضیحی منطقی و قانعکننده میگردی و بیش از هر چیزی به آن نیاز داری. اما هیچکس توضیحی ندارد. هیچکس به تو نمیگوید حالا باید کجا بروی. هیچکس تو را تسلی نمیدهد یا دلگرمت نمیکند. (حتی اگر این کار را میکردند، کمکی نمیکرد.) تو کاملاً تنها در سرزمینی متروک رها شدهای. نه درختی هست و نه حتی یک ساقهی چمن. بادی شدید از یک سمت میوزد، بادی که مانند سوزنهای ریز، پوستت را میخراشد. تو بیرحمانه از دنیای گرما بیرون انداخته شدهای. منزوی.
با افکاری که هیچ راهی برای بیان ندارند و مانند یک تکه سرب، درونت سنگینی میکنند، باید خبری از او باشد. با این فکر، صبورانه منتظر میمانی. اما شاید کاری جز این نمیتوانی انجام دهی. اما با اینکه همچنان منتظر میمانی، هیچ خبری نمیرسد. تلفن زنگ نمیزند، هیچ پاکت ضخیمی با پست نمیآید، هیچ ضربهای به در زده نمیشود. فقط سکوت و پوچی. سکوت و پوچی دوستان تو میشوند. چیزهایی که دوست نداری دوستانت باشند.
فصل چهل و سوم، (صفحه 218)
بدون مقصد خاصی، در مسیر کنار رودخانه قدم زدم، نفسهایم سفید بودند. چکمههای برفی سنگینم روی شنها صدایی بلند و غیرعادی ایجاد میکردند. رودخانه تا نیمه پوشیده از یخ بود، اما با این حال صدای جریان آب به وضوح به گوشم میرسید. شب بهطور دردناکی سرد بود، اما از سرما استقبال کردم. سرمایی که به عمق وجودم نفوذ میکرد، تمام بدنم را میفشرد و حداقل برای لحظهای افکار بیهدف و مبهمی که در سرم میچرخید را بیحس میکرد. هوای یخزده اشک به چشمانم آورد اما ملودی سرگردانی که در ذهنم زنگ میزد را از بین برد. میتوان آن را فضیلت زمستانهای سرد شمالی نامید.