«اما زیگ یک عادت بد داشت. وقتی که خیلی هیجانزده میشد، دیگران را گاز میگرفت. یک روز زیگ با دوستش بورا که خرگوش کوچولو و بامزهای بود، بازی میکرد. آنها در جنگل با هم توپبازی میکردند و خوش میگذراندند. ناگهان زیگ خیلی هیجانزده شد و گوش بورا را گاز گرفت! بورا زخمی شد و گریه کرد. زیگ احساس خیلی بدی داشت و درست همان موقع، مادر زیگ از راه رسید و ماجرا را فهمید. او میدانست که زیگ این مشکل را دارد که گاهی بقیه را گاز میگیرد. مادرش میخواست به او یاد بدهد که چطور باید احساساتش را کنترل کند. او گفت: «زیگ! گاز گرفتن دیگران کار خوبی نیست. تو به دوستت بورا آسیب زدی. باید راه حلی پیدا کنیم تا بتوانی بدون گاز گرفتن دیگران با آنها بازی کنی.» مادرش او را به دیدن جفد پیر و دانا برد. جفد دانا برای همهٔ موجودات جنگل توصیههای خوبی داشت.»