هنر گاسپادینف در راه دادن به علوم دیگر و پراکنده کردن آن ها در طول روایت هم احترام برانگیز است.او موفق می شود هم نشینی دلنشینی بین رمان و مثلا زیست شناسی، فیزیک یا ستاره شناسی برقرار کند، و این کار را به گونه ای انجام می دهد که جا به جایی ها و هم نشینی های میان این ها، نه تنها ملال آور نیستند که طنین انداز و پرمعنا از آب درمی آیند.و اندوه. اندوه راوی و رگه هایی از احساس گناه پنهان و تلاشش برای توجیه آن شما را از نظر عاطفی در هم می کوبد.این شدت عاطفی فروخفته در راوی و روایت گاسپادینف از آن رخداد فاجعه بار که به تدریج آشکار می شود در نهایت باعث می شود که جان مایه ای شکل بگیرد و گاهی نم اشکی به گوشۀ چشم های خواننده بیاورد.این لحن دلشکسته، اثر گاسپادینف را بسیار صادقانه تر و در عین حال معاصرتر از آن چیزی می کند که در نگاه نخست به نظر می رسد.هرگز این حس به شما دست نمی دهد که داستان کاملا جنبۀ خیالی دارد، و در نهایت، این ویرانی شخصی است که از میان شکاف های رمان طبیعی گاسپادینف سرریز می کند و بیش از هر چیز دیگری، نو و طبیعی به نظر می رسد.