مرز مبهم و لغزنده میان دموکراسیهای بحرانزده و الگوهای نوظهور اقتدارگرایی، دقیقا همان نقطه عزیمتی است که کارلوس د لا توره در کتاب «پوپولیسم و فاشیسم: چهرههای نوین اقتدار» دست روی آن گذاشته و تلاش میکند فراتر از برچسبزنیهای سیاسی رایج در رسانهها، تبارشناسی دقیقی از رفتارهای سیاسی حاکم بر جهان معاصر ارائه دهد. در دورانی که قدرتگیری فیگورهای راست رادیکال و جنجالی از دونالد ترامپ در ایالات متحده و ژائیر بولسونارو در برزیل گرفته تا خاویر مایلی در آرژانتین و نایب بوکله در السالوادور، تحلیلگران را به وحشت انداخته، این جامعهشناس اکوادوری بستر خاکستری و تئوریک این مفاهیم را کالبدشکافی میکند. مسئله اصلی اینجاست که آیا جهان در حال بازگشت به تاریکی فاشیسم کلاسیک قرن بیستمی است یا اینکه با پدیدهای کاملا متمایز، بازتولیدشونده و منعطف به نام پوپولیسم افراطی مواجه شدهایم که قواعد بازی را تغییر داده است؟ د لا توره با نگاهی تطبیقی و تکیه بر تجربیات غنی آمریکای لاتین و اروپا، نشان میدهد که این دو پدیده با وجود ریشههای مشترک، در نقطه کلیدی روش و غایت از یکدیگر جدا میشوند. این کتاب بر سه ستون مفهومی دست میگذارد که شباهت ساختاری این دو جریان را آشکار میکند؛ مفاهیمی که در حقیقت موتور محرک بسیج تودهها هستند. اولین ستون، صورتبندی مصنوعی از مفهوم «مردم» به عنوان یک کل واحد، همگن و مطلقا پاک است که در تقابل با «نخبگان» یا دشمنان فاسد تعریف میشود؛ رویکردی که هرگونه کثرتگرایی و تفاوت در بافت جامعه را به نفع یک هویت تودهای صلب نادیده میگیرد. ستون دوم نقش کاریزماتیک رهبر به عنوان تجسم عینی اراده توده است، به طوری که او دیگر یک نماینده سیاسی متعارف درون نهادهای قانونی نیست، بلکه پیوندی عاطفی و بیواسطه با مردم دارد که نیاز به رسانهها یا احزاب رابط را از بین میبرد. در نهایت سیاست در هر دو الگو حالت نمایشی، دراماتیک و هیجانی پیدا میکند که نویسنده آن را «سیاست امر خارقالعاده» مینامد؛ وضعیتی که در آن رهبران مدام با بحرانسازی، دوقطبی کردن فضا و ایجاد احساس خطر دایمی، تودهها را در وضعیت آمادهباش نگه میدارند تا تصمیمات فرانهادی خود را مشروع جلوه دهند. نقطه تمایز بنیادین و شاید تکاندهندهترین بخش تحلیل د لا توره، به کالبدشکافی ابزار خشونت و نحوه برخورد این جریانها با صندوق رای مربوط میشود. فاشیسم کلاسیک، خشونت عریان، فیزیکی و سازمانیافته شبهنظامی را به عنوان یک ارزش ذاتی و روشی مشروع برای تصفیه کامل مخالفان ستایش و نهادینه میکرد، اما پوپولیسم معاصر عمدتا در زمین رپرتوارهای کلامی تند، خشونت نمادین و حملات بلاغی علیه منتقدان و رسانههای آزاد حرکت میکند و تمایلی به استفاده از زور عریان سیستماتیک نشان نمیدهد. از طرف دیگر رهبران فاشیسم به دنبال الغای دموکراسی پارلمانی و جایگزینی آن با همهپرسیهای فرمایشی یا بیعتهای نظامی بودند، در حالی که اقتدارگرایان جدید دقیقا مشروعیت اولیه خود را از دل یک انتخابات پاک و دموکراتیک به دست میآورند. در واقع دموکراسی در جهان امروز دیگر با تانکها و کودتاهای نظامی سخت سقوط نمیکند، بلکه دچار نوعی فرسایش آرام، خزنده و درونی میشود؛ فرآیندی که در آن نهادهای نظارتی، دادگاههای مستقل و جامعه مدنی به نام بازگرداندن قدرت به مردم واقعی بهتدریج فلج میشوند تا دموکراسی به پوستهای خالی و بی معنا تبدیل شود. کتاب «پوپولیسم و فاشیسم: چهرههای نوین اقتدار» با تکیه بر این جزییات ظریف به ما هشدار میدهد که شکلهای نوین اقتدار با کتوشلوار و از مسیر قانونی صندوقهای رای میآیند، نه با چکمههای نظامی و همین ویژگی است که شناسایی و مقابله با آنها را در قرن بیست و یکم تا این حد پیچیده و حیاتی کرده است.