دیروقت رسیدیم،عادل گفت:«این وقت شب خوب نیست مزاحم عممو یوسف بشیم»راست میگفت.رفتیم مسافرخانه «خسروی» شب جمعه بود و شلوغ مشتی سرباز و تک و توکی خانواده،شاید هم عازم خراسان. مسافرخانه چی به بسته های چای نگاه کرد و گفت:«فروشیه؟» عادل گفت:«سوغاتیه
مقالات مرتبط با کتاب سفر خاک
توصیه های «جویس کارول اوتس» درباره هنر خلق «داستان کوتاه»