دوشنبه هایی که تو را می دیدم

Le vieux qui déjeunait seul

مشخصات کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم
مترجم :
شابک :9786002533661
قطع :رقعی
تعداد صفحه :198
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2015
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :9 تیر

معرفی کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم اثر لئا ویازمسکی | ایران کتاب

«دوشنبه هایی که تو را می دیدم» رمانی از لئا ویازمسکی، نویسنده و بازیگر متولد پاریس است. او نوه فرانسوا موریا نویسنده پرآوازه و برنده نوبل ادبی ۱۹۵۲ است ویازمسکی در فیلم ها و اجراهای بسیاری ایفای نقش کرده و این اثر اولین رمان اوست که جایزه منتخب خوانندگان سال ۲۰۱۷ را از آن خود کرده است. کلارا، بیست و هفت ساله و پیشخدمت یک رستوران است. او دختری تنها و خوش قلب است که خلائی عاطفی دارد. مادر کلارا زمانی که او هنوز خیلی جوان بود دچار آشفتگی روانی و بستری شد. کلارا و پدر مجبور بودند خودشان از پس زندگی برآیند و این موضوع کلارا را دچار هراس و کابوسی دائمی کرده بود. او همیشه آرزو داشت مادربزرگ و پدربزرگی داشته باشد که از دیدن و داشتن آنها هم محروم بود. اما حالا مدتی است که پیرمرد تقریبا هشتادساله ای که هر دوشنبه به رستوران می آید و همیشه یک غذای مخصوص سفارش می دهد، چنان مهر و محبت کلارا را برانگیخته که دلش می خواهد به او نزدیک شود و عشق خودش را به نوعی به پیرمرد ابراز کند. او مدتی با این فکر درگیر است تا این که بلاخره یک روز جرأت این را پیدا می کند که سر صحبت را با پیرمرد جذاب بازکند. دیدار کلارا با آنری، زندگی او را به کلی تغییر می دهد. داستان دو راوی دارد، کلارا و پیرمرد و نکته جالب اشتیاق دو طرفه ای است که در پیرمرد و دختر برای آغاز رابطه با دیگری می بینیم. دختری که سعی دارد فرصتی برای نزدیک شدن به پیرمرد بیابد و پیرمردی که از این همه خوشرویی و توجه دختری جوان شگفت زده است

کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم

لئا ویازمسکی
نوه فرانسوا موریا نویسنده پرآوازه و برنده نوبل ادبی ۱۹۵۲ است ویازمسکی در فیلم ها و اجراهای بسیاری ایفای نقش کرده و اولین رمان او جایزه منتخب خوانندگان سال ۲۰۱۷ را از آن خود کرده است.
دسته بندی های کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم
قسمت هایی از کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم (لذت متن)
بیدار که شدم، احساس می کردم سبک شده ام. باور داشتم که دست آخر، امروز من و کلارا با هم آشنا خواهیم شد. دلهره داشتم؛ گویی برای قرار ملاقات عاشقانه ای آماده می شدم. از گوشۀ خیابان دسته ای گل بنفشه خریدم، اولین دسته گل پس از ماری…

ساعت دوازده و سی دقیقه در رستوران را هل دادم… دخترکم را دیدم که تنها پشت میزی نشسته، صورتش را میان دست هایش گرفته به نظر می رسید که از پا افتاده و در افکارش غرق شده است. نزدیک که شدم، سرش را بلند کرد. نمی دانم چطور تمام احساساتم در آن لحظه را توصیف کنم؟ به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و منقلب شده بودم. با لبخندی روشن و نگاهی مشتاق به یکدیگر چشم دوختیم. بی شک همین است، همان چیزی که عشق در یک نگاه نامیده می شود.

بارها شنیدم که او را کلارا صدا می کردند. چقدر این نام برازنده اوست. به حس خنده ناب و صادقانه یک کودک می ماند... چندین مرتبه خواستم با او صحبت کنم تا از زندگی و رویاهایش برایم بگوید. اما شک ندارم اگر این کار را می کردم، حق داشت مرا پیرمرد دیوانه ای بداند که در آنچه به او مربوط نیست، دخالت می کند. در نگاهم دختر طنازی است اما ظاهرا توجه چندانی به مردها ندارد. دیدن چنین صحنه ای که مردها ناامیدانه در تلاش برای نزدیک شدن به او بودند، برای من لذت بخش بود. نه زیبایی اش بلکه جذبه فریبنده اش باعث می شد در عین زنانگی، چون کودکی جلوه کند. اگر چهل سال کمتر از حالا سن داشتم، بی شک من هم شانسم را امتحان می کردم.