اگر مثل بیشتر شاعرها باشد، ته دلش گمان میکند که کاری که میکند به کلی بیفایده است، نه به این دلیل که تجمل است، بلکه به همان معنایی که تار عنکبوتی آویخته به کنج اتاق بیفایده است. همه تار عنکبوت را نادیده میگیرند، گر چه به هر حال کلی پشتکار و حوصله برای ساختنش به خرج داده شده و با این حال میشود بیآنکه کسی متوجه بشود آن را جارو کرد و دور انداخت. گفت، هیچ کس به شعر توجه نمیکند، اما وقتی که پیدایش میکنند و دقیق نگاهش میکنند چیزی خارقالعاده میبینند، مثل تار عنکبوت. گفت، تار عنکبوت هیچ کاری با تاریخ یا سیاست یا منکوب کردن ندارد، در واقعیتی متفاوت با آنها هست و بدیهی است که بسیار ضعیفتر و شکنندهتر از آنهاست. بیشتر با بقا ارتباط دارد تا با قدرت یا خشونت - بهرغم آنها باقی میماند. میشود با یک حرکت جارویش کرد و تمام آن کار را هدر داد، اما کار در گوشهی دیگری از اتاق دوباره شروع میشود.