1. خانه
  2. /
  3. کتاب خدا خانه دارد

کتاب خدا خانه دارد

نویسنده: فاطمه شهیدی
3.1 از 1 رأی

کتاب خدا خانه دارد

Khoda Khane Darad
انتشارات: نشر معارف
ناموجود
100000
معرفی کتاب خدا خانه دارد

نوشته‏‌های کتاب خدا خانه دارد، که شاید در نگاه اول پراکنده به نظر برسند، مطالبی هستند که در طول سال‏های 79 تا 82 در مناسبت‏های مذهبی مختلف برای مجلات «پرسمان» و «سروش جوان» نوشته شده‌‏اند. دوستان زیادی گفتند که چاپ آن‏ها به صورت کتاب هم خالی از لطف نیست، این شد که بخشی از آن‏ها در این کتاب گردآوری گردید.بعضی روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا می‏‌شود. خدا کند در آن روزها، خواندن نوشته‌‏های این کتاب، فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.

بعضی روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا می‏‌شود. خدا کند در آن روزها، خواندن نوشته‌‏های کتاب خدا خانه دارد خانم شهیدی، فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.

بخشی از کتاب خدا خانه دارد:

«دو خط موازی، در بی نهایت، در ابدیت هم، به هم نمی‏رسند.»

مرد این را نمی‏‌دانست وقتی تصمیمش را گرفت. می‌‏خواست موازی بماند. گفت طوری می‏‌رویم که به هم نرسیم. براده‌‏ای که در دوره‌ای دلش پنهان بود خندید؛ من اما نخندیدم. از پشت پلک تاریخ، مرد را می‏‌پاییدم و دلم می‏‌خواست بتواند موازی بماند. زندگی من به عاقبت تصمیم مرد گره خورده بود. ترکیب عجیبی بودیم:

من بیرون بودم؛ پشت پلک تاریخ!

مرد وسط صحرا بود؛

و براده در اعماق مرد؛

و یک تصمیم ما را به هم می‏‌پیوست.


شانه در پیچ موج‏ها فرو رفت و نرم تا شانه‏‌های زن پایین آمد. مرد در آینه به او خندید. نعلین پوشید. پرده‏‌ی خیمه را بالا زد. صبح صحرا را نفس کشید. غلامی که آب می‏‌آورد از کنارش رد شد: «کاروانی را دیدم. همین نزدیکی. از نام و نشانشان پرسیدم. حسین بن علی و همه‏‌ی خانواده و دوستانش بودند که به کوفه می‌‏رفتند.»

دیدن یک کاروان دیگر، چیز عجیبی نبود. صحرا بزرگ بود؛ به اندازه‏‌ی عبور ده‏‌ها قافله از کنار هم، این دل مرد بود که برای این عبور بزرگ نبود. چشم‏‌هایش سیاهی رفت. ناگهان چه بلایی بر سرش آمده بود؟

پسر پیغمبر در کاروانی به کوفه می‏‌رفت. کجای این خبر، این همه او را برآشفته بود؟ هیچ وقت به دشمنان این طایفه نپیوسته بود؛ ولی باور هم نکرده بود که در قتل عثمان شریک نبوده‏‌اند. بعد از آن که پیراهن خونی عثمان دلش را چرکین کرده بود، نزدیک خانواده‏‌ی علی علیه‏‌السلام نیامده بود. همان دورها مانده بود. یک قدم پیش و یک قدم پس. بینابین راه! حالا پسر علی علیه‏‌السلام در کاروانی در چند قدمی در حرکت بود. چیزی در دلش مثل اسفند آتش دیده جز زد. غلام را صدا زد: «به همه بگو از کاروان حسین دور می‏‌مانیم. از دو راه جدا می‏‌رویم. هر جا هم که آنها منزل کردند، ما جلوتر یا عقب‏‌تر خیمه می‏‌زنیم.»

اولین نفری باشید که نظر خود را درباره "کتاب خدا خانه دارد" ثبت می‌کند