کتاب روستای محوشده

Le village évanoui
کد کتاب : 15495
مترجم :
شابک : 978-6004901215
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 192
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2014
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 16 تیر

معرفی کتاب روستای محوشده اثر برنار کی رینی

کتاب "روستای محو شده" اثر "برنار کی رینی" ماجرای روستایی است که ناگهان دچار اتفاقی عجیب میشود.

در یک بامداد در ماه سپتامبر،ساکنان روستایی در خود را در برابر اتفاقی عجیب می بینند.اتفاقی که باعث بهم ریختگی اهالی ده شده و زندگی آنها را مختل کرده و آرام آرام به چیزی غیر از خود تبدیل شدند.آنها از ترک روستا عاجز شدند و هیچ گونه تماس تلفنی هم نمیتوانند برقرار کنند.همچنین تمام جاده ها هم به جایی نمیرسند.آنها مدتی دست به تلاش میزنند که ازین وضعیت خارج شوند اما ظاهرا بی فایده است و این تلاش به جایی نمیرسد.

پس از آنکه آنها از تلاش خسته شده و کم کم وضعیت را باور میکنند،وضعیت بشدت تغییر کرده است.آنها بدنبال برطرف کردن نیاز های اولیه خود برامدند اما نه به شکل ثابق.دیگر چیزی مثل ثابق نبود.

صف ها طویل شده اند،مغازه های خواروبار فروشی بسیار شلوغ تر از قبل شده اند و جلوی همه چی صف طویلی قرار دارد.

آنها کجا بودند؟چه بلای سر آنها آمده است؟آیا آنها هنوز در این دنیا هستند؟اینها سوالاتی بود که مردم از کشیش کلیسا داشتند. اما وقتی کشیش نیز نمی تواند توضیحی باورپذیر بدهد، کلیسا اندک اندک خالی و خالی تر می شود.

کتاب روستای محوشده

برنار کی رینی
برنا کی رینی (زاده 27 ژوئن 1978) نویسنده و منتقد بلژیکی بلژیکی است.وی همچنین استاد حقوق عمومی در دانشگاه بورگوندی است و از زمان دریافت پایان نامه دکتری خود در سال 2005 ، مقالات علمی زیادی را در زمینه حقوقی منتشر کرده است.علاوه بر این، او به عنوان نویسنده کارمند و رئیس ستون ادبیات برای مجله فرهنگی Chronic'art فعالیت می کند.
قسمت هایی از کتاب روستای محوشده (لذت متن)
اشمیتز بلافاصله مسائل را در دست گرفت و در عرض چند ساعت خبر دهان به دهان گشت: ورویه پاسخ مثبت داده بود، ورویه در پی برگذاری دادگاه بود، به هر حال ورویه چیزی نگفته بود اما برای تکذیب کردن بسیار دیر شده بود. این اشتباه ضامن را کشید. جمعیتی عظیم، حدود پانصد نفر به پشتوانه قدرت ورویه، به سوی ژاندارمری راه افتادند و خواهان تحویل گرفتن مظنون شدند. شهردار کوشید گردانندگان این وضعیت را سر عقل بیاورد اما غیرممکن بود؛ آن ها دیگر فقط از غرایزشان و در درجه دوم از ورویه پیروی می کردند که از اقدامشان حمایت می کرد. بنابراین شهردار با درماندگی نظرش را تغییر داد و به جبهه آن ها پیوست. نمایشی حیرت آور که اهمیت نمادینش در آن لحظه نادیده گرفته شد: مقامی قانونی به متجاوزان می پیوست! در واقع سیلوستر آینله با این کار خستگی اش را نشان می داد؛ او دیگر نمی دانست چه کند و به اندازه کافی بار سرنوشت روستا را بر شانه هایش حمل کرده بود. اگر کس دیگری می خواست او می پذیرفت که جایش را بگیرد، حتی اگر ورویه بود که هیچ کس به او رای نداده بود؛ این گونه همه می دیدند که او چطور از عهده کار برمی آمد. استوار دوم پاکیویتز با دیدن موج انسانی جلو سربازخانه اش به خود لرزید. متوجه شد مقاومت بی فایده خواهد بود و در صورت امتناع از تبعیت احتمالا چیزی جز تاراج دفترش به کف نخواهد آورد. بنابراین با تاسف بسیار به دوگی و پلیسیه دستور داد مظنون را از سلولش بیرون بیاورند تا او را به صورت رسمی در اختیار اشمیتز قرار دهند. اما برای حفظ ظاهر شروع به اعتراض کرد. گفت: «من نمی تونم با تحرکات شما مخالفت کنم ولی محکومشون می کنم.» اشمیتز پاسخ داد: «ناوولی رو بدون قصه ساختن به من تحویل بدید، همه چیزی که می خوایم همینه.» _ من قصه ای نمی سازم. فقط بدونید گزارشی می نویسم و همه چیز ثبت میشه.