گاهی انسان، برای آنکه خود را بیابد، باید همهچیز را از دست بدهد؛ باید تا ته تاریکی برود، تا دریابد نور هرگز خاموش نمیشود، فقط چشمی باید داشت که دوباره ببیند.
این کتاب قصه نیست، حدیث دل است. نه قهرمانی دارد و نه معجزهای بیرونی؛ تنها قصهی مردیست که فرومیریزد و در سکوت ویرانی، صدایی را میشنود که همهی عمر درونش زمزمه میکرده است.
او به کلبهای در دل کوه پناه میبرد، اما نمیداند که آن کلبه، محراب دگرگونیاش خواهد شد. نمیداند که واژهای، دستی، اشکی، یا دیداری کوتاه با پیرمردی ناشناس، او را از خود کهنهاش خواهد رهاند.
در این مسیر، او قلم را برمیدارد؛ نه برای نوشتن داستان خویش که برای نوشتن سطرهایی از نجات. چرا که:
قلم زبان سکوت است و سکوت زبان حق.
اگر این کتاب را بخوانی، صدای خودت را خواهی شنید. و شاید، در میان واژهها آینهای بیابی که تصویر گمشدهات را به تو بازگرداند.