داستان واقعی تفاوتهای نیمکرهای مغز، بیتردید داستانی ظریف و پیچیده است و به همین دلیل دامنه این کتاب گسترده اما در عین حال کاملا منسجم و قابل فهم است. من هرگز قصد نداشتهام این گونه القا کنم که مغز منشا تجربه انسانی است. بیتردید، میان مغز و تجربه انسانی همبستگی وجود دارد. پرداختن به ماهیت این همبستگی ما را از هدف این مقدمه دور میکند. با این حال موضع من به طور خلاصه این ست که ماهیت و ساختار مغز باید با ماهیت و ساختار آگاهی، رابطه ای دوسویه داشته باشد.
ایین مک گیلکریست روانپزشک، فیلسوف و دانشمند علوم اعصاب بریتانیایی است که در سال ۲۰۰۹ کتاب «استاد و فرستادهاش: مغز تقسیمشده و ساخت جهان غرب» را نوشت.
یک طوفان فکری تمامعیار است. این کتاب به راحتی باورهای دیرینهات را به چالش میکشد و نقشهی جدیدی از جهان و مغزت جلویت میگذارد. بله، کتاب حجیم و دشوار است، اما پاداش خواندنش، درک عمیقتری از این است که چرا تمدن ما همزمان در اوج پیشرفت و در آستانهی سقوط است. مکگیلکریست نه یک نظریه، که یک دعوتنامه برای بازپسگیری «جهان زنده» از چنگ «جهان مردهای» که خود ساختهایم، تقدیمت میکند.
خواندن این کتاب مثل این است که یک جراح مغز و یک شاعر بزرگ را در یک اتاق بنشانی و ببینی چطور جهان را برایت تفسیر میکنند. مکگیلکریست کاری کرده که من دیگر نمیتوانم به فکر کردن، کار کردن، یا حتی نگاه کردن به یک تابلو نقاشی به همان شیوهی سابق نگاه کنم. این کتاب یک تجربه است، نه فقط یک مطالعه. اگر احساس میکنی در زندگی مدرن چیزی گم شده، این کتاب یک مسیر تازه به تو نشان میدهد.
«ارباب و فرستادهاش» یک شاهکار میانرشتهای است. آیان مکگیلکریست با تلفیقی شگفتانگیز از علوم اعصاب، فلسفه، تاریخ هنر و ادبیات، روایتی تازه از کل تمدن غرب به دست میدهد. این کتاب با کنار زدن کلیشههای رایج درباره «مغز چپ و راست»، بنیانی محکم برای درک بحران معنا، فردیت و پوچی در جهان مدرن ارائه میکند و به جرأت میتوان آن را یکی از مهمترین آثار فکری چند دههی اخیر نامید.