اولش باران آرام به کوه میزد و ما فقط کلاه کاپشنمان را روی سرمان کشیده بودیم، اما چند تا رعد و برق وحشتناکانهی دیگر هم که زد و باران یکهو تند شد، خیلی ترسیدیم. طناب را گرفته بودیم و پشت سر هم، آرام پایین میرفتیم. دانههای درشت باران مه را شسته بود و حداقل جلومان را میدیدیم؛ اما زیر پایمان واقعا لیز بود. شیب کوه تندتر از آنی بود که فکرش را میکردیم. انگار داشتیم از یک دره پایین میرفتیم. بالا که میآمدیم آنقدر سرمان گرم جستجو بود که اصلا متوجه نشده بودیم. هر بار مجبور بودیم طناب را که شل و ول بود، محکمتر بچسبیم، تا سر نخوریم. اما یکهو طناب پاره شد. ما هم دستمان را به اولین درخت گرفتیم که پرت نشویم پایین.
حالا من و سیاوش و تیام و شاهین به یک درخت چسبیده بودیم و سیامک و میلاد و کاوه هم به یک درخت دیگر. درخت آنها بزرگتر بود. حتی ریشههایش هم از زمین بیرون زده بود؛ اما پشت سرش دیگر درختی نبود.