«یک ساعت بعد از غروب آفتاب، اولین فریادها را شنیدیم. صدایی کمابیش زیر، شفاف و پر از غم که از در همهی خانهها میگذشت، «قاتلها! قاتلها!» صدای آندرر بود که مثل شبگردی غریب آمده بود تا به همه یادآوری کند چه کرده بودند یا جلو چه چیزی را نگرفته بودند. کسی او را ندید، اما همه صدایش را شنیدند. درها را باز نکردیم. کرکرهها را بالا نزدیم. گوشهایمان را گرفتیم. در تختهایمان فرو رفتیم. فردایش در بازارها، کافهها، مهمانخانه، کنار گذرگاهها و در مزارع کمی دربارهاش حرف زدیم. گفتم کمی، چون زود به سراغ حرف دیگری میرفتیم.»
آیا آنان که به یاد میآورند با آنان که تلاش برای فراموشی دارند برابرند؟ و گزارش برودک، این رُمان جانانه با بازگردانِ ستودنی خانم کرمی، گزارشی ست در یادآوری! یادآوری که نمیخواهد و نمیگذارد تبهکاران با آسودگی تاریخ را و پلشتیِ جنایت را از دوباره پیش گیرند و چه بسا این سبب اصلی ست برای شکستنِ قلم هایی که نمیتوانند در برابر فاجعه دم فروبندند. ساختار رمان هم در پی همین یادآوری است که چونان قطعه هایی که در کنار هم چفت میشوند و روایت را پیش میبرند، تکه تکه زیباست و در کلیت اش بسی خواندنی اش میکند. گرچه در دل روایت همواره هراس از چیرگی حماقت و آنچه میکند وجود داشته باشد. و که میداند چه گزارشها از چه جنایتها هست که باید روزگاری روی کاغذ بیاید. باری برای آنان که ادبیات داستانی بخشی از زیست فکری شان است حتمن خواندنی ست.
گزارش برودک، بیش از آنکه داستانی دربارهی یک جنایت باشد، روایتیست از وجدان، اطاعت کور، ترس از حاکمیت و بهایی که باید برای انسانبودن پرداخ