کتاب انجیرهای سرخ مزار

Red figs

مشخصات کتاب انجیرهای سرخ مزار
شابک : 9789643621995
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 135
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 2000
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 6
زودترین زمان ارسال : 29 بهمن

برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه داستان سال 1384 از بنیاد گلشیری

جایزه ی ادبی اصفهان

برنده ی جایزه ی صلح افغانستان1387

شایسته تقدیر جایزه ی مهرگان ادب 1383

معرفی کتاب انجیرهای سرخ مزار اثر محمدحسین محمدی

کتاب "انجیرهای سرخ مزار" اثر "محمدحسین محمدی" اولین مجموعه داستان نویسنده ی افغان است که در ایران منتشر شده است. این مجموعه دربرگیرنده ی ۱۴ داستان کوتاه است. حوادث داستان ها همه پیرامون جنگ های داخلی افغانستان می گذرد و قصه ی آدم های جنگ زده ای را روایت می کند که عمرشان را در جنگ سپری کرده اند. زخمی شده اند. زخم زده اند. کشته اند و کشته شده اند. آدم هایی که گاه خود نیز نمی دانند چرا تفنگ به دست گرفته اند.
از دیگر ویژگی های بسیار بارز "انجیرهای سرخ مزار"، زبان شیوا و شاخص داستان هاست که نشان از این دارد که از دغدغه های اصلی "محمدحسین محمدی" محسوب می شود،سخن میگوید. برخی از داستان های این مجموعه جوایز ادبی متعددی چون جایزه ی ادبی اصفهان، جایزه ی ادبی بهرام صادقی و… را به خود اختصاص داده اند. خوانندگان ایرانی و ناآشنا با ادبیات معاصر افغانستان، شاید در آغاز با زبان نویسنده اندکی ارتباط نگیرند ولی با خواندن یکی دو داستان با زبان و ترکیبات زبانی نویسنده خو میگیرد.میشود گفت که "محمدحسین محمدی"با این مجموعه "انجیرهای سرخ مزار"خود را بعنوان یک نویسنده روایت کننده مستند به سبک رمان مطرح می کند.

کتاب انجیرهای سرخ مزار

محمدحسین محمدی
محمد حسین محمدی (متولد ۱۳۵۴ خورشیدی، مزارشریف) یکی از نویسندگان ادبیات معاصر افغانستان است. محمد حسین محمدی دربارهٔ سالروز تولدش می‌گوید:محمدحسین محمدی هستم ـ و به قول ما افغان‌ها: محمدحسین ولد قنبرعلی ـ پدرم می‌گوید: ۱۳۵۴ به دنیا آمده‌ای ـ چلهٔ تابستان بوده گویی ـ اما در تذکره‌ام نوشته‌اند: ۱۷ سالهٔ ۱۳۷۵ و در کارت مهاجریی که داشتم، سالی دیگر را نوشته‌بودند و در گذرنامه‌ام سالی دیگر… و من مانده‌ام کی به دنیا آمده‌ام؛ مگر یک آدم چند بار ...
قسمت هایی از کتاب انجیرهای سرخ مزار (لذت متن)
گفتم: «ما را یافتند.» پدر گفت: «آسوده بودیم، باز جنجال شد.» کاکایم گفت: «ها، ما را یافتند.» پدر دوباره گفت: «نمی فهمند که مرده ها را نباید بیدار کنند.» گفتم: «ما که نمردیم، ما کشته شدیم.» کاکایم فقط خنده کرد؛ درست مثل وقتی که هنوز زنده بود و خنده می کرد، خنده کرد. بعد از جایش برخاست و کالایش را تکاند و خاک باد کرد. بین چاه از گرد و خاک پر شد و مامایم که در چاه تا شده بود جنازه های ما را بیرون بکشد، سرفه کرد و بعد با شفلنْگی اش جلو بینی و دهانش را بست. به یاد بویی افتادم که درون چاه را پر کرده بود؛ گویی تازه شامه ام به کار افتاده باشد.