رای بهتر فهمیدن داستان این کتاب، پیشنهاد میکنم آن را در حالی که با یک دست از شاخههای یک درخت آویزان شدهاید و انگشت شست پای راستتان را توی لانهی مورچهها فرو کردهاید، و کلاغی روی سرتان نشسته بخوانید.
یک گربهی موبایلبهدست به نام «یکجفتجوراب»، یک آقایی که از توی زمین روییده به نام «درخت آدمیزاد»، یک جاسوس مافیا به نام «خردل»، یک آقاگندهه و یک کپه آشغال با مسئولیت خودشان توی این داستان هستند.
با معرفی کاغذ مچالهای به نام «شام آخر» که توی خانه صدایش میزنند «شوماخر»!