«آخرین دختران» نوشته رایلی سیجر، رمانی در ژانر تریلر روانشناختی، معمایی و وحشت است که با ادای دین به زیرژانر اسلشر، یکی از مشهورترین کهنالگوهای سینمای ترسناک را به فضای روانشناختی و واقعگرایانه منتقل میکند. عنوان کتاب به مفهوم «دختر بازمانده» اشاره دارد؛ همان شخصیت زن جوانی که در پایان فیلمهای کشتارمحور، پس از مرگ دوستانش، زنده میماند و با قاتل روبهرو میشود. اما سیجر بهجای آنکه بر شب حادثه و خشونت عریان تمرکز کند، پرسش مهمتری را پیش میکشد: پس از پایان ماجرا چه اتفاقی میافتد؟ زنی که از قتلعام جان سالم به در برده، چگونه با حافظه زخمی، احساس گناه، نگاه رسانهها و زندگی روزمره کنار میآید؟. ایده مرکزی «آخرین دختران» واسازی همین کهنالگوست. رمان نشان میدهد که بقا به معنای رهایی نیست، بلکه آغاز نوع دیگری از درگیری است؛ درگیری با خاطره، اضطراب، فراموشی و تصویری که جامعه از قربانی میسازد. شخصیت اصلی، کوئینسی کارپنتر، سالها پیش تنها بازمانده کشتاری در کلبهای جنگلی بوده است. رسانهها او را در کنار دو زن دیگر، لیزا و سامانتا، در گروهی ناخواسته به نام آخرین دختران قرار دادهاند؛ عنوانی که در ظاهر نشانه قدرت است، اما در واقع نوعی برچسب رسانهای و هویتی تحمیلی محسوب میشود. کوئینسی نه میخواهد قهرمان باشد، نه نماد بقا؛ او فقط میخواهد زندگی کند، یا دستکم وانمود کند که زندگی عادی دارد. در آغاز داستان، کوئینسی زندگیای منظم، آرام و ظاهرا بینقص برای خود ساخته است. او با وبلاگ شیرینیپزی، رابطهای تثبیتشده و مصرف داروهای آرامبخش، نوعی پناهگاه روانی فراهم کرده تا گذشته را از خود دور نگه دارد. مشکل اینجاست که بخش مهمی از شب قتلعام را به یاد نمیآورد. این فراموشی، که ریشه در ترومای شدید دارد، هم او را از حقیقت محافظت میکند و هم در زندانی نامرئی نگه میدارد. تعادل شکننده زندگی او با خبر مرگ مشکوک لیزا فرو میریزد. سپس سامانتا، بازمانده دیگری که سالها ناپدید بوده، ناگهان وارد زندگی کوئینسی میشود و او را وادار میکند با پرسشهایی روبهرو شود که مدتها از آنها گریخته است: لیزا چرا مرد؟ سامانتا چه میخواهد؟ و در آن شب خونین، واقعا چه رخ داده است؟ یکی از نقاط قوت اصلی رمان، راوی غیرقابلاعتماد آن است. کوئینسی به دلیل شکافهای حافظه، وابستگی دارویی و میل شدید به انکار، نمیتواند تصویری مطمئن از واقعیت ارائه دهد. همین وضعیت، تعلیقی مداوم ایجاد میکند و خواننده را میان همدلی و تردید نگه میدارد. سیجر همچنین در نمایش روانشناسی تروما موفق عمل میکند. انکار، سرکوب خاطرات، پناه بردن به روزمرگی، کنترل وسواسگونه محیط و ترس از فروپاشی، همگی در شخصیت کوئینسی دیده میشوند. کتاب بهخوبی نشان میدهد که قربانی خشونت، پس از حادثه نیز زیر نگاه دیگران گرفتار است؛ رسانهها، افکار عمومی و حتی اطرافیان، از او روایتی ساده و قابل مصرف میخواهند. با این حال، «آخرین دختران» بینقص نیست. نیمه آغازین آن برای خوانندگانی که انتظار تریلری بسیار پرشتاب دارند، ممکن است کند به نظر برسد، زیرا بخش زیادی از روایت صرف نشان دادن زندگی کنترلشده و منفعلانه کوئینسی میشود. برخی پیچشهای پایانی نیز به کلیشههای آشنای ژانر معمایی نزدیک میشوند و همیشه به اندازه فضای روانشناختی اثر تازه و غافلگیرکننده نیستند. افزون بر این، شخصیتهای فرعی، بهویژه نامزد کوئینسی، عمق چندانی پیدا نمیکنند و بیشتر در خدمت پیشبرد پیرنگ باقی میمانند. در مجموع، «آخرین دختران» رمانی سرگرمکننده، پرتعلیق و قابل تأمل درباره بقا، حافظه و هویت پس از خشونت است. رایلی سیجر نشان میدهد که «آخرین دختر» بودن پایان داستان نیست؛ بلکه آغاز نبردی طولانی با هیولاهای پنهان ذهن است. ارزش کتاب در این است که فرمول آشنای وحشت را از صحنه کشتار بیرون میآورد و به قلمرو روان، رسانه و زندگی پس از فاجعه میبرد.