کتاب بسته به جونم

Baste-Be-Joonam
کد کتاب : 16926
شابک : 978-6001182594
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 800
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2015
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 25 اردیبهشت

معرفی کتاب بسته به جونم اثر عاطفه منجزی

"بسته به جونم" رمانی جذاب است به قلم "عاطفه منجزی" که آن را در قالب داستانی بلند و هشتصد صفحه ای به نگارش درآورده است. رمانی سرشار از اتفاقات مختلف و پستی و بلندی های فراوان؛ قصه ای از خواستن و خواسته شدن هایی که "عاطفه منجزی" سرنوشت آن ها را در "بسته به جونم" با حرکت قلم خود کنترل می کند. داستانی از گذشته که پایش به حال باز شده و می خواهد هر آنچه در دل خود انباشته در روزهای پیش رو تخلیه کند. اما هر راز بهایی دارد و هر اشتباه تاوانی؛ کیست که بتواند سینه را در برابر آماج اشتباهات گذشته اش که همچون تیری به طرفش پرتاب می شوند، سپر کند و دم برنیاورد؟ کسی چه می داند؟ شاید در میان تمام اشتباهات گذشته، اتفاقی افتاده که ارزش آن از جان شیرین هم بالاتر باشد.
"بسته به جونم" داستان پرماجرای زندگی معین است. مردی جوان که زندگی اش در آستانه ی تغییری بزرگ قرار دارد و مقدر شده که به زودی ازدواج کند. اما روند این ازدواج، آن طور که فکر می کرد پیش نمی رود و دقیقا در شب برگزاری مراسم نامزدی اش، اتفاقی غیرمنتظره، همه چیز را زیر و رو می کند. یک دختر نوجوان با وضعیتی آشفته و نامرتب به جایگاه عروس و داماد نزدیک می شود و ادعایی میخکوب کننده مطرح می کند. او معین را پدر خود می داند. حاج آقا بسطامی، پدر معین هم با تماس تلفنی تهدید شده؛ تهدید به آبروریزی و انتقامی که پانزده سال در کمین او بوده. حال باید دید "عاطفه منجزی" در "بسته به جونم" این کشتی طوفان زده را در اقیانوس اتفاقات غرق می کند یا آن را صحیح و سالم، به مقصد می رساند.

کتاب بسته به جونم

عاطفه منجزی
متولد اردیبهشت ماه ۱۳۴۵ در شهر کوچک مسجدسلیمان،از پدری بختیاری تبار و مادری اصفهانی است. تحصیلات مقدماتی و متوسطه را در اصفهان گذرانده و در سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد و به تهران رفت. فرزندان دو قلویش در سال ۱۳۶۹ به دنیا آمدند که در حال حاضر پسرش علیرضا، در رشته ی کامپیوتر و دخترش نگین در رشته دارو سازی سر گرم تحصیل هستند. فرزندانش دو ساله بودند که تحصیلات دانشگاهی را در مقطع کارشناسی حسابداری شروع کرد و هم اکنون دانشجوی مقطع کارشناسی رشته ی روزنامه نگاری می باشد.
قسمت هایی از کتاب بسته به جونم (لذت متن)
اسفند و اسفندونه، اسفند سی و سه دونه، قضا به دور، بلا به دور، به حق این صاحب نور، مرغ زمین، مرغ هوا، جن و پری، آدمیزاد، بترکه چشم حسود، بترکه چشم بخیل... به حق شاه مردان؛ درد و بلا بگردان! بلور، منقل را برای بار آخر دور سر مرد جوان گرداند و تا جایی که نفس داشت، دودش را فوت کرد توی صورت او و ته مانده ی دود ها را هم با پر دستش به سویش روان کرد، مبادا ذره ای دود مفید اسپندش به اسراف هدر شود.از میان هاله ی دودی که صورت معین را گرفته بود، لبخندش محو و دور به نظر می رسید. تکانی خورد، دستی به جیب بغل کتش برد و با احتیاطی که همیشه موقع انعام دادن به بلور گریبانش را می چسبید، مبادا غرور زن مهربان را بشکند، آهسته تذکر داد: _ فقط چون دستم سبکه، وگرنه مقابل محبتای مادرانه ت هیچ ارزشی نداره مامان بلور! و اسکناس درشتی از جیب بغل کتش در آورد و میان انگشت های کار کرده و زمخت بلور جا داد، سری در مقابلش خم کرد و گفت: _ هر چند باید می ذاشتی از مجلس بر می گشتم بعدا این طور جشن دود برام می گرفتی... جای این همه دود و دمی که راه انداختی، دعای خیرت رو از من دریغ نکن! غروب جمعه ست، دعا مستقیم می ره به عرش خدا! باشه؟ بلور، بی معطلی منقل طلایی اسفند را که هنوز اندک دودی از آن متصاعد بود، گوشه ی کنسول مقابل در گذاشت. قرآنی را که از قبل گوشه ی دیگر کنسول آماده گذاشته بود، با ذوق و شوق برداشت، در آپارتمان جمع و جور معین را برایش باز کرد و طلبکارانه گفت: _ پس چی که حالا باید اسفند دود کنم؟! می ترسم از تنگ نظری بخیل و حسود شادومادمون چشم بخوره! منم بعد رفتنت، در رو قفل می کنم و راهی خونه م می شم... امروز که رفتنت با خودته و برگشتنت با خداست، اما گمون نکنم دیگه رویا خانم بذاره ما حتی رنگ شادوماد رو ببینیم! بیا برو مادر... دست خدا روی سرت که بالاتر از دستش دستی نیست! معین یقه ی کت خوش دوختش را توی آینه ی کنسول میزان کرد، دستی هم به گره کراواتش کشید و دو خط اخم نامحسوس همیشگی میان دو ابرویش جا خوش کرد. حیف که ناچار بود برای چنین شبی بعضی رسوم را مراعات کند، وگرنه او کجا و چنین اداها و تجمل گرایی هایی کجا! همان طور که آخرین نگاه خریدارانه را به خودش می انداخت، دستی به موهای قهوه ای روشنش برد تا از مرتب بودنشان مطمئن شود و در نهایت باز خط نگاهش را در آینه داد به تصویر بلور که کمی عقب تر از او کنار در ورودی ایستاده بود و با ملایمت گفت: _ پس شما هم بار و بنه ت رو بردار با هم بریم، لااقل تا ایستگاه اتوبوس می رسونمت... حرفش را برید، برگشت سمت زن میان سال و مردد پرسید: _مطمئنی دوست نداری توی نامزدیم شرکت کنی؟!... خودت می دونی به چه چشمی نگات می کنم و همیشه قدمت برام خیر و برکت داشته! بلور، به قرآن کوچک توی دستش که بالا گرفته بود تا معین از زیر آن رد شود، با سر اشاره زد: _ بیا برو مهندس، حالا کو تا شب عروسیت؟! امشب که فقط نامزدیته... نیت دارم ایشالا عروسیت خودم داریه دمبک دست بگیرم و تا خود سحر برات بزنم و بخونم! حالام بیا از زیر قرآن رد شو تا خیالم از شیش جهت راحت شه که دست صاحب همین کتاب سپردمت! تیرک چراغ برق پارکینگ، پناهگاه امنی به نظر می رسید. از جایی که کمین کرده بود، می توانست همه چیز را خوب خوب زیر نظر بگیرد. دو سر هدفون در گوشش بود. پشت به دیوارشرقی پارکینگ چمباتمه زده، زانوهایش را تنگ بغل گرفته و چانه اش با زانوها مماس شده بود. میان یکی از پنجه هایش، بطری آب نیم خورده ای به چشم می خورد و زیر لبی برای خود به همراه صدایی که در سرش می پیچید، فک می زد: _ ما تو رویا خونه ساخیتم/ حقیقت و دور انداختیم/ شما نجنگیدین و بردین/ ما جنگیدیم و باختیم! آه عمیق و پرتأسفی تا دهانش بالا می آمد که با سر رسیدن کاروان عروس و همراهانش، در دم فرو بلعید و تنش تکان سختی خورد! کمی آن طرف تر، مقابل ورودی تالار شماره ی (2 ) که بنا بود جشن در آن برگزار شود، ماشین گل زده ی عروس و داماد، توقف کرد. نگاهش مات بود به صحنه ی مقابل چشمانش و دست هایش بی اختیار به سمت گوش ها رفت و دو سر هدفون، آزاد و رها روی شانه هایش افتاد.نم نمک داشت لحظه ی موعود فرا می رسید! باید می دید و از درون می سوخت؟... نه که نمی سوخت! چرا بسوزد؟! آمده بود تا به قدر تمام سوختن هایش، بسوزاند... آتش بزند و خاکستر کند!