1. خانه
  2. /
  3. کتاب ماموریت مخفی

کتاب ماموریت مخفی

3.4 از 1 رأی

کتاب ماموریت مخفی

Secret mission
انتشارات: نشر معارف
ناموجود
180000
معرفی کتاب ماموریت مخفی

کتاب «ماموریت مخفی» نوشته مجید ملامحمدی اثری است که به صورت رمان نوجوانانه نوشته شده و با هدف تشریح وضعیت تاریخی عصر حضرت رضا (ع) روایت می‌شود. این کتاب در قالب داستانی معمایی و جذاب برای مخاطبان نوجوان طراحی شده تا ضمن سرگرمی، به شناخت بهتر شرایط تاریخی و اجتماعی آن دوران کمک کند. این اثر به بررسی وقایع و فضای تاریخی مربوط به زمان امام رضا (ع) می‌پردازد و تلاش دارد با زبانی متناسب با روحیه نوجوانان، پیام‌های تربیتی و معرفتی را منتقل کند. بنابراین، «ماموریت مخفی» کتابی مناسب برای نوجوانان و جوانانی است که علاقه‌مند به داستان‌های تاریخی-معمایی با محتوای دینی و تربیتی هستند و می‌خواهند با فضای تاریخی عصر امام رضا (ع) بیشتر آشنا شوند.

درباره مجید ملامحمدی
درباره مجید ملامحمدی
مجید ملامحمدی در سال 1347 هجری شمسی در خانواده‎ای روحانی در قم به دنیا آمد. پدرش آقای حجه الاسلام والمسلمین محمدمهدی اشتهاردی از نویسندگان برجسته حوزه علمیه قم است. به همین خاطر با کتاب انس گرفت. در سال 1365 وارد حوزه علمیه قم شد. از سال1369 به طور جدی کار شعر و داستان را در مطبوعات کودک و نوجوان شروع کرد.
او عضو تحریریه مجله‎های سلام بچه‎ها و پوپک شد. از آن سال تا کنون حدود پنجاه جلد کتاب در زمینه‎های داستان، شعر و تحقیق از او منتشر شده است. حدود بیست کتابش در جشنواره‎های کتاب سال کشوری برگزیده شده است.
قسمت هایی از کتاب ماموریت مخفی

او مرا خوب می‌شناخت و مثل یک آدم چیزفهم می‌دانست که می‌خواهم کمکش کنم. تیزی خنجر را به بیخ گردن مار کشیدم. مار دهان باز کرد، شل شد و خودش را از دور پای سیاه باز کرد. بعد روی زمین خزید و لابه‌لای بوتهٔ خار بزرگی گم شد. بدون توجه به او، دست به پای سیاه کشیدم و دیدم دارد ورم می‌کند. فورا نوک خنجر را به نقطه‌ای که گزیده شده بود کشیدم. خون با سرعت بیرون زد. سیاه درد می‌کشید، اما تحمل کرد. با گوشهٔ دستارم خون را از جای بریدگی بیرون کشیدم. خون زیادی بیرون زد. برای این‌که اسب بیچاره از حال نرود، دستار را محکم به دور بریدگی بستم، به خیال این‌که زهر مار را بیرون کشیده‌ام. در چشم و چهرهٔ سیاه، ردی از درد و بی‌رمقی بود. فکر کردم باید هرطور شده مرکب سواری‌ام را به کوره‌دهاتی برسانم. روی سیاه پریدم و در حالی که چشم می‌چرخاندم، به این فکر کردم که اگر به خط مستقیم بروم، در همان نزدیکی‌ها به کوره‌دهاتی خواهم رسید. آفتاب از لابه‌لای ابرهای مهاجم، کم‌رمق می‌تابید و هوا سرد شده بود. سیاه لنگ‌لنگان به‌راه افتاد، درست به‌سوی مسیری که من او را هدایت می‌کردم. حالا بعد از دقایقی راه رفتن، بدنش شل شده بود، بی‌اختیار می‌لرزید و اگر زودتر خود را از پشت او پایین نینداخته بودم، حتما زمینم می‌زد. دوباره صدایش زدم: «سیاه! آهای، سیاه من! دوست همدل و هم‌زبانم! چرا جوابم را نمی‌دهی؟!» جوابی نداد. نمی‌خواستم باور کنم که مرده‌است، اما آن مار سبز قطور حتما زهر کاری‌اش را در جسم و جان سیاه ریخته بود و تلاش من برای زنده ماندن اسب بیچاره‌ام، نتیجه‌ای نداشت. دهانهٔ فلزی اسب را به‌دست گرفتم و تکان دادم و چند بار به دو طرف صورتش سیلی سختی نواختم. حالا پلک‌های درشتش هم که پایین افتاده بود بالا نمی‌رفت. سری کج کردم و به مسیری که باید می‌رفتم، خیره شدم. هوا حسابی سرد شده بود. شکر خدا بالاپوش پشمی و گرمی به تن داشتم. آسمان غرق در ابرهایی بود که شانه‌به‌شانهٔ هم می‌دادند تا آسمان را کیپ‌تاکیپ بپوشانند.

اولین نفری باشید که نظر خود را درباره "کتاب ماموریت مخفی" ثبت می‌کند