شرایط احمقانهای بود. هرگز تا به آنروز چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود. حتی چشمانش را مالید و لبانش را گاز گرفت تا مطمئن شود که هرآنچه این چند ساعت برایش اتفاق افتاده کابوسی بیش نبوده است. اما نه. او اینجا مقابل این ورودی بود که کوچکترین شباهتی به سایر درهای ورودی نداشت، مقابل محوطۀ شرکتی که کمترین شباهتی به بقیۀ شرکتها نداشت، درست کنار اتاق نگهبانی که با یک اتاق نگهبانی عادی کاملا تفاوت داشت. دندانهایش بههم میخورد، تا مغز استخوان خیس شده بود و ساعت از ده شب گذشته بود. برف قطع شده بود. اما باران دوباره شروع به باریدن کرده بود و همچون چکشی بر سرش فرود میآمد تا شاید بیشتر تعجبش را برانگیزد.