فرهنگ قهوه، در واقع، بهترین نمونهای است که امروز برای یک فلسفهی زندگی روزمره در اختیار داریم؛ نوعی دین «اینجا و اکنون» که نه به خدایی نیاز دارد و نه به هیچ امر فراطبیعی. البته «آیین چای» و «قهوهگرایی» یکسان نیستند؛ دستکم نه بهطور کامل. زمانی که اوکاکورا اصول و مبانی آیین چای را شرح داد، در حقیقت به سنتی صورتبندی میبخشید که از پیش در فرهنگ ژاپن بهطور کامل شکل گرفته بود. اما قهوهگرایی هنوز از چنین مجموعهی منسجم و تثبیتشدهای از ارزشها و شیوههای زیستن برخوردار نیست. بااینحال، بذرهای قهوهگرایی را میتوان در آیینها، عادتها و رسوم نوشیدن قهوه یافت. این جریان، تجلی تازهای از فلسفهای کهن است؛ فلسفهای که هنوز در تاریکی، در جستوجوی کاملترین و راستینترین بیان خود گام برمیدارد. رشد فرهنگ قهوه در غرب، بازتاب اشتیاقی است که شاید بسیاری حتی از وجود آن در خود آگاه نباشند: اشتیاق به زندگیای که با خود در صلح باشد و از شتاب و کشمکش بیوقفهی جهان مدرن فاصله بگیرد.