غروب- درونی- ماشین
تصویر از پشت شیشهٔ جلویی تاکسی فرودگاه که در جادهٔ منتهی به شهر پیش میرود. نرگس زنی پنجاه ساله، ناراحت و گرفته در صندلی عقب ماشین نشسته و به بیرون چشم دوخته است. ناصر شصت ساله و همسر نرگس در صندلی جلویی ماشین نشسته و خیره به روبهروست.
نرگس: (رو به راننده.) آقا لطفا برین سمت جنوبی دریاچه!
راننده از توی آینه سعی میکند نرگس را ببیند.
راننده: ولی آقا فرمودن برم هتل.
نرگس: اول برید سمت دریاچه، بعد هتل!
راننده: ولی مسیرمون...
ناصر به راننده اشاره میکند که برگردد.
راننده: بله چشم!
راننده از سرعتش کاسته و راهنما میزند. دور زده و به مسیر دیگری میپیچد.»