شاید شما هم این را تجربه کرده یا دیده باشید: مواقعی هست که آدمی از سر اجبار، بدون گفتن و توضیحی به دیگران، گوشهای از وجود و زندگی خود را برمیدارد و دفن میکند. منظورم از دفن کردن، گذشتن از تمام آنچه ساخته و یا فراموش کردن آرزوهایی است که برای آینده خود ترسیم کرده است. آنجاست که یا به خاطر دیگران و یا حتی به خاطر تتمه آنچه از وجود خود آدم باقی میماند، لازم است پا روی چیزهایی بگذاری که برایت هدفی ارزشمند بودهاند. رسیدن به این نقطه یعنی تغییر مسیر زندگی، از دست دادن خیلی از داشتهها و حتی گاهی فراموش کردن حداقلهای انسانی خود! گرفتن چنین تصمیمی عواقبی دارد اما تازه روزهای بعد از این طوفان، با آرام شدن ذهن، آدم مینشیند و با خودش حساب و کتاب میکند که اصلا کار درستی کرده است یا نه؟ آیا ارزش آن را داشته که قسمتی از زندگیاش را فراموش کند؟ آیا نباید در آن لحظه به خودت و دیگران میگفتی که من هم مثل تو، مثل بقیه، انسانی هستم با آرزوهای کوچک و بزرگ... من هم آرزوهایی دارم و خانهای رویایی در ذهن ساخته و به آن آمال دل خوش کردهام. من هم حقوقی دارم مثل دیگران، که لازم نیست برای نجات کسی دیگر آن را زیر پا بگذارم... اینها همه افکاری است که در ذهن میچرخد ولی دیگر برای تغییر مسیر و اصلاح آن دیر شده است. دیگر باید منتظر یک معجزه یا یک عدالت بینقص بود تا شاید روزی، دوباره از آن تکه باقی مانده از وجود که دور نینداختهای، جوانهای بیرون آید و مسیر زندگی را تغییر دهد!از این چند سطر بگذریم... امروز کتابی را در دست داریم که نویسنده اوج و فرود خوبی را در روایت ساخته است. قصهای که قلاب جذب مخاطب را از ابتدا میاندازد و حس کنجکاوی برای دانستن سرنوشت قهرمان قصه را برمیانگیزد. شاید مهمترین نکته در کتاب هم همان ایجاد حس همدلی و همراهی با شخصیتها و گاهی عصبانیت از تصمیم یا رفتار آنهاست. این موضوع اگر برای شما رخ داد پس نویسنده توانسته همراهی شما برانگیزد. همراه قصهاش شویم تا تجربهای تازه از قصه داشته باشیم. تجربهای که بیارتباط با چند سطر ابتدایی این متن نیست.
عالی بود از بهترین رمانهای معاصر که خوندم