همانطور که روزها میگذشتند و ما بزرگتر میشدیم، احساساتم نسبت به او رنگ دیگری میگرفت. روزهایی که نمیدیدمش بی حوصله و عبوس میشدم و وقتی که کنارم بود دلم میخواست هر ارتعاش صدایش را، هر حرکت دستها و چشمهایش را هزار بار ببینم و بشنوم. چقدر تمام نشدنی بود برای من. انگار هر روز چیز جدیدی درونش کشف میکردم. اما مردد بودم که او در مورد این احساساتم چه فکری خواهد کرد. نکند به نظرش کودکانه یا سطحی بیاید؟ نکند مرا از دوست داشتنش منع کند؟ پس چیزی نمیگفتم و از این حس ارزشمند، درون قلبم مثل الماسی پنهان محافظت میکردم.
یکی از همان روزها که مشغول جمع کردن اتاقش بودیم تصادفا دستم به دکمهی پیغامگیر تلفن خورد و پیامی که پخش شد مرا در حیرت فرو برد.
شیما آجورلو نویسنده ایرانی متولد سال 1363 میباشد.