نمایشنامه «رویاپرداز توده» نوشته آنتونیو بوئرو بایخو، مخاطب را به مادرید سال ۱۷۶۶ و دورهای پرتنش از تاریخ اسپانیا میبرد. در مرکز داستان، اسکوئیلاچه، سیاستمدار و وزیر اصلاحطلب دربار کارلوس سوم قرار دارد؛ مردی که در پی تغییر و اصلاح جامعه است، اما برنامههای او با نارضایتی مردم، مخالفت اشراف و تنشهای سیاسی روبهرو میشود.
با بالا گرفتن اعتراضها، آنچه در ابتدا اختلافی بر سر برخی تصمیمات حکومتی به نظر میرسد، به بحرانی گستردهتر تبدیل میشود. نمایشنامه از خلال این رویارویی، پرسشهایی درباره قدرت، اصلاحات اجتماعی، خواست مردم و فاصله میان نیت سیاستمداران و برداشت جامعه مطرح میکند.
بوئرو بایخو شخصیت اصلی خود را در موقعیتی دشوار قرار میدهد: آیا میتوان جامعهای را برخلاف خواست یا بدون همراهی مردم اصلاح کرد؟ مرز میان آرمانگرایی و تحمیل از بالا کجاست؟
«رویاپرداز توده» در پس یک واقعه تاریخی، داستان مواجهه آرمان با واقعیت را روایت میکند و نشان میدهد تصمیمات سیاسی چگونه میتوانند تحت تأثیر منافع، ترس، بیاعتمادی و مناسبات قدرت قرار گیرند.
اسکوئیلاچه (آرام میخندد.) من رو به ریاکاری متهم میکنین؟ (بلند میشود و قدم میزند.) خب، درسته. ولی ریاکار کیه؟ یه بدبختی که فقط بلده دو تا رو داشته باشه. در اصل، هم کسایی که بد پنهانکاری میکنن هم کسایی که خوب پنهانکاری میکنن به این آدم توهین میکنن. اسکوئیلاچهی ریاکار باید دروغ بگه، ولی چون بد دروغ میگه، ازش متنفرن. اون از اون آدمهای دوستداشتنی نیست که برای هرکسی یه چهره داره؛ اون فقط دو تا چهره داره و همیشه چهرهی واقعیش معلومه... (جدی) چهرهی واقعی یه مرد سادهزیسته که، وقتی توی بازی هدایا و چاپلوسی وارد میشه، هیچی برای خودش نمیخواد. مردی که حاضره با همهی اشراف اسپانیا دشمن بشه، و اگه لازم باشه، از هر اقدامی برای بهبود حال کشوری که یه روزی داشت از بین میرفت دفاع کنه.