کتاب آمیخته به بوی ادویه ها

Amikhte Be Bou-ye Advieh-ha
کد کتاب : 17868
شابک : 978-6004054355
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 104
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2019
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 29 فروردین

معرفی کتاب آمیخته به بوی ادویه ها اثر مریم منوچهری

"آمیخته به بوی ادویه ها" مجموعه ای است از داستان های کوتاه به قلم "مریم منوچهری" که همگی در فضایی امروزی و با لحن روایی روان و شیرین اتفاق می افتند. داستان های کتاب "آمیخته به بوی ادویه ها" با فرهنگ و حال و هوای مردم جنوب ایران عجین شده و قسمت هایی از کتاب که با لهجه ی این مردم خونگرم به نگارش درآمده، به مخاطب در فضاسازی بهتر داستان کمک می کند.
هر کدام از داستان های کتاب "آمیخته به بوی ادویه ها" به نحوی به جنوب مرتبط هستند و با وجود اینکه فضای حاکم بر غالب قصه ها، غمناک و تامل برانگیز است، اما توصیفات "مریم منوچهری" از طعم و مزه ی غذاهای جنوب، کوچه ها و کافه های آن، سبب شده تا خاطره بازی های کتاب زیبا جلوه کند و حس خوبی را برای مخاطب به همراه داشته باشد. تکه های پنهان قصه ها، در عین سادگی روایت، خواننده را شگفت زده می کنند و شخصیت های کتاب "آمیخته به بوی ادویه ها"، همگی در عین سادگی و صمیمیت، باصلابت و توفنده اند.
"آمیخته به بوی ادویه ها" به قلم "مریم منوچهری" منهای داستانی به همین نام از هفت داستان دیگر تشکیل شده که عبارت اند: "دقیقه ی هشتاد و یک"، "ننه مملکت"، "این شط کوسه دارد"، "کافه ی حاج رییس"، "لنج ابوفواد"، "یک روز تابستانی عبد مرد" و چهار ثانیه به پایان". داستانی که عنوان کتاب از آن برگرفته شده، قصه ای است از دوری دو عاشق، یکی اهل ایران و دیگری اهل قاهره که نمی توانند از وطن هایشان جدا شوند و ناچار، عشقشان محکوم به فاصله است.

کتاب آمیخته به بوی ادویه ها

قسمت هایی از کتاب آمیخته به بوی ادویه ها (لذت متن)
خانه های قدیمی که خراب شدند و هر کداممان صاحب زمین شدیم، علی و ننه اش خانه خودشان را ساختند. ننه علی زن جانداری بود. همیشه سرش را بالا می گرفت و با شانه صاف راه می رفت. هیچ مردی زهره نداشت به او نگاه چپ کند. صاف زل می زد که «چی می خید؟» از هیچ مردی خوف نمی کرد. زن ها هم دوستش داشتند. می دیدند چطور مردش که رفت، وانماند و ایستاد روی دو تا پاهاش. بعدها نقل زن ها بود که حتی چند صباحی دلش رفت پی مردی که هیچ کس نامش را نمی دانست. یکی از شب ها که به عادت همیشه یک گوشه حیاط دور هم می پلکیدند و پک به قلیان می زدند، از دهان ننه گذشته بود که کاش بختم یک طور دیگر بود. بعدها زن ها می گفتند درست است که آفتاب بدجور دودش داده بود اما خوب بلد بود از پس مرد، اگر مردی داشت، بربیاید. زن ها توی گوشش خوانده بودند، علی قد می کشد و می رود. فکرت پی وقتی باشد که تنها می مانی. اما ننه علی همیشه آهی می کشید و می گفت بسوزد بی بختی و توی خیال های دور و درازش فقط همان علی می ماند و بس.

نیم خیز شد روی مبل و پرسید: «تو از همهٔ کاراش خبر داشتی؟» گفتم: «شاید پاش لغزیده و افتاده.» گفت: «خدا کنه. ولی پلیس گفت خودکشی بوده.» بعد با لکنت و کمرویی ادامه داد: «با کسی ارتباط نداشت؟» نگاهش کردم و از زیر دلم شروع کردم لرزیدن. از خودم تعجب می کردم. نمی توانستم تصمیم بگیرم برای چه چیزی خودش را کشته باشد، بهتر است. زن دیگری؟ اگر زن دیگری هم توی این شهر باشد که عزادار عبد نشسته باشد گوشه ای، من باید چه حالی داشته باشم؟ من عاشق عبد بودم. سی ساله بودم که عاشقش شدم. پنج سال پیش. سربالایی گیشا را آرام آرام می رفتم بالا و برف می بارید. آخرهای پاییز بود که عاشقش شدم. خانه ام توی یکی از کوچه های فرعی گیشا بود. صبح زود می خواستم بروم سر کار که چشممان افتاد به هم.