پوست

The Skin

مشخصات کتاب پوست
مترجم :قلی خیاط
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
زودترین زمان ارسال :3 اردیبهشت
شابک :978-600-376-084-4‬
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1949
تعداد صفحه :416
سری چاپ :1

نامزد جایزه Strega

معرفی کتاب پوست اثر کورتزیو مالاپارته | ایران کتاب

کتاب پوست، رمانی نوشته ی کورتزیو مالاپارته است که اولین بار در سال 1949 انتشار یافت. سروان کورتزیو مالاپارته، راوی داستان، افسری ایتالیایی است که در ناپل خدمت می کند. سرهنگ جک همیلتون، مردی آمریکایی و عضو ارتش ایالات متحده است و بسیار مورد احترام مالاپارته است. جیمی رن، سروانی دیگر در ارتش است و شخصیتی گرم و صمیمی دارد. این سه مرد، روزهای خود را در ایتالیای اشغال شده در کنار هم می گذرانند. آن ها یک روز کوچه ای را پیدا می کنند که با محیط دلگیر و بی روح پیرامون، متفاوت است. در این کوچه، شیرینی های تازه و داغ سرو می شود و یکی از زنانی که آنجا زندگی می کند، ترانه می خواند. مالاپارته همچنین از بازماندگانی سخن می گوید که مجبور به انجام کارهایی می شوند که هیچ وقت تصور نمی کردند برای افزایش احتمال زنده ماندن خود، مرتکب شوند.

کتاب پوست

نکوداشت های کتاب پوست
Malaparte’s legendary work.
اثر افسانه ای مالاپارته.
Barnes & Noble

Subtle and always astonishing.
پرظرافت و همیشه خیره کننده.
Amazon Amazon

Well worth reading.
اثری کاملا ارزش خوانده شدن را دارد.
The New Statesman

قسمت هایی از کتاب پوست (لذت متن)
در شرق، آسمان زخم درشتی برداشته بود و خونش دریا را رنگ سرخ می زد. افق در گودالی از آتش فرو می ریخت. زمین به شدت می لرزید و خانه ها در نوسان بودند. صدای مهیب ریزش دیوارها و سفال های بام در کوچه ها و تراس ها تمامی نداشت. همه چیز گویای یک ویرانگی عمومی بود. صدای شوم و وحشتناکی شبیه شکستن استخوان در هوا می پیچید و از فراز اشک و گریه و داد و فریادهای مردم وحشت زده در کوچه ها می دوید و با انفجار هولناکی دل آسمان را می شکافت.

سیل مذاب خون رنگ چنان زنده بود، چنان خشن و گسترده که طرح و مساحت کوه ها و جلگه ها، جنگل ها و رودها، خانه ها و چمنزارها دقیق تر از روز روشن دیده می شدند. یک به یک کوه های آجرولا و قله های آولینو از هم شکافته و اسرار درون دره و جنگل های سبز خود را رو می کردند. با وجود فاصله ی زیاد بین وزوو و ما که ایستاده بودیم بالای کوه مونته دی دیو و این منظره را با ترس و سکوت تماشا می کردیم، نگاهمان چیزها را به روشنی می دید.

انگار که ذره بین درشتی جلوی منظرگاه رو به رو گذاشته باشند، ما زن و مرد و حیوان را می دیدیم که در دشت و تاکستان و میان خانه ها می دویدند. شعله های آتش را می دیدیم که همچو حیوان غول آسایی چنگال هایش را در هر کنج خانه و کوچه ای فرو برده و هرچه بود و نبود را با خود می برد. چشم ما نه تنها رفتار و حرکات را، موی سیخ شده و ریش ژولیده را، بلکه حتی چشم وحشت زده و دهان باز از بهت را نیز می دید. به نظرمان می رسید که حتی صدای تند نفس سینه ها را نیز می شنیدیم.