وقتی تاریخ فکری فرانسه را ورق میزنیم، دوره ی کوتاهی میان سالهای ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۵ وجود دارد که در آن کلمات، سنگینتر از گلولهها روی ترازوی عدالت قرار گرفتند؛ نقطهای عطف که ژیزل سپیرو در کتاب «کلماتی که میکشند؛ مسئولیت روشنفکر در زمانه بحران (۱۹۴۴-۱۹۴۵)» با نگاهی تیزبین و تبارشناسانه به کالبدشکافی آن میپردازد. این جامعهشناس برجسته فرانسوی و شاگرد خلف پیر بوردیو، در اثرش با بهکارگیری نظریهی «میدان» بوردیو، مناسبات قدرت و استقلال ازدسترفتهی نویسندگان را در دوران اشغال نازیها و حکومت دستنشاندهی ویشی بررسی میکند تا نشان دهد چگونه ادبیات در بزنگاههای سیاسی، از ساحت انتزاعی خود خارج شده و به سلاحی مخرب بدل میشود. پدیدهی پاکسازی قانونی یا همان تصفیهی روشنفکران پس از آزادی فرانسه، بستر اصلی این پژوهش است؛ جایی که دادگاهها نه برای اعمال فیزیکی، بلکه برای جملات، فراخوانها و سرمقالهها حکم صادر میکردند. سپیرو با بازخوانی این پروندهها مأموریتی دشوار را آغاز میکند: آشکار ساختن این واقعیت تلخ که نویسندگان فاشیست و همکار با دشمن، با بهرهگیری از سرمایهی نمادین خود، آگاهانه به ابزار تبلیغاتی برای جنایت علیه بشریت و یهودستیزی تبدیل شدند و مرز میان ابراز عقیدهی شخصی و مشارکت در ظلم را بهکلی مخدوش کردند. مفهوم محوری که تاروپود این تحلیل را شکل میدهد، قدرت کنشزای زبان یا همان خصلت پرفورماتیو واژههاست؛ ایدهای که یادآور جملات تکاندهندهی سیمون دوبووار دربارهی کلماتی است که به اندازهی اتاق گاز قاتلاند. زبان در این لایهی پنهان صرفا بازتابدهنده ی واقعیت نیست، بلکه واقعیت را میسازد، انسانزدایی میکند و مقدمات فاجعه را میچیند. در دادگاههای پساجنگ فرانسه، این پرسش بنیادین مطرح شد که چرا یک روشنفکر خائن باید مجازاتی به مراتب سنگینتر از یک تاجر یا نظامی همکار با نازیها دریافت کند؟ پاسخ حقوقی و اجتماعی آن دوران که سپیرو به دقت آن را واکاوی میکند، در وزن اخلاقی قلم نهفته بود. پروندهی نمادین روبر برازیلاک، نویسندهی بااستعداد اما فاشیستی که به اعدام محکوم شد، تجسم عینی این برخورد است. وقتی شارل دوگل درخواست عفو او را رد کرد، پیامی آشکار به تاریخ فرستاد: مسئولیت با جایگاه فرهنگی بالا میرود. کلمات نویسندگان همکار با اشغالگران، آدرس مخفیگاه نیروهای مقاومت را لو میداد و افکار عمومی را برای پذیرش فاجعه آماده میکرد. این یک کنش نظامی در لباس ادبیات بود. قلم در اینجا دیگر ابزار بیان نبود، ماشه ی اسلحه بود. همین امر تبرئهی آنها را تحت لوای آزادی بیان ناممکن میساخت. کتاب با ورود به منازعات فکری درون جبههی مقاومت، عمق دراماتیکتری پیدا میکند؛ جایی که شکاف عمیقی میان دو مدل فکری پیروز یعنی رویکرد ژان پل سارتر و فرانسوا موریاک شکل میگیرد. از یک سو سارتر و دوبووار با تئوریزه کردن «ادبیات متعهد» استدلال میکردند که نوشتن نوعی اقدام عملی است و نویسنده نمیتواند بدون پذیرش عواقب بیرونی واژههایش، در برج عاج پناه بگیرد. از سوی دیگر فرانسوا موریاک، نویسندهی کاتولیک و برندهی جایزه نوبل، با وجود سابقهی درخشانش در مقاومت، در برابر این اعدامها ایستادگی میکرد. موریاک نگران بود که این دادگاههای تصفیه، تحت تأثیر غلیان احساسات پس از جنگ، به یک انتقامجویی سیاسی بیپایان تبدیل شوند و بدعتی را پایهگذاری کنند که در آینده خود آزادی بیان را خفه کند. این تقابل تاریخی منعکسکنندهی یک چالش ابدی در فلسفهی حقوق و سیاست است: چگونه میتوان میان حق ابراز عقیدهی فردی و مسئولیت صیانت از جان انسانها در برابر گفتارهای نفرتپراکن تمایز قائل شد؟ سپیرو در «کلماتی که میکشند» نشان میدهد که این مرز چقدر لغزنده و در عین حال حیاتی است، چرا که در دوران بحران، سیستمهای قضایی ناچارند میان اصول انتزاعی آزادی و واقعیتهای عینی بقای جامعه دست به انتخابی دردناک بزنند. تحلیل جامعهشناختی سپیرو زنگ خطری است برای دنیای امروز تا به یاد بیاوریم که فروپاشی دموکراسیها و آغاز جنایتها، همواره با دگرگونیهای زبانی و عادیسازی خشونت در کلام کلید میخورد. مرز میان نقد سیاسی و توجیه فاجعه، تفاوت ظریفی است که این کتاب با تکیه بر اسناد متقن دادگاهی بر آن دست میگذارد. فهم این اثر به ما کمک میکند درک کنیم که چرا سکوت یا همسویی روشنفکران در لحظات بحرانی، هرگز یک موضع بیطرفانه نیست، بلکه تعهدی ناخواسته به وضع موجود و شریک شدن در پیامدهای ویرانگر آن است.
درباره ژیزل سپیرو
ژیزل ساپیرو جامعهشناس و مورخ فرانسوی است که حوزه تخصصی او ادبیات فرانسه قرن نوزدهم و بیستم است. او برنده مدال نقره CNRS و مدال برنز CNRS است.