داستان درباره دو خواهر به نامهای غزل و نغمه است که همراه با مادر فداکارشان زندگی میکنند. پس از فوت پدر در یک تصادف، داییشان نادر نقش حامی را برای خانواده ایفا میکند. در یکی از سفرها به شمال، غزل توسط جوانی به نام شهروز از غرق شدن نجات مییابد و این اشنایی به عشقی عمیق میان انها منجر میشود. با این حال، بیماری شهروز و سوءتفاهمهایی، زندگی انها را تحت تاثیر قرار داده و مدتی انها را از هم دور میکند.
سهیلا دانشی (غزل)، نویسنده ایرانی متولد ۱۳۶۲ می باشد.
به قول مادرش عشق زیاد داشت کار دستش میداد. به او که با خوشحالی با صدای خواننده هم نوا شده بود ذول زد و خندید. در دل ارزو کرد شادی و عشق میانشان هرگز به پایان نرسد. میترسید خوشیها و سعاتش ناگهان به پایان برسد. اما نگاه پر برق مرد که فریاد میکشید بی او میمیرد، خیالش را تا حدی راحت میکرد.