براساس خاطراتی از رزمندگان گردان حمزه سیدالشهدا
داستان در رابطه با نوجوانان رزمندهای است که در جبهه و جنگ هم شیطنت های خود را ادامه میدهند و در طبیعت و با پرندگان روزگار خود را میگذرانند.
بچهها از میان خرابهها گذشتند و خودشان را پشت دیوار مدرسه رساندند و نشستند. چند هفته بیشتر از استقرار نیروها در کنار اروند نمیگذشت. روزها عراقیها با گلولههای سنگین پراکنده که زیاد هم دقیق نبودند، اطراف را گلولهباران میکردند. سعید، آر.پی.جی را حمل میکرد و محسن با اندام ریزنقش و پرجنب و جوش، سه موشک را توی کولهپشتی روی سینهاش فشار میداد. از فکر رویارویی مستقیم با دشمن، دل توی دلش نبود. دلش میخواست چشم در چشم با آنها بجنگد. آتش دشمن هر لحظه شدیدتر میشد و فاصلۀ انفجارها نزدیک و نزدیکتر. فیاضیه در دید دیدهبانهای عراقی بود و حاجمحمود بارها گفته بود که آنجا خیلی خطرناک است. سنگرهای عراقی ساحل رود در دسترس بودند و میشد آنها را به راحتی دید.