راوی این داستان زنی است که احساس میکند اتفاقی در حال افتادن در محل کارش است. مدیرش در ساعت دوونیم نیمهشب پیام داده و او را «بانو» صدا زده است. این اولین بار است که اینطور از طریف همکارش مورد خطاب قرار میگیرد. او مجبور شده طلاق بگیرد و با دخترش «آفتاب» به تنهایی زندگی کند. با ورود مدیر جدید و توجه ویژهای که به او میشود، زندگی معمولیاش دچار بحران میشود. نوجوانی آفتاب او را با چالشهای جدیدی مواجه میکند. آفتاب اصرار دارد پدرش به کانون خانواده برگردد. چه ماجراییهایی پیش روی زن قصه است؟ این رمان را بخوانید تا بدانید.