آزاده جعفری، نویسنده ایرانی متولد ۱۳۵۹ می باشد.
فاطمه یکساله شده بود. پاهایش تازه جان گرفته بود و چند قدمی برمیداشت و چند کلمهای شکسته صحبت میکرد. "بابا" را خیلی خوب تلفظ میکرد. بعد از شهادت ایرج، مرتضی حال و حوصله درستی نداشت. زیاد حرف نمیزد. وسط خانه دراز میکشید و دستش را روی پیشانی میگذاشت. بعضی وقتها برای اینکه از این حال بیرون بیاید، فاطمه را کنار او میفرستادم. اما مرتضی با هر بهانهای او را دوباره سمت من برمیگرداند. از این رفتار او ناراحت شدم و اعتراض کردم: چرا با فاطمه اینطور رفتار میکنی؟ بچه با امید به سمتت میآید، بالاخره باید بفهمد پدری دارد. اما هر بار او را از خودت دور میکنی. مرتضی گفت: مریم جان! فاطمه همه زندگی من است. فکر نکن دوستش ندارم. اینطور برای تو بهتر است. چرا باید به من عادت کند؟ اگر این بچه به من وابسته شود، کار برای تو سخت میشود. من ماندنی نیستم.