نوشتههای کتاب خدا خانه دارد، که شاید در نگاه اول پراکنده به نظر برسند، مطالبی هستند که در طول سالهای 79 تا 82 در مناسبتهای مذهبی مختلف برای مجلات «پرسمان» و «سروش جوان» نوشته شدهاند. دوستان زیادی گفتند که چاپ آنها به صورت کتاب هم خالی از لطف نیست، این شد که بخشی از آنها در این کتاب گردآوری گردید.بعضی روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا میشود. خدا کند در آن روزها، خواندن نوشتههای این کتاب، فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.
بعضی روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا میشود. خدا کند در آن روزها، خواندن نوشتههای کتاب خدا خانه دارد خانم شهیدی، فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.
بخشی از کتاب خدا خانه دارد:
«دو خط موازی، در بی نهایت، در ابدیت هم، به هم نمیرسند.»
مرد این را نمیدانست وقتی تصمیمش را گرفت. میخواست موازی بماند. گفت طوری میرویم که به هم نرسیم. برادهای که در دورهای دلش پنهان بود خندید؛ من اما نخندیدم. از پشت پلک تاریخ، مرد را میپاییدم و دلم میخواست بتواند موازی بماند. زندگی من به عاقبت تصمیم مرد گره خورده بود. ترکیب عجیبی بودیم:
من بیرون بودم؛ پشت پلک تاریخ!
مرد وسط صحرا بود؛
و براده در اعماق مرد؛
و یک تصمیم ما را به هم میپیوست.
شانه در پیچ موجها فرو رفت و نرم تا شانههای زن پایین آمد. مرد در آینه به او خندید. نعلین پوشید. پردهی خیمه را بالا زد. صبح صحرا را نفس کشید. غلامی که آب میآورد از کنارش رد شد: «کاروانی را دیدم. همین نزدیکی. از نام و نشانشان پرسیدم. حسین بن علی و همهی خانواده و دوستانش بودند که به کوفه میرفتند.»
دیدن یک کاروان دیگر، چیز عجیبی نبود. صحرا بزرگ بود؛ به اندازهی عبور دهها قافله از کنار هم، این دل مرد بود که برای این عبور بزرگ نبود. چشمهایش سیاهی رفت. ناگهان چه بلایی بر سرش آمده بود؟
پسر پیغمبر در کاروانی به کوفه میرفت. کجای این خبر، این همه او را برآشفته بود؟ هیچ وقت به دشمنان این طایفه نپیوسته بود؛ ولی باور هم نکرده بود که در قتل عثمان شریک نبودهاند. بعد از آن که پیراهن خونی عثمان دلش را چرکین کرده بود، نزدیک خانوادهی علی علیهالسلام نیامده بود. همان دورها مانده بود. یک قدم پیش و یک قدم پس. بینابین راه! حالا پسر علی علیهالسلام در کاروانی در چند قدمی در حرکت بود. چیزی در دلش مثل اسفند آتش دیده جز زد. غلام را صدا زد: «به همه بگو از کاروان حسین دور میمانیم. از دو راه جدا میرویم. هر جا هم که آنها منزل کردند، ما جلوتر یا عقبتر خیمه میزنیم.»