کتاب «کارل مارکس و سنت اندیشه سیاسی در غرب» از هانا آرنت یکی از خوانشهای مهم و انتقادی از مارکس در سنت فلسفهی سیاسی غرب است. آرنت در این اثر میکوشد نشان دهد که مارکس را نمیتوان جدا از تاریخ اندیشهی سیاسی غرب فهمید؛ بلکه او ادامهای از سنتی است که از افلاطون و ارسطو تا هابز، روسو و هگل امتداد دارد. با این حال، آرنت معتقد است مارکس در این سنت تغییری بنیادی ایجاد میکند: او بهجای آنکه سیاست را بر آزادی و کنش انسانی استوار بداند، آن را به مسئلهی کار، تولید و نیازهای مادی پیوند میزند. از نظر آرنت، یکی از ویژگیهای اصلی اندیشهی مارکس این است که کار را در مرکز زندگی انسانی قرار میدهد. این تأکید باعث میشود امور اقتصادی و اجتماعی بر فضای سیاسی غلبه پیدا کنند. آرنت میان سه مفهوم کار، ساختن/تولید و کنش تمایز میگذارد و میگوید که مارکس با برجستهکردن کار، جایگاه «کنش سیاسی آزاد» را تضعیف میکند. به باور او، این جابهجایی یکی از عوامل مهم در شکلگیری سیاست مدرن و حتی زمینهساز برخی اشکال سلطه در جهان جدید است. آرنت در عین حال مارکس را صرفا یک اقتصاددان یا انقلابی نمیبیند، بلکه او را متفکری میداند که میخواست فلسفه را به تاریخ و عمل اجتماعی پیوند بزند. اما نتیجه نهایی این پروژه، از دید آرنت، کاهش شأن سیاست و آزادی انسانی است. بنابراین، این کتاب هم ستایش از قدرت تحلیلی مارکس است و هم نقدی عمیق بر پیامدهای سیاسی اندیشهی او.
هانا آرنت، زاده ی 14 اکتبر 1906 و درگذشته ی 4 دسامبر 1975، فیلسوف و تاریخ نگار آلمانی-آمریکایی بود.آرنت در لیندن واقع در نزدیکی هانوفر و در یک خانواده ی مرفه یهودی به دنیا آمد. او پس از پایان دوره ی دبیرستان، در 18 سالگی وارد دانشگاه ماربورگ شد و تحصیل خود را در رشته های فلسفه، ادبیات یونان و الهیات مسیحی آغاز کرد ولی پس از مدتی، درس و تحصیل را رها کرد و به دانشگاه هایدلبرگ رفت. آرنت که از دوران تحصیل در دانشگاه هایدلبرگ به بعد به یکی از بانفوذترین و خوش فکرترین رهبران چپ آلمان بدل شده بود، از مخالفان سرسخت نازی ها و از مدافعان شوراهای انقلابی چپ بود. او در سال 1929 به برلین رفت و نخستین کتاب خود را منتشر کرد.آرنت سال ها در دانشگاه های ایالات متحده در رشته ی تئوری سیاسی تدریس کرد و از چندین کشور، ده ها دکترای افتخاری گرفت. او همچنین، جایزه ی آلمانی زبان لسینگ و فروید را نیز از آن خود کرد.
او یکی از یهودیانی است که توانستهاست از جریان هولوکاست جان سالم به در ببرد و به ایالات متحده مهاجرت کند. زمینهٔ فلسفه و آثار او حول موضوعاتی همچون دموکراسی مستقیم یا اقتدارگرایی و تمامیتخواهی حکومتهای استبدادی است.