کتاب وقتی عاشق شدیم

Since We Fell

مشخصات کتاب وقتی عاشق شدیم
مترجم :
شابک : 9786009782307
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 500
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2017
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 20 آذر

فهرست پرفروش ترین کتاب های نیویورک تایمز

برگزیده بهترین رمان های جنایی(Booklist)

بهترین کتاب 2017(Bookpage)

بهترین کتاب 2017(Popsugar)

کتاب سال(Barnes and Noble)

معرفی کتاب وقتی عاشق شدیم اثر دنیس لیهان

ریچل چایلدز دوران کودکی و نوجوانی پرآشوبی را پشت سرگذاشته. مادرش، الیزابت، که تمام این سالها رازی را از او مخفی کرده می میرد و این راز را با خود به گور می برد و ریچل برای دریافتن واقعیت به تکاپو می افتد. در این میان، آشنایی او با برایان زندگی آشوب زده اش را نه آرام تر که متلاطم تر می کند...

کتاب وقتی عاشق شدیم

دنیس لیهان
دنیس لهان (انگلیسی: Dennis Lehane؛ زادهٔ ۴ اوت ۱۹۶۵) نویسنده ی داستان های معمایی و جنایی اهل ایالات متحده آمریکا است.رمان‌های او همیشه مورد توجه فیلم‌سازان مطرح هالیوود بوده و تا به امروز نیز چندین فیلم مهم و بزرگ با اقتباس از آثار او ساخته ‌شده‌اند که خود در برخی از آن‌ها به‌عنوان فیلم‌نامه‌نویس همکاری داشته است. از معروف‌ترین فیلم‌های ساخته‌شده از آثار او می‌توان به این‌ها اشاره کرد: فیلم رودخانه‌ی مرموز که از روی رمانی ب...
نکوداشت های کتاب وقتی عاشق شدیم
Lehane is the master of complex human characters thrust into suspenseful, page-turning situations.
لهان استاد شخصیت های پیچیده انسانی است که با استادی به حالت های تردید و موقعیت های مختلف نفوذ میکند.
Gillian Flynn

داستانی عاشقانه با شخصیت پردازی پیچیده و جذاب... لهان خوب مسیر را میداند
واشنگتن پست

قسمت هایی از کتاب وقتی عاشق شدیم (لذت متن)
آغاز رابطه ی عاشقانه ی آن ها ریچل را لبریز از حس آرامشی کاذب کرد. کم وبیش خودش را متقاعد کرده بود که حمله های عصبی موضوعی مربوط به گذشته بوده، گرچه این آخرین حمله حادترینشان بود. اولین قرار رسمی او و برایان شامل یک فنجان قهوه بود که صبح روز بعد از دیدارشان نوشیدند. شب قبل ریچل هیجان زده تر از آن بود که بتواند پشت فرمان بنشیند، پس کمی بریزوبپاش کرد و اتاقی رو به رودخانه در هتل وستین کاپلی اسکوئر گرفت. بیشتر از یک سال از آخرین شبی که در هتل گذرانده بود می گذشت؛ توی آسانسور با خودش فکر کرد اسنکی سفارش بدهد و فیلمی تماشا کند، اما جایی در میانه ی کندن کفش ها و کنار زدن روتختی خوابش برد. صبح روز بعد ساعت ده در کافه ی استفانی در خیابان نیوبری با برایان ملاقات کرد. تأثیر نوش دیشب را هنوز در جریان خون و در مغزش احساس می کرد. برایان اما عالی به نظر می رسید. واقعیت این بود که در نور روز ظاهر برازنده تری داشت تا در نور کافه. ریچل در مورد شغلش از او پرسید و برایان گفت از پس هزینه های زندگی برمی آید و می تواند عطشش به سفر کردن را سیراب کند.

پیش درآمد: بعد از راه پله سه شنبه روزی در ماه مه، ریچل سی وپنج ساله به شوهرش شلیک کرد و او را کشت. شوهرش به عقب تلوتلو خورد، با حالتی عجیب در چهره اش، انگار داشت تأیید می کرد، انگار بخشی از وجودش همیشه می دانست ریچل روزی این کار را می کند. شگفتی هم در چهرهٔ شوهرش به چشم می خورد. ریچل گمان می کرد چهرهٔ خودش هم احتمالا متعجب بوده. مادرش اگر آنجا بود اصلا متعجب نمی شد. مادرش، که هرگز ازدواج نکرد، کتاب معروفی نوشته بود در باب چگونگی متأهل باقی ماندن. فصل های کتاب بر اساس مراحلی نام گذاری شده بود که الیزابت چایلدز، دارندهٔ مدرک دکترا، در تمام روابطی که با کشش دوطرفه آغاز می شود شناسایی کرده بود. عنوان کتاب راه پله بود و آن قدر موفقیت آمیز از آب درآمد که مادرش مجاب شد (یا به قول خودش به زور «وادار» شد) به نوشتن دو کتاب دیگر در ادامهٔ کتاب اول، بالا رفتن مجدد از راه پله، و پله های راه پله: کتاب تمرین؛ هر کدام از این دو کتاب فروشی ضعیف تر از کتاب قبلی داشت. مادرش در خفا بر این عقیده بود که هر سه کتاب حکم «راهکارهای قلابی برای درمان دردهای عاطفی نوجوانان» را داشته؛ اما خودش علاقهٔ حسرت باری به راه پله داشت، چون تا پیش از نوشتن آن کتاب خبر نداشت دانسته هایش چقدر کم است. این قضیه را وقتی ریچل ده ساله شد به او گفت. تابستان همان سال، آخر یکی از مهمانی های شبانه اش به ریچل گفت: «هر مردی در حقیقت همان قصه هایی است که دربارهٔ خودش تعریف می کند، و بیشتر این قصه ها دروغ اند. هیچ وقت زیادی پاپی این قصه ها نشو. اگر دروغ هاش را آشکار کنی هر دوتان خوار می شوید. بهتر است با مزخرفاتی که سرهم می کند کنار بیایی.» بعد مادرش سر ریچل را بوسید. گونه اش را نوازش کرد. بهش گفت جایش امن است. ریچل هفت ساله بود که کتاب راه پله منتشر شد. تماس های تلفنی بی پایان را به یاد می آورد، سفرهای سراسیمه، وابستگی دوبارهٔ مادرش به سیگار، و زرق وبرق ساختگی و فلاکت باری که مادرش را گرفتار کرده بود. احساسی را به یاد می آورد که به سختی می توانست آن را به زبان آورد، احساس اینکه مادرش، که هرگز در زندگی شاد نبود، حالا در نتیجهٔ این موفقیت هر روز تلخ تر می شد. سال ها بعد این ظن در ذهنش تقویت شد که دلیل احساسش این بوده که شهرت و پول بهانه های مادرش را برای شاد نبودن از او گرفته اند. مادرش، که در تحلیل مشکلات غریبه ها کارش حرف نداشت، هیچ وقت نفهمید چطور باید مشکلات خودش را شناسایی کند. این بود که زندگی اش را در جست وجوی راه هایی برای حل مشکلاتی که در محدودهٔ ذهن خودش ایجاد می شد، رشد می کرد، می زیست، و می مرد می گذراند. البته ریچل هیچ یک از این ها را در هفت سالگی نمی دانست، در هفده سالگی نیز. فقط این را می دانست که مادرش زن شادی نیست، بنابراین او هم بچهٔ شادی نبود. روی قایقی در بندر بوستون بود که ریچل به شوهرش شلیک کرد. شوهرش برای مدت بسیار کوتاهی در همان حال ایستاده باقی ماند، هفت ثانیه؟ ده ثانیه؟ بعد رو به عقب قایق سرنگون شد و توی آب افتاد. اما در آن ثانیه های پایانی انبوهی از احساسات به چشم هایش هجوم آورد. نگرانی. دلسوزی به حال خود. وحشت. رهایی کامل، طوری که در جا سی سال از زندگی اش کاسته شد و در مقابل چشم های ریچل به کودکی ده ساله تبدیل شد. و البته خشم. انزجار. اراده ای ناگهانی و خشم آلود، طوری که انگار باوجود خونی که از قلبش بیرون می ریخت و روی دستی که زیر سینه اش نگه داشته بود سرازیر می شد، حالش کاملا خوب بود، روبه راه بود، از پس کار برمی آمد. به هرحال او قوی بود، تمام چیزهای ارزشمند زندگی را به تنهایی با نیروی ارادهٔ خودش ساخته بود و حالا هم می توانست با همین نیرو خود را از قید آن رها کند. و بعد، درک حقیقت: نه، نمی توانست. صاف توی چشم های ریچل نگاه کرد، و در همان لحظه فهم ناپذیرترین احساس تمام احساسات دیگر را کنار زد و در جلو صف قرار گرفت: عشق. که غیرممکن بود. بااین حال… هیچ تردیدی در مورد آن وجود نداشت. وحشی، بی دفاع، خالص. شکوفا شد و همراه خون روی پیراهنش شره کرد. لب هایش برای بیان آن تکان خورد، درست مثل وقت هایی که از آن سوی اتاق های شلوغ رو به ریچل لب می جنباند: دوستت دارم. بعد از روی قایق پایین افتاد و به درون آب تیره رنگ فرورفت. دو روز قبل، اگر کسی از ریچل می پرسید آیا شوهرش را دوست دارد، جواب می داد: «بله.» واقعیت این است که اگر کسی موقع کشیدن ماشه همین سوال را از ریچل می پرسید باز هم جواب می داد: «بله.» مادرش فصلی دراین باره نوشته بود؛ فصل ۱۳: «عدم هماهنگی.» یا شاید فصل بعدی بود: «مرگ روایت قدیمی»، این یکی مناسب تر نبود؟ ریچل شک داشت. گاهی فصل ها را باهم قاطی می کرد.

وقتی عشق می ورزی و عشقی دریافت نمی کنی بهتر است بی خیال عاشق شدن شوی می دانم واقعیت دارد اما این را هم می دانم که نمی توانم تو را از قلبم بیرون کنم.