سیروس صابری از راویان در قید حیات دوران دفاع مقدس و جانشین فرماندهی سپاه تهران بزرگ است. او در طول سالهای جنگ، فرمانده گردانهای عمار و جعفر طیار لشکر ۲۷ محمدرسولالله (ص) بود که ۲۰ ساعت گفتگوی مجید محمدولی، محقق و پژوهشگر دفاع مقدس با او، دستمایۀ تهیه و تولید این کتاب شده است. جواد کلاته عربی نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس، در خلال نگارش این کتاب، ده ساعت مصاحبه و گفتوگوی حضوری با راوی انجام داده تا ابهامات و بخشی از خاطرات را تکمیل کند. تو عاشق شدی؛ کتابی است که از دل یک همکاری نویسندگی و بر اساس تجربهای غنی شکل گرفته است. کلاته عربی که نامش بهعنوان نام یکی از نویسندگان این کتاب بر پیشانی اثر درج شده، «تو عاشق شدی» را اولین تجربه نگارش مشترک کتاب با یکهمکار عنوان میکند و میگوید نگارش نخستین نسخه کتاب توسط آزاده جهاناحمدی انجام شده و پس از این مرحله، بازنویسی و تکمیل برخی خاطرات و اطلاعات توسط او انجام شده است. این اثر، مبتنی بر ادبیات واقعگرا و عاری از هرگونه مولفههای تخیلی در ایجاد فضاسازی در صحنهها و دیالوگها است.
سردار صابری در این کتاب خاطراتش از جوانی و انقلاب تا روزهای دفاع مقدس و پس از آن را دقیق و با جزئیات بسیار روایت کرده و به گفته نویسندگان اثر، یکراوی دقیق است. این ویژگی نهتنها بر متن کتاب تأثیر گذاشته، بلکه اعتماد و همدلی خوبی میان نویسندگان و راوی ایجاد کرده است. سردار صابری با دقتی موشکافانه و با نگاهی صادقانه، خاطرات خود از روزهای پرالتهاب دفاع مقدس را برای نویسندگان بیان کرده، بهطوریکه این کتاب توانسته تصویری واضح از مسیر پرفراز و نشیب زندگی وی ارائه نماید. بخش قابل توجهی از کتاب «تو عاشق شدی» به خاطرات حضور صابری در عملیات مهم کربلای پنج میپردازد که این خاطرات لااقل جزء خاطرات بکر و خواندنی برای مخاطبین است.
به پیکم گفتم: «برو به آقارضا خبر بده که مهماتمون تموم شده و اینجا دیگه جای موندن نیست.» بعضی از دوروبریها که کنارم ایستاده بودند، چپچپ نگاهم کردند که چرا صابری این حرف را میزند! حدود ساعت نهونیم ده صبح بود. از بچهها پرسیدم: «چقدر مهمات داریم؟» گفت: «هفت گلولۀ آرپیجی و یک نوار صدتایی تیربار.» مهمات ما ته کشیده بود. تا حالا چند پاتک دشمن را دفع کرده بودیم و دیگر توانی برای ماندن در پشت دژ نداشتیم. به چشم یکی از بچهها ترکش خورده بود. آمد و در سنگر ما نشست. مهدی فاتحی، فرمانده دستهمان، ترکش خورده بود و داشت تمام میکرد. به جواد خراسانی گفتم تا دیر نشده او را با چند نفر به عقب بفرستد. توی آن شرایطی که هر لحظه یک خبر بد میرسید، یک لحظه توی خودم رفتم. با خودم گفتم: «خدایا! ما هیچی نداریم… هیییییچی نداریم… نه هلیکوپتر داریم، نه تانک داریم، نه آتش درست و حسابی. هیچی… هیچی…» یکدفعه حالم دگرگون شد. احساس کردم در این دریای آتش، هیچ یار و یاوری ندارم و به تمام معنا ناامید شدم. یاد پیامبر (ص) در جنگ بدر افتادم. پای منبر شنیده بودم که پیامبر (ص) در جریان جنگ بدر، محاسن مبارکش را روی زمین گذاشت و فرمود: «خدایا! اگر این جماعت شکست بخورند، تو دیگر عبادتکنندهای نداری!» از سنگر بیرون آمدم. سرم را گذاشتم روی خاک و سجده کردم. با خودم فکر کردم حالا که حالم دگرگون شده از خدا چه چیزی بخواهم. میدانستم لحظٔە مهمی است. چیزی که در این لحظه از خدا میخواستم خیلی اهمیت داشت. گاهی یک نفر دعا میکند: خدایا به دل رئیسم بینداز که حقوقم را زیاد کند. یعنی گویی خدا بلد نیست از چه راهی به این شخص پول بدهد و این خودش میتواند نوعی شرک باشد. ولی من به یک جایی رسیده بودم که میدانستم جز خود خدا هیچکس نمیتواند به ما کمک کند.