هر شب پرنده آرزوهایم
با موسیقی سکوت
به وسعت عصیان درونم
به سویت پر میکشد
نسیم گیسوانم تو را خوانده
در چشمان این شب
هوهوی بابا، بابا گفتن کودکانمان در وسعت لبخند تو جاری میشود
و آنگاه پرچین پریشان موهایت
ستارههای کاغذی دفترم را به آتش میکشد
به ناگاه شرارههای چشمانم چون شلالهها
بر خط شکستههای لبم جاری شده
و دستانم در پیچکهای ناتوانیام قفل میشود در پناه شب بوها و یاسهای ماتم زده
سیب دلتنگیام ترک برداشته
تکیه بر شانههای بیتو بودنم…