چه بر سر رازهایمان میآید اگر حافظه دیگر ازمان فرمان نگیرد؟
فرهاد مرد میانسالی که مدتها پیش پایتخت را ترک کرده و در روستایی در شمال زندگی میکند به رسم هر سال برای دیدن پدر و مادر سال خوردهاش به خانهی کودکیاش در تهران باز میگردد. وقتی میرسد خانه در حال فروپاشی است؛
باغچه خشک شده، همه چیز فرسوده است و والدینش دیگر توان رسیدگی به خودشان را ندارند. اتاقی در خانه هست که همیشه قفل است. فرهاد با گذشتن از در اتاق رازی کهنه و ترسناک را میفهمد رازی که با خود میگوید کاش هرگز آن را نفهمیده بود.
بهار کا توزی فارغ التحصیل رشتهی فلسفه است. او در همیشه پسر داستانی ساده خلق کرده از بازگشت پسری به خانهاش؛ به آغوش مادر، اما نه خانه آن طور است که بود، نه اهل خانه و نه شاید دیگر خود او. همیشه پسر روایتی هراسآلود از زوال است، نمونهای کمیاب از دستهی داستانهای وهمناک در ادبیات فارسی.
فقط مونده بود ایشون هم داستان بنویسند. چی به سر چشمه اومد!