1. خانه
  2. /
  3. کتاب فاشیسم

کتاب فاشیسم

نویسنده: ارنست نولته
3 از 19 رأی

کتاب فاشیسم

آکسیون‌ فرانسز، فاشیسم ایتالیا، ناسیونال‌ سوسیالیسم
Fascism In Its Epoch
٪10
2950000
2655000
معرفی کتاب فاشیسم
ارنست نولته، تاریخ‌نگار آلمانی، در کتاب «فاشیسم در عصر خود» فاشیسم را نه به عنوان یک پدیده منفرد، بلکه به مثابه واکنشی جهانی به مدرنیته تحلیل می‌کند. او با رویکردی فلسفی-تاریخی و با تأثیرپذیری از هگل و هایدگر، سه جنبش فاشیستی اکسیون فرانس، فاشیسم ایتالیا و نازیسم آلمان را بررسی کرده و آن‌ها را در چارچوب دیالکتیکی «تز، آنتیتز، سنتز» قرار می‌دهد. به باور نولته، این جنبش‌ها علیه «تعالی»، یعنی فرایند پیشرفت مادی و فکری مدرنیته، ایستادند و با رد لیبرالیسم، کمونیسم و ارزش‌های بورژوازی، به دنبال بازگشت به نظم سنتی بودند. نولته «تعالی» را به دو شکل تعریف می‌کند. نخست تعالی عملی شامل پیشرفت‌های فناورانه (مانند پرواز یوری گاگارین) و تغییرات اجتماعی مانند برابری سیاسی و دوم تعالی نظری به معنای تلاش ذهنی برای فراتر رفتن از محدودیت‌های موجود، مانند مبارزه با فقر و نادانی. از دید او، ترس از این تغییرات، جوامع را به سمت فاشیسم سوق داد، چراکه فاشیسم وعده می‌داد با نابودی نمادهای مدرنیته، ازجمله یهودیان، که هیتلر آنها را تجسم پیشرفت می‌دانست، امنیت جهان پیشامدرن را بازگرداند. نولته حتی هولوکاست را نتیجه «منطقی» ایدئولوژی نازی می‌خواند و می‌نویسد: «آشویتس در اصول نظریه نژادی نازی‌ها نهفته بود، مانند دانه‌ای در میوه». قابل ذکر است که این کتاب با استقبال گسترده و نیز انتقادات تندی روبه رو شده است. مورخانی مانند راجر گریفین، تحلیل نولته از فاشیسم به عنوان «مقاومت در برابر تعالی» را گامی کلیدی در مطالعات فاشیسم دانستند. از طرف دیگر برخی مانند زئو اشترنهل، تمرکز نولته بر ایده‌های رهبران و غفلت از نقش توده‌ها و عوامل اقتصادی را نقد کردند. اشترنهل همچنین نقد می‌کند که اگر فاشیسم واکنشی جهانی به مدرنیته بود، چرا تنها در آلمان به اوج خشونت رسید؟ نولته با وجود انتقادات، نشان داد که فاشیسم صرفا یک جنبش سیاسی نبود، بلکه پاسخی اضطراری به هراس از فروپاشی نظم سنتی در برابر موج مدرنیته بود. این اثر امروزه به عنوان متنی کلیدی برای درک ریشه‌های ایدئولوژیک فاشیسم و هشدار درباره بازتولید آن در اشکال جدید، مانند اسلام‌گرایی رادیکال از دید نولته، مورد توجه است.
درباره ارنست نولته
درباره ارنست نولته
ارنست نولته زادهٔ ۱۱ ژانویهٔ ۱۹۲۳ و درگذشت در ۱۸ اوت ۲۰۱۶، یک فیلسوف و تاریخ‌نگار اهل آلمان بود. نولته که یکی از شاگردان برجستهٔ مارتین هایدگر بوده، متخصص فاشیسم‌پژوهی بود. او از دانشگاه آزاد برلین بازنشسته شد. نولته به واسطه تخصصش در بسیاری از بحث‌ها و چالش‌های علمی که در باب فاشیسم و سوسیالیسم درگرفته از دهه ۱۹۶۰ تا پایان زندگی‌اش حاضر بود. مهم‌ترین کتاب نولته، «فاشیسم در عصر خویش» است که او را به عنوان پژوهشگر حوزه فاشیسم در محافل دانشگاهی و روشنفکری آلمان مطرح کرد.
نظر کاربران در مورد "کتاب فاشیسم"
7 نظر تا این لحظه ثبت شده است

لطفا اگر امکانش هست نسخه الکترونیکی کتاب رو هم در فیدیبو یا طاقچه بزارید تا توی این وضعیت اقتصادی دسترسی به این کتاب ارزشمند راحت‌تر بشه و امیدورام با این کامنتم باعث ناراحتی عزیزان پیتزا باز نشم و با مقایسه فیلسوفانه و عمیق قیمت کتاب و پیتزا روبرو نشم

1405/03/19 | توسطمحمد مهدی
5
| |

درود خواندن این کتاب از اوجب واجبات هست. به همراه کتاب‌های 3 گانه بانو هانا ارنت

1405/02/23 | توسطرضا شیوا
4
| |

لطفا این کتاب ارزشمند رو در فروشگاهتون موجود کنید

1405/02/12 | توسطعلی چقایی
4
| |

جامع‌ترین کتاب در زمینه شناخت فاشیسم.

1405/01/04 | توسطکاربر سایت
9
| |

این کتاب، شاید به جرات مهم‌ترین کتاب نولته بوده و چنان شارلاتانیسم تفکر کمونیسم را برای مردمان و آکادمی آشکار کرد که تنها راه فرار برای چپ‌ها، بایکوت تمام قد و فاشیست خطاب کردن نولته را به همراه داشت. ترجمه کتاب خیلی خوب و خوانا هست. البته موضوع کتاب نیازمند پیش مطالعه تاریخ و فلسفه ایدئالیسم آلمانی و همچنین فلسفه سیاسی قرن نوزدهم و بیستم هست. در این کتاب، نولته نشان می‌دهد که تفکر کمونیسم و نئومارکسیسم چگونه از یک ایدئولوژی برای ساخت دشمن توهمی خود استفاده کرده و هر موقع با کسی مخالف بودند، از این لقب استفاده کردند. این کتاب همچنین با نشان می‌دهد که تفاوت‌های بنیادی میان نازیسم و فاشیسم چیست. البته (این نظر کاملا شخصی هست) این کتاب نشان می‌دهد که شاید مارکسیسم و فاشیسم به ظاهر موازی هستند، ولی در نظر بنیادی، شبیه‌های انکارناپذیر ایدئولوژیک نسبت به هم دارند که باید ایجاد سوء تفاهم‌های زیادی در دنیای سیاسی شده. امیدوارم توضیحات اینجانب برای شما مفید بوده باشد. موفق باشید

1404/09/11 | توسطکورش
33
| |
پاسخ ها

با چه حرصی کامنت میذاری کورش. کتاب نخونی سالم تری

1404/10/09|توسطKing
10
|

توضیحات تون واقعا عالی و راه گشا بودن و چقدر عالی هست که در دوره من نسل زد اینگونه کتاب‌ها برای ترجمه و گسترش بسیار اوج گرفت و همگیر شد و سپاس از شما که هم خوانش عالی ای دارید و هم استنتاج عالی و در اشتراک گذاشتن اون هم دریغ نمیکنید بازم سپاس

1404/11/14|توسطArash EP
13
|

دوست عزیز یا شما واقعا این کتاب رو مطالعه نکردین،یا اغراض شخصی مانع شده علی رغم صرف زمان طولانی برای مطالعه این کتاب به درک صحیحی از فاشیسم برسین. اساسا هر کسی که الفبای سیاست رو بدونه میدونه که فاشیسم منحصرا یک پدیده دست راستی و زائده ای از تبانی شوم بازار، دولت و توده‌های جاهل هس. چیزی که جریانات چپی با آلترناتیوهای خود از اساس در معارضه با این جریانات براومده. و در نهایت هم خود همین جریانات چپ بودن ک فتیله فاشیسم در اروپا رو خاموش کردند. فاشیسم، فرزند نامقدس خود بازار و دولت سرمایه داری هست..... وگرنه چه ارتباطی به چپ داره دوست عزیز.

1404/11/20|توسطمعین کریمی
4
|

آقای کریمی گرامی، پاسخ شما نه نقد" فاشیسم" است و نه مواجهه با استدلال ارنست نولته، بلکه بازتولید یک چارچوب ایدئولوژیک از پیش‌مفروض است؛ چارچوبی که خود موضوع نقد نولته است. ادعای شما مبنی بر اینکه "فاشیسم منحصراً پدیده‌ای راست‌گراست" یک تعریف تحلیلی نیست، بلکه برچسب‌گذاری پسینیِ گفتمان مارکسیستی است. تقسیم راست/چپ به شکلی که شما به کار می‌برید، ابزار توضیح تاریخی نیست، بلکه نتیجه داوری اخلاقی پس از جنگ است. نولته دقیقاً با این تقلیل‌گرایی مخالفت می‌کند. نولته فاشیسم را "زائده بازار" نمی‌داند، بلکه آن را واکنشی تاریخی و ایدئولوژیک به تجربه بولشویسم می‌فهمد؛ واکنشی که از سیاست توده‌ای، خشونت رهایی‌بخش، و منطق دشمن عینی الهام می‌گیرد. می‌توان این تز را رد کرد، اما نمی‌توان با تکرار شعار "تبانی بازار و دولت" از آن عبور کرد. همچنین، تقلیل فاشیسم به "فرزند نامقدس سرمایه‌داری" دقیقاً همان چیزی است که نولته آن را شارلاتانیسم تفکر ایدئولوژیک می‌نامد: یعنی توضیح پدیده‌های پیچیده تاریخی با یک علت واحد اقتصادی. فاشیسم، چه در ایتالیا و چه در آلمان، ضدلیبرال، ضدبورژوا، و ضداقتصاد بازار کلاسیک بود. این واقعیت تاریخی با تکرار واژه "بازار" تغییر نمی‌کند. این گزاره که "چپ فاشیسم را خاموش کرد" تنها در سطح اسطوره سیاسی معتبر است، نه تاریخ‌نگاری جدی. نولته نشان می‌دهد که کمونیسم پیش از فاشیسم منطقِ نابودی دشمن، پاکسازی، و خشونت ایدئولوژیک را نهادینه کرده بود و همین امر، فاشیسم را به‌مثابه کنش متقابل تاریخی ممکن ساخت. ربط فاشیسم به چپ، همسانی محتوایی نیست، بلکه اشتراکات ساختاری است: "سیاست به‌مثابه نبرد وجودی، اخلاق‌سازی دشمن، نفی لیبرالیسم، و تقدم رسالت تاریخی بر فرد". بنابراین، اگر کسی در این گفت‌وگو "الفبای سیاست" را به ایدئولوژی تقلیل داده باشد، و اگر کسی کتاب نولته را نه به‌مثابه پژوهش تاریخی بلکه به‌عنوان تهدیدی به ایمان سیاسی خود خوانده باشد، آن شخص من نیست؛ اختلاف ما، تنها اختلاف سلیقه نیست؛ بلکه اختلاف میان تحلیل تاریخی و ایمان ایدئولوژیک است. پیروز باشید

1404/11/22|توسطکورش
26
|

اولا تجربه تاریخی وزیسته نشان میدهد که هولوکاست یگانه است امروزه تجربه میکنیم که خاطرات هولوکاست از زبان نویسندگان یا چاپ نمی‌شود ( اجازه داده نمی‌شود )ثا نیا کابی مثل اگر این نیز انسان است سریعا پس از چاپ توقیف می‌شود پس فجایع نازیسم وهولوکاست قابل مقایسه با شوروی نیست ثانیا نسبی گرایی تاریخی در این اثر نه تنها هولناک بودن آن را مورد غفلت قرار میدهد بلکه ناخواسته آن راتوجیه میکند ثالثا این کتاب حتی به لیبرالیسم به مثابه یک کنش جمعی و آزادی در کتاب به مثابه بحران تلقی شده است این کتاب نه تنها از لحاظ علمی رد تردید است وتفسیر واکنش آن جنالی است درباب خشونت بلکه خطرناک در توجیه هولوکاست است.

1405/01/12|توسطکتاب باز
1
|

فهوم “ضدیت” (Antagonism) و “واکنش” (Reaction): نولته اغلب فاشیسم را به عنوان یک “واکنش” به نیروهای مدرن مانند لیبرالیسم، کمونیسم، و ناسیونالیسم تفسیر می‌کرد. او به ویژه بر “ضدیت” فاشیسم با کمونیسم تأکید داشت و آن را به عنوان یک “ضد-انقلاب” یا “ضد-ایدئولوژی” در نظر می‌گرفت. این نگاه، اگرچه می‌تواند بخشی از حقیقت تاریخی را روشن کند، اما به طور بالقوه می‌تواند جنبه‌های ابتکاری، ایدئولوژیک، و رادیکال خود فاشیسم را کمرنگ سازد و آن را صرفاً واکنشی منفعل به شرایط نشان دهد. “نظریهٔ لیبرالیسم” (Theorie des Liberalismus): نولته در تحلیل خود از زمینه‌های پیدایش فاشیسم، به مفاهیم لیبرالیسم و بحران‌های آن در قرن بیستم می‌پردازد. او معتقد بود که ضعف‌ها و تناقضات لیبرالیسم، بستری را برای ظهور جنبش‌های رادیکال فراهم کرده است. این تحلیل، اگرچه در چارچوب جامعه‌شناسی تاریخی قابل بررسی است، اما باید با دقت سنجیده شود تا از نسبت دادن مستقیم بحران‌ها به صرفِ ضعفِ لیبرالیسم پرهیز شود. تفسیر ملی گرایانه نولته نه تنها راهگشا نیست بلکه در دل خود توجیه فاشیسم و سیاست‌های یهودی ستیزی را به مثابه کنش واکنش نشان میدهد

1405/01/12|توسطکتاب باز
0
|

آقای قطب‌الدین گرامی، به نظر می‌رسد رویکرد شما در کاوش کتاب نولته، بیش از آنکه تلاشی برایِ درک ژرف متن باشد، پافشاری بر داوری ارزشیِ محض است. کتاب "فاشیسم" نولته، به دنبال شکافتن منطق قدرت، سازوکارهای کشمکش، و زمینه‌های تاریخی است که به پیدایش چنین پدیده‌هایی می‌انجامد؛ نه صرفاً محکوم کردن یک رویداد تاریخی از دیدگاه ارزش‌ها. استدلال شما درباره "یگانگیِ هولوکاست"، کوششی ناکام برای فروکاستن یک تحلیل عمیق تاریخی به دسته‌های ارزشی و ساده‌فهم است. این رویکرد، نه تنها از درک ذات فاشیسم و پایه‌های پیدایش آن درمانده است، بلکه آشکارا نشان می‌دهد که گوینده، حتی توان درک موضوع اصلی کتاب را ندارد و تاریخ را در ترازوی سنجش ارزش‌های خود می‌گذارد. نولته به دنبالِ درک "چگونگی" پیدایش فاشیسم در متن جهان نوین است. هنگامی که تاریخ را با دیدِ ارزش‌باوری صرف می‌نگریم، در واقع از درک کارکرد قدرت و منطقِ راستین رخدادها باز می‌مانیم. این دقیقاً همان نکته‌ای است که ماکیاولی به آن اشاره می‌کند: "حقیقت سیاست، اغلب با داوری‌های ساده‌فهم ارزشی هم‌خوانی ندارد. بلکه قدرت ، با "نیاز" و "واقع‌بینی" سروکار دارد، نه با ایده‌آل‌هایِ دست‌نیافتنی." کاستی‌های لیبرالیسم که نولته به درستی در کتاب خود به آن‌ها اشاره می‌کند، در ناتوانی این نگرش در رویارویی با "بحران‌های هستی" و "نیازهایِ بنیادینِ مردمان" ریشه دارد. لیبرالیسم، با تأکید افراطی بر "فردگرایی و خردِ ابزاری"، "خلاءِ معنا و نیاز به پیوستن همگانی (احساس تعلق جمعی)" را نادیده گرفته و بدین ترتیب، زمینی مساعد برای پیدایش نگرش‌های تمامیت‌خواه فراهم آورده است. این برداشت، به هیچ روی توجیهی برای جنایت‌های نازی‌ها یا هیچ گروه دیگری نیست، بلکه صرفاً کوششی است برای درک دلایل پیدایش این پدیده‌ها. تاریخ، عرصه‌ی کشمکش اراده‌ها و دگرگونی‌های پیچیده‌ی زیست‌بوم اجتماعی است، نه میدانی برای سنجش ارزش‌ها برای کسانی که حتی موضوع سخن را به درستی درک نمی‌کنند. درک روش کار قدرت و شیوه‌ی دشمن‌سازی، برای فهم تکرار الگوهای تاریخی بایسته است، نه برای توجیه جنایت. برداشت فروکاهنده‌ی شما، پوچی استدلال را در برابر پیچیدگی راستین تاریخ، آشکار می‌سازد. تاریخ با اندرز فهمیده نمی‌شود، بلکه با کالبدشکافی سازوکارها درک می‌گردد. پیروز باشید.

1405/02/20|توسطکورش
2
|

نازیسم، تنها «واکنش» نبودند؛ بلکه اراده‌ی فعال برای ایجاد نظمی جدید از طریق خشونتِ سازمان‌یافته و نسل‌کشی بودند. ماهیتِ ایدئولوژیکِ فاشیسم را سطحی می‌کند: ایدئولوژیِ نازی، صرفاً پاسخی به بحران نبود؛ بلکه یک جهان‌بینیِ تمامیت‌خواه، یهودستیز، و نژادپرست بود که فعالانه به دنبالِ خلقِ «دشمن» ،( که ماهم در اجتماع تجربه کردیم) ،و پاکسازیِ جامعه بود. تقلیل آن به یک «ضد-ایدئولوژی» یا «واکنش»، قدرتِ ابتکاری و رادیکالِ آن را نادیده می‌گیرد ثانیافاجعه‌ی هولوکاست، در تاریخِ بشر، یگانه (Unique) است؛ نه صرفاً به دلیلِ مقیاسِ آن، بلکه به دلیلِ ماهیتِ سیستماتیک، صنعتی، و ایدئولوژیکِ آن در نسل‌کشیِ یک قوم. نسبی‌گراییِ تاریخی که با مقایسه کردنِ فجایعِ نازیسم با دیگر حکومت‌های سرکوبگر (مانند شوروی) سعی در «هم‌سطح‌سازی» آن‌ها دارد، به‌طور ناخواسته، یگانگیِ شرارتِ نازیسم و هولوکاست را خدشه‌دار می‌کند

1405/02/23|توسطاهل کتاب
0
|

مثل آن که بگویم ماهیت اقتدارگرایی عربستان سعودی با کره شمالی در یک سطح است برداشت نولته از لیبرالیسم به‌عنوان یک «بحران» یا «کنش جمعیِ ناموفق»، اگرچه ممکن است در تحلیلِ جامعه‌شناختیِ دورانِ گذارِ قرن بیستم قابل طرح باشد، اما در بسترِ نقدِ فاشیسم، این خطر را دارد که: نقشِ لیبرالیسم در مقابله با فاشیسم را نادیده بگیرد. بستری ایدئولوژیک برای نقدِ تمامیت‌خواهانه از «فردگرایی» و «عقل ابزاری» فراهم کند. هموار لیبرالیسم در شکل‌های ناقص آن حتی در اروپا ضامن حق آدمی بوده است منطقِ تحلیلیِ نولته، با تمرکز صرف بر «چرا»ی تاریخی (علل، زمینه‌ها، واکنش‌ها)، به‌طور بالقوه از «چگونه»ی فاجعه (ماهیتِ جنایت، سازوکارِ نابودی، اراده‌ی نسل‌کشی) دور می‌شود. این انحرافِ منطقی، منجر به پیامدهای زیر می‌شود:

1405/02/23|توسطاهل کتاب
0
|

فروکاستِ «هولوکاست» به یک «پدیده تاریخیِ قابل تبیین»: گویی هولوکاست صرفاً یک «رخدادِ اجتماعی» بود که باید عللش را یافت؛ نه یک «جنایتِ بنیادینِ اخلاقی» که باید ماهیتِ شرارتِ آن را درک کرد. توجیهِ ضمنیِ نازی‌ها: با تکیه بر «ضرورت‌های تاریخی» یا «بحران‌های اجتناب‌ناپذیر»، منطقِ تصمیم‌گیریِ نازی‌ها به‌عنوان یک «کنشِ معقول» در آن شرایطِ خاص (و نه یک اراده‌ی شرورانه) تفسیر می‌شود. پژوهشِ تاریخی، به‌ویژه در بابِ فجایعِ بشری، نمی‌تواند از معیارهای اخلاقیِ بنیادین، فاصله بگیرد. رویکردِ نولته، با اولویت‌دادنِ صرف به «فهمِ تاریخی» و «تبیینِ ساختاری»، در دامِ تقلیل‌گرایی و توجیه‌گری گرفتار می‌شود. این رویکرد، نه تنها یگانگیِ هولوکاست را کمرنگ می‌سازد، بلکه با انداختنِ سایه‌ی «ضرورتِ تاریخی» بر «اراده‌ی جنایتکارانه»، به توجیهِ ایدئولوژیکِ فاشیسم کمک می‌کند. نقدِ واقعیِ فاشیسم، باید بتواند هم «زمینه‌های تاریخی» را درک کند، و هم «ماهیتِ شرارتِ ارادی» را بدون هیچ‌گونه ملاحظه‌ی توجیه‌گرانه‌ی تاریخی، محکوم نماید. نه فقط در شکل انتزاعی ماهیت انضمامی تجربه به ما نشان داده است که کتاب کولاک در برخی کشورها (خودتون میدونید چاپ میشه )اما خاطرات هولوکاست و شهادت نامه‌ها اجازه چاپ ندارن مثل اگر این نیز انسان است خاطرات شب چرا؟ خیلی مشخصه

1405/02/23|توسطاهل کتاب
0
|

در رویکرد نولته، مشکل عمده را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد: ساختار تحلیلی او به‌گونه‌ای چیده می‌شود که مفاهیم تبیینی (بحران، واکنش، ضدیت، زمینه‌های مدرن) عملاً جایگزین داوری درباره «نوع جنایت» می‌شوند. وقتی چنین جایگزینی رخ می‌دهد، کتاب از مسیر «تبیین» به مسیر «توجیهِ کم‌هزینه» بلغزد؛ نه لزوماً با ادبیات دفاعی، بلکه با معماری استدلالی که جنایت را قابل‌فهمِ عادی می‌کند، گویی از دل یک روندِ ضرورت‌دار بیرون آمده است. اولین گره ساختاری این است که کتاب، رابطه‌ی میان کنش‌گران و گزینه‌های اخلاقی را در تحلیل‌های میانی می‌شکند. یعنی به‌جای اینکه روشن شود تصمیم‌های نازیستی چگونه با یک جهان‌بینیِ نژادی و یهودستیز گره خورد و به تولید اراده‌ی سازمان‌یافته انجامید، تمرکز اصلی به «واکنش» منتقل می‌شود. واکنش در منطق تاریخ‌نگاری می‌تواند یک متغیر توضیحی باشد، اما وقتی بر نقشِ اراده و طراحی سیاسی سایه می‌اندازد، اثر روش‌شناختی‌اش این است که مسئولیتِ انتخاب اخلاقیِ کنش‌گران تبدیل به پاسخِ مکانیکی به فشارهای بیرونی می‌شود. ارزش‌ها در اینجا به‌صورت پنهان حذف می‌گردند: تصمیم برای نابودی، به رخدادی ناشی از فشارهای سیستماتیک فروکاسته خود این نوعی ارزش نمایی وداوری لحن شما در چند کامنت قبلی هم نوعی ارزش گذاری است

1405/02/23|توسطاهل کتاب
0
|

این نقد یک نتیجه‌ی مشخص دارد: ارزش‌ها اگر در ساختار متن شفاف، کنترل‌شده و مبتنی بر شواهد تاریخی وارد نشوند، تبدیل به ابزارِ پوشاندن مسئولیت می‌شوند. در نتیجه، هر متنی که بتواند جنایت را در قالبِ روندهای تاریخیِ قابل توضیح حل کند، خطر توجیه‌گری دارد—حتی اگر نویسنده نیت دفاعی نداشته باشد. توجیه فقط با جمله‌های دفاعیه اتفاق نمی‌افتد؛ گاهی با معماری استدلالی اتفاق می‌افتد که جنایت را به «مسیرِ محتمل تاریخ» تبدیل می‌کند و خواننده را از تمایز میان «فهمِ شرایط» و «پذیرشِ امکانِ جنایت» عبور می‌دهد.

1405/02/23|توسطاهل کتاب
0
|

آقای قطب‌الدین گرامی، خطای بنیادین در دستگاه فکری شما، نادیده گرفتن سازوکار ژرف زایش سرکوب از دل اندیشه‌های کل‌گرا است. هر مکتبی که "کل" را بر "یگانه" برتری دهد، ناگزیر فرد را به ابزار مسخ‌شده‌ی تحقق آن "کل" تقلیل می‌دهد. کمونیسم، با نقاب دروغین برابری و سپردن اراده به دست حزب، نه یک آرمان‌شهر، که مسلخی برای مسخ سوژه‌ی انسانی است. در این سیستم، "ضرورت تاریخی" و "منفعت جمعی" چیزی نیست جز زبانی فریبنده برای پوشاندن تشنگی سیری‌ناپذیر ساختار برای پیرویِ زوری. گولاگ‌ها در اینجا نه انحرافی در مسیر آرمان‌شهر، که نبض تپنده‌ی این نظام‌اند؛ آن‌ها کارخانه‌هایی برای مهندسیِ "بشری نو" هستند که در آن، هراس، نه ابزار جانبی، که هسته‌ی سخت انضباط سیستماتیک است. گولاگ، ماشین عظیم درهم‌شکستن مقاومت و دگرگون کردن آگاهی در قالب خواست نوگرای حزب است؛ ابزاری برای اطمینان از اینکه هیچ "من"ای، یارای سربرافراشتن در برابر "ما"یِ تحمیلی را نداشته باشد. این منطق بلعنده، منحصر به کمونیسم نیست. فاشیسم نیز، با جایگزینی "ملت" یا "دولت" به‌جای فرد، همان مسیر را می‌پیمایند. در این نظام‌ها، نسل‌کشی و اردوگاه‌سازی، نه جنایتی موردی، که جراحی سیستماتیک پیکره‌ی جامعه برای حذف هرگونه "دیگری" است تا نظم مطلوب پیشوا یا حزب، بی‌هیچ اصطکاکی جاری شود. هولوکاست و گولاگ، یگانه نبوده و فرزندان نامشروع یک منطق‌اند: منطق خرد کردن استخوان‌های فرد برای ساختن بنای ایدئولوژی. من از دیدگاه‌های نولته دفاع نمی‌کنم؛ بلکه نقد او بر ناتوانی لیبرالیسم در فهم و مهار بحران‌های مدرن و درس‌نگرفتنِ آن از تجربه‌های تاریخی را نقطه‌ای تعیین‌کننده در توضیح امکانِ بروز و گسترش چنین پدیده‌هایی می‌دانم. از این منظر، مسئله فقط یک نزاع تاریخی نیست، بلکه نشانه‌ی فرسودگی گونه‌های رایج لیبرالیسم نیز هست؛ گونه‌هایی که در برابر برخی صورت‌بندی‌های جدید ــ از وُک (wokeism) تا پساساختارگرایانه فرانسوی ــ گاه رفتاری منفعل، دفاعی یا بی‌رمق نشان می‌دهد. این ناتوانی، به‌گمان من، نه تنها یک ناتوانی تاکتیکی، بلکه نشانه‌ای از تهی‌شدن درون‌مایه‌ی نظری آن و تبدیل‌شدنش به نظمی اخلاقی خسته و بی‌افق است؛ نظمی که بیش از آنکه بر آزادی‌خواهی استوار باشد، بر نوعی احساس گناه تاریخی و خود-بازدارندگی مزمن تکیه دارد. پیروز باشید

1405/02/30|توسطکورش
1
|

رفتاری منفعل، دفاعی یا بی‌رمق نشان می‌دهد. این کلید واژه نشان می‌دهد انگار محکوم کردن چپ بیشتر از روی کنش و واکنش هست که در روانشناسی بی ارتباط به فضای رشک نیست ، برای نقد کمونیسم از ابزار عملی‌تر باید استفاده کرد نظریه حقوقی ، سیاسی ،اقتصادی نه این که با توجیه جنایت فاشیسم و تقلیل فضای اردوگاه آشویتس چه در انتخاب چه در نوع آن و همانندسازی آن با گولاک از دومنطق متفاوت از مسئولیت خود بکاهیم ; راستی جواب خود را نگرفتیم چرا کتاب‌های مرتبط به گولاک اجازه چاپ دارن اگر این نیز انسان است هنوز مجوز چاپ ندارد این خود دلیلی بر یکتایی نیست؟

1405/03/02|توسطاهل کتاب
1
|

آقای قطب‌الدین گرامی، اکنون دیگر روشن شده که مسئله این بحث نه هولوکاست است، نه گولاگ، نه نولته و نه حتی کمونیسم. مسئله اصلی، ناتوانی شما در پاسخ دادن به استدلال است. هرچه گفتگو جلوتر رفته، شما کمتر استدلال کرده‌اید و بیشتر به انگیزه‌خوانی، داوری اخلاقی و حاشیه‌سازی پناه برده‌اید. وقتی می‌نویسید: "محکوم کردن چپ بیشتر از روی کنش و واکنش هست که در روانشناسی بی‌ارتباط به فضای رشک نیست."، در واقع هیچ پاسخی نداده‌اید. شما نه یک گزاره را رد کرده‌اید، نه یک شاهد تاریخی را مخدوش کرده‌اید، نه یک خطای منطقی را نشان داده‌اید. تنها تلاش کرده‌اید به جای پاسخ دادن، برای من انگیزه‌تراشی کنید. این نقد نیست، بلکه اعتراف به ناتوانی از نقد است. کسی که استدلال دارد، به استدلال پاسخ می‌دهد. کسی که پاسخ ندارد، سراغ روان‌شناسی عامیانه می‌رود. اما اجازه دهید روی همین ادعای "رشک» درنگ کنیم؛ زیرا این بخش از پاسخ شما نه فقط ضعیف، بلکه از اساس نابخردانه است: رشک به چه چیز؟ به کدام دستاورد؟ به کدام موفقیت نظری؟ به کدام پیروزی تاریخی؟ آیا باید به ایدئولوژی‌ای رشک برد که در هر جا قدرت مطلق یافته، آزادی را نابود کرده است؟ به دستگاهی که برای توجیه سرکوب، زندان، اردوگاه، پاکسازی و حذف مخالف، واژگانی چون "ضرورت تاریخی" و "منافع خلق" را اختراع کرده است؟ به سنتی که هر بار با شکست مواجه شده، به جای بازنگری در مبانی خود، واقعیت را مقصر دانسته است؟ به جریانی که ساده‌ترین مسائل اقتصادی را به بحران‌های وجودی تمدن تبدیل می‌کند و سپس همان بحران‌ها را بهانه‌ای برای گسترش قدرت سیاسی خود قرار می‌دهد؟ واقعاً رشک به چه؟ به گولاگ؟ به قحطی‌های مهندسی‌شده؟ به حزب حقیقت‌دار؟ به اقتصادهایی که بدون اجبار سیاسی حتی قادر به حفظ خود نبودند؟ این ادعا آن‌قدر بی‌پایه است که بیشتر شبیه فرار از پاسخ است تا یک تحلیل روان‌شناختی. جالب‌تر اینکه همین جمله شما یکی از قدیمی‌ترین عادت‌های فکری بخش بزرگی از سنت چپ را آشکار می‌کند: "اگر نتوانی نقد را رد کنی، منتقد را آسیب‌شناسی کن. اگر نتوانی استدلال را پاسخ دهی، برای گوینده عقده بساز. اگر نتوانی با فکر مقابله کنی، انگیزه اختراع کن." این روش شاید برای حفظ ایمان ایدئولوژیک مفید باشد، اما هیچ ارزشی در بحث نظری ندارد.

1405/04/01|توسطکورش
0
|

اما از این سطح عبور کنیم، چراکه شما هنوز به مهم‌ترین پرسش مطرح‌شده پاسخ نداده‌اید: "اگر فاشیسم و کمونیسم هیچ نسبت ساختاری با یکدیگر ندارند، چگونه هر دو به حزب حقیقت‌دار، اردوگاه، پاکسازی، حذف مخالف، تقدیس جمع و نابودی استقلال فرد رسیدند؟" من این پرسش را بارها و به شیوه‌های گوناگون مطرح کردم، ولی شما حتی یک بار هم به آن پاسخ ندادید. نه ردش کردید، نه توضیحش دادید، نه جایگزینی برای آن ارائه کردید، بلکه فقط بارها تکرار کردید که هولوکاست یگانه است. ولی حتی همین ادعا نیز نیازمند دفاع است، نه تکرار. شما واژه "یگانه" را چنان به کار می‌برید که گویی خودِ تلفظ آن، استدلال محسوب می‌شود. در حالی که اگر قرار باشد یک پدیده واقعاً یگانه باشد، باید از هرگونه مقایسه تحلیلی مصون باشد. یگانگی در معنای قوی کلمه یعنی فقدان هرگونه امکان مقایسه ساختاری، ولی من از ابتدا درباره شباهت‌های ساختاری میان گولاگ و آشویتس سخن گفته‌ام؛ نه درباره یکسان بودن آن‌ها. اگر بتوان میان دو پدیده، سازوکارهای مشترک قدرت، حذف، اردوگاه، دشمن‌سازی، تقدیس یک انتزاع جمعی و قربانی کردن فرد را مقایسه کرد، آنگاه ادعای "غیرقابل مقایسه بودن" از میان می‌رود. ممکن است هولوکاست در برخی ویژگی‌ها خاص باشد، ممکن است در برخی ابعاد تاریخی بی‌سابقه باشد، ولی خاص بودن با یگانه بودن یکی نیست. هر رخداد تاریخی ویژگی‌های خاص خود را دارد؛ اگر صرف تفاوت، معیار یگانگی باشد، آنگاه هر جنگ، هر انقلاب و هر نسل‌کشی در تاریخ بشر یگانه خواهد بود و مفهوم یگانگی عملاً بی‌معنا می‌شود. مشکل اینجاست که شما از مفهوم "یگانگی" نه به عنوان یک ابزار تحلیلی، بلکه به عنوان یک سپر اخلاقی استفاده می‌کنید؛ سپری که قرار است هرگونه مقایسه تاریخی را از پیش نامشروع اعلام کند، اما تاریخ‌نگاری با تابو اداره نمی‌شود. اگر گولاگ نشان می‌دهد که یک دولت ایدئولوژیک می‌تواند میلیون‌ها انسان را در چارچوب یک پروژه نجات‌بخش تاریخی به اردوگاه، کار اجباری، حذف فیزیکی و نابودی فردیت بکشاند، آنگاه ادعای اینکه هولوکاست از هرگونه مقایسه ساختاری مصون است، دیگر قابل دفاع نیست.

1405/04/01|توسطکورش
0
|

حال بایید دهید به مهم‌ترین بخش پاسخ اخیر شما بپردازم: "ساختار تحلیلی او به‌گونه‌ای چیده می‌شود که مفاهیم تبیینی جایگزین داوری درباره نوع جنایت می‌شوند و از این طریق تبیین به توجیه کم‌هزینه تبدیل می‌شود." این گزاره در ظاهر عمیق به نظر می‌رسد، اما از نظر روش‌شناختی یکی از بنیادی‌ترین سوءفهم‌ها درباره تاریخ‌نگاری است، چراکه شما عملاً فرض گرفته‌اید که هر تلاشی برای توضیح یک پدیده، به نحوی از شدت محکومیت اخلاقی آن می‌کاهد. اگر این منطق را بپذیریم، کل تاریخ‌نگاری باید تعطیل شود، زیرا هر توضیحی درباره جنگ، انقلاب، نسل‌کشی، تروریسم یا استبداد، ناگزیر به دنبال یافتن علت بنیادین است. اما علت، توجیه نیست. فهمیدن، بخشیدن نیست. تبیین، تطهیر نیست. اشتباه شما دقیقاً در همین نقطه است که میان "فهم" و "توجیه" تمایز قائل نمی‌شوید. در واقع آنچه شما پیشنهاد می‌کنید تاریخ‌نگاری نیست؛ نوعی الهیات سکولار است. تاریخ‌نگاری، هیچ پدیده‌ای از تحلیل علّی مصون نیست. شما همچنین مدعی می‌شوید که تمرکز بر "واکنش" مسئولیت اخلاقی کنشگران را کاهش می‌دهد، که این نیز خطاست. زیرا توضیح دادن یک کنش به معنای سلب مسئولیت از عامل آن نیست. اگر کسی نشان دهد بحران اقتصادی در ظهور یک جنبش نقش داشته، نگفته است اعضای آن جنبش بی‌مسئولیت بوده‌اند، و یا اگر کسی نشان دهد انقلاب فرانسه بر ظهور ناسیونالیسم اثر گذاشته، نگفته است ناسیونالیست‌ها فاقد اراده بوده‌اند، و بنابراین اگر کسی نشان دهد بلشویسم در شکل‌گیری فاشیسم نقش داشته، نگفته است نازی‌ها مجبور به جنایت بوده‌اند. این منطق شما یک مغالطه آشکار است. شما میان "تأثیر تاریخی" و "جبر تاریخی" تفاوت نمی‌گذارید. نولته هرگز نگفت نازیسم اجتناب‌ناپذیر بود، بلکه او پرسید آیا میان خشونت بلشویکی و ظهور فاشیسم رابطه تاریخی وجود داشته یا نه. این پرسش نه تنها مشروع است، بلکه دقیقاً همان نوع پرسشی است که تاریخ‌نگاری جدی باید مطرح کند و مشکل اینجاست که شما به جای پاسخ دادن به این پرسش، خود پرسش را متهم می‌کنید. این روش پاسخ دادن، بلکه تلاش برای فرار از پاسخ است. از همه مهم‌تر، شما مدام از "اراده جنایتکارانه" سخن می‌گویید، گویی با بیان این عبارت مسئله حل می‌شود، ولی تاریخ با واژه‌های اخلاقی توضیح داده نمی‌شود، چراکه هیچ مورخ‌ای با گفتن "آن‌ها شرور بودند" چیزی را توضیح نداده است.

1405/04/01|توسطکورش
0
|

پرسش تاریخی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که محکومیت اخلاقی پایان می‌یابد، چراکه همه می‌دانند هولوکاست جنایت بود و حالا پرسش این است که چگونه ممکن شد. شما می‌خواهید تاریخ را در سطح محکومیت اخلاقی متوقف کنید، اما نولته می‌خواهد از آن عبور کند و به سطح تبیین برسد و دقیقاً همین تفاوت است که شما را آزار می‌دهد. اما درباره جمله دیگری که گفتید: "برای نقد کمونیسم باید از ابزارهای عملی‌تر استفاده کرد." این جمله در ظاهر عاقلانه به نظر می‌رسد، اما در متن این بحث چیزی جز یک ژست نیست. زیرا من دقیقاً نقد عملی ارائه کردم: از گولاگ، ازسرکوب سیستماتیک ، از نابودی فردیت، از منطق قداست حزب، از تبدیل انسان به ابزار تاریخ، از مهندسی آگاهی سخن گفتم. و شما به هیچ‌کدام پاسخ ندادید، بلکه فقط اعلام کردید که باید از ابزار عملی استفاده شود. گویی صرف بیان این جمله، جای استدلال را می‌گیرد. اما جمله، استدلال نیست و اکنون همان نقد عملی را که مطالبه کرده‌اید مطرح کنیم: کمونیسم فقط در عمل شکست نخورده است؛ در سطح نظری نیز یکی از فاجعه‌بارترین پروژه‌های تاریخ اندیشه سیاسی است. چراکه مشکل کمونیسم صرفاً تعداد قربانیانش نیست، بلکه مشکل منطق درونی آن است که دقیقاً همان فجایعی را تولید می‌کند که بعداً مدعی می‌شود سوءتفاهم بوده‌اند. این اندیشه از همان ابتدا فرد را از مرکز سیاست حذف می‌کند و در این دستگاه، انسان ارزش ذاتی ندارد، بلکه ارزش او وابسته به جایگاهش در یک انتزاع است. نام آن انتزاع می‌تواند طبقه باشد، تاریخ باشد یا هر چیز دیگر. نتیجه همیشه یکی است: "انسان واقعی باید قربانی شود تا مفهوم انتزاعی زنده بماند." و این دقیقاً نقطه فروپاشی اخلاقی و فلسفی کمونیسم است. کمونیسم مدعی رهایی انسان است، اما نخستین کاری که می‌کند حذف انسان به عنوان یک موجود مستقل است، مدعی آزادی است، اما تمام نهادهای مستقل را نابود می‌کند، مدعی پایان سلطه است، اما متمرکزترین شکل سلطه سیاسی را تولید می‌کند، مدعی پایان استثمار بورژوازی است، اما دولت را به بزرگ‌ترین کارفرما، بزرگ‌ترین مالک و بزرگ‌ترین ابزار اجبار تبدیل می‌کند. مدعی پایان طبقات است، اما طبقه جدیدی از بوروکرات‌ها، مدیران حزبی و صاحبان قدرت سیاسی خلق می‌کند که هیچ پاسخگویی واقعی ندارند.

1405/04/01|توسطکورش
0
|

این یک شکست تصادفی نیست، بلکه نتیجه منطقی نظریه است. گولاگ یک حادثه ،سوءبرداشت، یا یک انحراف نبود. بلکه نتیجه طبیعی نظامی بود که انسان را ماده خام پروژه‌ای تاریخی می‌دید. همان‌گونه که آشویتس نتیجه طبیعی نظامی بود که انسان را ماده خام یک پروژه نژادی می‌دید. من هرگز نگفته‌ام فاشیسم و کمونیسم یکسان‌اند، بلکه بارها گفته‌ام از یک بیماری مشترک تغذیه می‌کنند. بیماری تقدیس کل و قربانی کردن فرد و تبدیل انسان به ابزار. و همانا شما حتی یک بار هم این ادعا را رد نکرده‌اید. نه با تاریخ، نه با فلسفه، نه با سیاست، بلکه فقط از کنار آن عبور کرده‌اید. هر جا "گله/اخلاق گله‌ای" جای انسان را بگیرد، هر جا "جمع" بر فرد غلبه کند، دقیقا همان جا کمونیسم اجرا گردیده است. او به انسان نمی‌گوید خودت باش، می‌گوید ابزار تاریخ باش. نمی‌گوید بیافرین، می‌گوید اطاعت کن. نمی‌گوید ارزش خلق کن، می‌گوید ارزش‌های حزب را تکرار کن. فاشیسم می‌گفت فرد باید برای ملت نابود شود، کمونیسم می‌گفت فرد باید برای طبقه نابود شود. فاشیسم می‌گفت فرد باید برای نژاد قربانی شود، کمونیسم می‌گفت فرد باید برای تاریخ قربانی شود. محتوا متفاوت بود، اما منطق قدرت یکی بود، چراکه در هر دو، فرد وسیله است، حقیقت در انحصار یک مرجع مقدس قرار می‌گیرد، مخالف به دشمن تبدیل می‌شود، حذف مخالف وظیفه تاریخی معرفی می‌شود، اردوگاه نتیجه است نه استثنا، خشونت نتیجه است نه سوءبرداشت. تفاوت بیشتر در پرچم بود تا در ساختار قدرت، و دقیقاً همین نکته بود که نولته جرئت مطرح کردنش را داشت. مشکل بسیاری از منتقدان نولته این نبود که پاسخ او را رد کرده باشند، بلکه مشکل این بود که حتی حاضر نبودند پرسش او را تحمل کنند. نولته نگفت هولوکاست موجه است، نگفت خوب است، نگفت کم‌اهمیت است. او پرسید آیا میان خشونت بلشویکی و ظهور فاشیسم رابطه تاریخی وجود داشته یا نه. این یک پرسش تاریخی است، و شما هنوز به آن پاسخ نداده‌اید. فقط گفته‌اید پرسیدن آن خطرناک است؛ اما گفتن "خطرناک بودن" یک پرسش، پاسخ آن نیست.

1405/04/01|توسطکورش
0
|

اما شاید بنیادی‌ترین خطای شما جای دیگری باشد: "شما هنوز تصور می‌کنید محکوم کردن یک پدیده، جای فهمیدن آن را می‌گیرد." در حالی که این دو هیچ ربطی به هم ندارند. محکوم کردن آسان است، ولی فهمیدن دشوار. چراکه محکوم کردن فقط احساسات را بیان می‌کند ولی فهمیدن سازوکارها را آشکار می‌کند؛ و فقط فهمیدن است که امکان جلوگیری از تکرار فاجعه را فراهم می‌کند. به همین دلیل تمرکز دائمی شما بر داوری اخلاقی، از نظر تحلیلی ناکافی است. تاریخ با احساسات توضیح داده نمی‌شود، بلکه با سازوکارها توضیح داده می‌شود، و سازوکار مشترک تمام نظام‌های تمامیت‌خواه، چه سرخ و چه قهوه‌ای، یکی است: "تبدیل انسان به ابزار، فرد به وسیله، زندگی واقعی به ماده خام یک رؤیای انتزاعی". اما در این میان یک عامل دیگر نیز وجود دارد که شما عمداً نادیده می‌گیرید: "نقش لیبرالیسم در ناتوانی از مهار این نیروها." من بارها گفته‌ام که نقد نولته برای من صرفاً نقد کمونیسم یا فاشیسم نیست؛ بلکه نقد ضعف‌های درونی لیبرالیسم نیز هست. لیبرالیسم قرن بیستم بارها در برابر جنبش‌های تمامیت‌خواه رفتاری منفعل، تدافعی و فاقد اراده نشان داد. نه به این دلیل که شرور بود؛ بلکه به این دلیل که بیش از حد به این توهم دل بسته بود که همه نیروهای سیاسی در نهایت تابع عقلانیت خواهند شد. اما تاریخ چنین نبود و در بسیاری از نقاط اروپا، لیبرالیسم نه توان مقابله با کمونیسم را داشت و نه توان مقابله با فاشیسم را. اغلب تنها نظاره‌گر بود، و در برابر نیروهایی که اراده تصرف قدرت داشتند، با زبان رویه‌ها سخن می‌گفت. در برابر جنبش‌هایی که می‌خواستند نظم موجود را واژگون کنند، به امید گفت‌وگو و سازش نشست. در برابر کسانی که قدرت را می‌خواستند، از قواعد سخن گفت. بارها هزینه این خوش‌بینی را پرداخت، و این ضعف صرفاً به دوران پیش از جنگ محدود نبود. در دهه‌های بعد نیز بخش‌هایی از جهان غرب گرفتار نوعی فلج اخلاقی و نظری شدند؛ وضعیتی که در آن دفاع از ارزش‌های خود دشوارتر از حمله به آن‌ها شد و به تدریج نوعی فرهنگ خودسرزنش‌گری دائمی شکل گرفت که در آن تمدن غربی موظف بود دائماً خود را متهم کند، اما منتقدانش از چنین الزامی معاف بودند.

1405/04/01|توسطکورش
0
|

نتیجه آن شد که بسیاری از جریان‌های چپ توانستند خود را در مقام ناجی معرفی کنند؛ در حالی که بخش بزرگی از بحران‌هایی که مدعی درمان آن بودند، محصول همان دستگاه‌های فکری بود که از آن دفاع می‌کردند. بلکه مشاهده یک الگوی تاریخی است: "نظام‌هایی که اراده قدرت دارند، معمولاً از ضعف و تردید رقبای خود تغذیه می‌کنند و تمدنی که بیش از حد درگیر احساس گناه شود، دیر یا زود توان دفاع از خود را از دست می‌دهد." تاریخ را کسانی نمی‌سازند که صرفاً محکوم می‌کنند، بلکه کسانی می‌سازند که اراده شکل دادن به آن را دارند. و درست در همین نقطه است که بسیاری از ایدئولوژی‌های مدرن، چه سرخ و چه قهوه‌ای، توانستند بر جوامع مسلط شوند. نه فقط به دلیل قدرت خودشان؛ بلکه به دلیل ضعف رقبایشان. و این همان نکته‌ای است که شما همچنان از مواجهه با آن پرهیز می‌کنید. در نهایت، تفاوت میان ما بسیار ساده است: من می‌گویم هیچ ایدئولوژی‌ای نباید از مقایسه، پرسش و تحلیل مصون باشد و شما می‌گویید برخی موضوعات آن‌قدر مقدس‌اند که پرسیدن درباره آن‌ها خطرناک یا تقلیل شرارت است. من می‌گویم فهمیدن شرط جلوگیری از تکرار فاجعه است و شما عملاً می‌گویید محکوم کردن کافی است. من می‌گویم تاریخ باید توضیح دهد و شما می‌گویید تاریخ باید مراقب باشد چه چیزهایی را توضیح می‌دهد. و میان این دو رویکرد، فاصله‌ای به اندازه فاصله پژوهش با ایمان وجود دارد. بنابراین بیایید گفتگو را با یک مشاهده ساده به پایان برسانم: در تمام این گفتگو، من بارها به استدلال‌های شما پاسخ دادم. اما شما هرگز به استدلال اصلی من پاسخ ندادید. و هنگامی که یک موضع فکری ناچار می‌شود به جای پاسخ دادن به پرسش‌ها، خودِ پرسش را متهم کند، به جای نقد استدلال‌ها، انگیزه‌های منتقد را تحلیل کند، و به جای دفاع از مبانی خود، درباره خطرناک بودن بحث هشدار دهد، در واقع از مدت‌ها پیش شکست خورده است؛ فقط هنوز شهامت اعتراف به آن را پیدا نکرده است. و پرسش شما: چاپ شدن و نشدن یک کتاب نشان دهنده حقیقت پنهان آن نیست، وگرنه کتاب "نبرد من" (Mein kampf) هم در آلمان اجازه چاپ ندارد، ولی این دلیلی بر حقانیت فاشیسم نیست. این مغلطه را به عنوان استدلال ارائه ندهید. پیروز باشید

1405/04/01|توسطکورش
0
|

بحثی که اینجا دو عزیز می‌کنند کورش و پویا بیشتر بحث دوتا هوش مصنوعیه، نحوه نگارش و متنشون کاملا مشخصه دادن AI نوشته.

1405/04/14|توسطامید
0
|

گزاره آخر شما عالی بود کتاب نبرد من در آلمان چاپ نمیشود ولی در ایران آری این در تایید یکتایی فاشیسم بود 😅 چون دوستان در ک نمیکردن و گفتن Ai هست در آخر یهودی ستیزی یک فرایند تاریخی در نگاه به یک نژاد هست نگاهی که در قرن نوزدهم توسط ملی گرا جریان‌های داروینیسم اجتماعی مثل اسپنسر داره یک راست افراطی مدافع فرد گرایی گوبینو و.... هم محافظه کاران‌ها هم راست گرایان ساده است برید کتاب الویر توییت تاجر ونیزی را بخونید این نگاه توسط این افراد تا بن استخوان وارد مغز مردم شد مثل این که بگیم جمهوری اسلامی متاثر از اندیشه شریعتی هم نسخه را داره آقای کورش فقط ایدئولوژی کال‌تر واساسان یه بخش بزرگ فلسفه سیاسی دوست دارم مسئولیت نپذیرند یعنی توجیه بدارند که نه من نبودم دستم بود هیچ سوسیالیستی به شکل انقلابی حاضر نیست که قتل عام گولاگ را مسئولیتش را بپذیره همانگونه که آقای کوروش دوست داره تخطئه کنه راست‌های افراطی را و این متنم خیلی ساده و خودمونی نوشتم تا متوجه بشید اگر دنبال اندیشه من هستی ریشه در متفکران مثل لویناس جان رالز تامس نیگل و اساساً مسئله شاید جهان ما امروز هم همین باشه مسئولیت نمی‌پذیریم همینجوری فقط دوست داریم حرف زده باشیم دوست ما گفته به داوری اخلاقی من بسیار مصداق‌های عینی می‌زنم و اساساً داوری اخلاقی ارزش گذاری کار سیاست

1405/04/21|توسطاهل کتاب
0
|

کوروش عزیز مارا متهم به انگیزه خوانی کرد ولی یک فرار رو به جلو کرد و من را متهم کرد به الهیات سکولار فرار از پاسخ محافظت ایدئولوژیک این‌ها خودش انگیزه خوانی از متن منه پس شما دوباره همون کار را کردی مشکل اصلی اینه که مسئولیت ایدئولوژیک و اخلاقی کنشگران کمرنگ بشود دادن زمینه‌های تاریخی خوبه اما نمی‌تونه فقدان و نشان دهندگی و عاملیت باور باورها اهداف و تصمیم عاملان باشه فکر کنم این‌ها را گفتم درسته که هر دو در سانسور یکسان سازی و ایدئولوژی یکسانند اما اینکه منظر تاریخی یکسان باشند مثل این می‌ماند که پادشاهی عربستان با جمهوری خلق کره یکسان باشه نکته آخر هم متن بارها شخص و انگیزه خوانی کرده بود و قضاوت شخصیتی کرده بود در حالی که علیه انگیزه خوانی نوشته بود پس این یک تناقصه ، در نهایت فقط هدف تاریخ تبیین و سازوکارهای علی یک یک سیستم نیست، در عین حال باید مسئولیت اخلاقی کسانی که آگاهانه تصمیم گرفتن را در نظر بگیریم

1405/04/21|توسطاهل کتاب
0
|

نکته دیگه‌ای که وجود داره خطر قربانی کردن فرد در برابر یک هدف انتزاعی هر ایدئولوژی که ادعا کند یک حقیقت نهایی را در اختیار دارد و انسان واقعی را فدای اون حقیقت کند می‌تواند خطرناک شود. اما این خطر فقط مخصوص ایدئولوژی‌ها بزرگ یا جمع را نیست هر نظامی که فرد را وسیله یک هدف بزرگ‌تر بداند، یا هر شکل دیگری از مطلق خواهی می‌تونه به همین مسیر برود.بفهمیم چه زمانی یک فکر سیاسی تبدیل به ابزاری برای حذف انسان می‌شود. نقد جدی زمانی شکل می‌گیرد که هم بتواند جنایت‌ها را محکوم کند و هم سازوکار شکل‌گیری آن‌ها را بفهمد. تاریخ با شعار همه چیز یکی است هیچ چیز قابل مقایسه نیست جلو نمی‌رود. کار تحلیل این است که درکنار شباهت ر تفاوت‌ها را بو بکشه

1405/04/21|توسطاهل کتاب
0
|

شک ندارم دلمون برای این قیمت هم تنگ میشه

1404/07/21 | توسطKing
8
| |

این دیگه چه قیمتیه! کتاب واسه ویترینه یا خوندن؟!

1404/06/27 | توسطکاربر سایت
5
| |
پاسخ ها

1152 صفحه هست. منطقیه.

1404/07/28|توسطکیوان حسنی اکبریه
14
|

من یادمه با این قیمت ،کتابخونه میخریدن.

1404/11/20|توسطمعین کریمی
2
|

الان چی ؟ هنوزم منطقیه ؟

1405/03/11|توسطسیاووش
1
|