«او خود را برای نبرد آماده کرده بود، ولی حالا با میدان جنگی متروکه مواجه بود. دشمن او نه دشمنی زنده، بلکه نبود دشمن بود و داشت او را وادار میکرد که سلاحش را زمین بگذارد...»
اکثرا از فاجعه و وقوع آن دم میزنند ولی کمتر کسی از فردای روز فاجعه صحبت میکند. چگونه میتوان پس از وقوع فاجعه زندگی کرد؟ و این دقیقا سوالی است که در پی آن شخصیت «کمیسر» داستان شکل گرفته است و در گذشتهی شهری بینامونشان پرسه میزند تا بلکه جوابی بیابد. این سوال را کسی مطرح کرده که از دل فاجعه جان سالم به در برد و نهتنها با این کتاب، بلکه با دیگر کتابهایش نیز به دنبال جواب همهجا پرسه زد. و دستاورد این پرسهها به نوبل ادبیات ختم شد و این شخص کسی نیست جز ایمره کرتس.
مورب از میان چمنزار گذشت و بهسمت سراشیبی رفت. نمیدانست کجا میرود و هدفش چیست. گامهایش پیوسته تندتر میشد. مثل سگی شکاری که رد شکار را گم کرده و بهدنبال بوهایی خیالی بهسوی طعمههایی موهوم میرود، از مرتع گذشت، اما جز شکیبایی بهشدت آرام و درعینحال، کینهتوز منظرهها، دامنۀ تپهها و دشتها چیزی دستش را نگرفت. علفها به زانوهایش گیر میکرد و مجبور بود با تقلا از آن زمینهای پوشیده از علف هرز عبور کند. ریگها زیر کفشهایش خرد میشد. ساقۀ گلها از جستوخیز ملخها میلرزید. پروانهها پیش چشمهایش، رقص تابستانی خود را آغاز کردند و کمی دورتر، بر فراز جنگل، شاهینی درنده در کمین شکار پرسه میزد. بهتدریج، وجود کمیسر مسخر احساس بیجای نامحتملبودن شد. آیا سر از جای نادرستی درآورده بود؟ اگر آنچه قرار بود آنجا باشد وجود نداشت، پس شاید همۀ فرضیات پیشین، اشتباه و همۀ شواهد، انتزاعی و نادرست بودند.