در این شب پر از انفجار و آشوب، شبی که رژیم پهلوی آخرین نفس هایش را می کشید؛ هانیه تصمیم گرفته بود شرق تهران را ترک کند و به شب گورستان بیاید. شاید این عجیب ترین انتخابش در همۀ زندگی بود.حدود یازده شب در دل تاریکی قبرستان، میان گورهای بی نام، که تنها نشانه شان سنگ های خاک آلود خاکستری بود، دنبال قبر یاور می گشت. در این بخش شهر صدای شلیک ها طنین خفه ای داشت. کنار او، پیرمرد مرده بان با فانوسی کم سو، که نوری زردفام بر صورتش می افکند، قدم به قدم حرکت می کرد. پیرمرد که سال ها در این گورستان تنها زندگی کرده بود، با توجه به توضیح های هانیه و شهرت نام یاور، یادش آمده بود که جنازۀ خونین یاور را سحرگاه بیست و نهم بهمن 1354، درست پیش از طلوع آفتاب، به این جا آورده و نزدیک دیوار غسالخانه دفن کرده بودند. با این حال، پیرمرد هنوز از صحت این یادآوری مطمئن نبود. برای همین ابتدا به سراغ قبری رفته بود که میان قبرهای کهنۀ حدود چهل سال پیش قرار داشت.