همهی بچهها اینجا میدانند که توی برکهها داد و ملاکه است، یا دد ملکو دیو افسانهای وحشتناکی برای ترساندن بچهها تا سر برکهها نروند و غرق نشوند به رقص نور در آب نگاه میکنم و سرم را میدزدم. آفتاب تندی است و کسی جز من در کوچهها نیست. در لارستان همه میدانند. که ظهر زمان گردش نیست غروب که بشود به کاروانسراها خواهیم رفت و برکههای قدیمی خواهیم دید. روزهای بعد به دیدن بازارها و قلعه میروم و در موزهها اشیای قدیمی را که مردم اهدا کردهاند من را با زندگی گذشته این مردم پیوند میدهد. مردم این منطقه به تلاش برای ساختن شهرهایشان و کار خیر و داوطلبانه مشهورند. خودشان بارها از منطقهشان نوشتهاند و تاریخشان را زنده نگه داشتهاند. این سفرنامه کسی است که برای معاشرت با این مردم و دیدن مناطق تاریخی و گشت و گذار به لارستان سفر کرد و هر جا رفت برکه دید و نخل و کنار و گز و مردمی که با مهر میزبانی کردند و از تاریخ شهر و روستایشان گفتند.