کتاب درخت دروغ

The Lie Tree
برنده ی جایزه ی لس آنجلس تایمز سال 2015
کد کتاب : 22224
مترجم : الناز ذهبی
شابک : 978-6008111764
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 396
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2015
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 18
زودترین زمان ارسال : 3 تیر

برنده ی جایزه ی کاستا بوک سال 2015

برنده ی جایزه ی لس آنجلس تایمز سال 2015

برنده ی جایزه ی بوستون گلوب سال 2016

نامزد دریافت جایزه ی لوکوس سال 2015 و چندین جایزه ی ادبی دیگر

معرفی کتاب درخت دروغ اثر فرانسیس هاردینگ

درخت دروغ هفتمین رمان خیالی کودکان از فرانسیس هاردینگ است که در سال 2015 توسط ناشران مکمیلان منتشر شد. این کتاب برنده کتاب سال 2015 کاستا شد.

درخت دروغ داستان آن راجع به دختری 14 ساله است که پس از انتقال خانواده به جزیره خیالی وانه ، پدرش در شرایط اسرارآمیز کشته می شود. او در تلاش برای کشف آنچه برای پدرش اتفاق افتاده است ، درختی را کشف می کند که با تغذیه از دروغ های زمزمه شده حقایق را فراهم می کند. هرچه دروغ بزرگتر باشد ، افراد بیشتری به آن ایمان می آورند ، واقعیتی که کشف می شود بزرگتر است. این دختر می فهمد که در دروغ گفتن تبحر دارد و درخت ممکن است کلید قتل پدرش را در دست داشته باشد ، بنابراین شروع به گسترش نادرست ها در سراسر جامعه جزیره ای کوچک خود می کند. اما وقتی داستان هایش از کنترل خارج می شوند ، او می فهمد که جایی که دروغها اغوا می کنند ، حقایق خرد می شوند.
ایجاد جنگ بین علم و دین به همین ترتیب کمی کلیشه است ، اما ، هاردینگ نویسنده درخشانی است ، و او این کار را عملی می کند.

نوشته های او ، مثل همیشه ، درخشان است - کامل و غنی و فوق العاده زیبا. شخصیت اصلی این اثر دختری در جامعه ای ستمگر است که با احساس درست و غلط درونی خود راه هایی برای نبرد پیدا می کند و رمز و راز را حل می کند.

کتاب درخت دروغ

قسمت هایی از کتاب درخت دروغ (لذت متن)
خستگی رنگش پریده بود و تا چانه اش را با شال پوشانده بود، مثل همیشه بلند و رسا با دیگران حرف می زد؛ گرم، آرام و خودمانی. میرتل با نشان دادن چهره ی بانویی جذاب و باایمان، دیگران را به رودربایستی می انداخت تا از خود، جوان مردی نشان دهند. « ممنونم، اونجا، دقیقا اونجا... اگه اشکالی نداره، از کنار ببرین... خب، لطف شما توی ذهنم می مونه... می ترسم مدارک و پروژه های همسرم... کشیش ایراسموس ساندرلی، طبیعت شناس مشهور... تو این هوا دوام نیارن... » پشت سرش، دایی مایلز با صورتی گرد و شیرین، با آرامش خاصی در صندلی اش چرت می زد. نگاه فیث از او رد شد و به اندام ساکت و بلندی در آن طرف افتاد. پدر فیث با کت کشیشی مشکی و کلاه لبه دارش که روی ابروهای بلند و بینی عقابی اش سایه انداخته بود، آنجا ایستاده بود.

ولی در یک سال گذشته، میرتل تصمیم گرفته بود فیث را بیشتر کنترل کند. بنابراین، مثل گذشته او را در مهدکودک و مدرسه رها و فراموش نمی کرد. بلکه مرتب و سرزده به مدرسه اش می رفت و یا ناگهانی و اجباری، او را به شهر می برد. در یک سال گذشته، نزدیک شدن رابطه با میرتل برای فیث، مثل این بود که هر بار قوطی طلاکاری شده ای را خراش بیاندازند. فیث حس می کرد مثل عروسکی کهنه، در دست های کودکی بی تاب و پرتحرک به این ور و آن ور کشیده می شود. جمعیت کم کم برای آن ها جا باز کردند. سه چمدان روی هم و کنار صندوق فیث چیده شده بودند که میرتل با رضایت کامل رویشان نشست. « امیدوارم جایی که آقای لامبنت برامون گرفته، اتاق مهمون خونه ی مناسب هم داشته باشه و خدمتکارا هم خوب باشن. آشپز باید انگلیسی باشه. اگه قرار باشه آشپز هر وقت دلش بخواد حرف منو بفهمه، من نمی تونم خونه رو اداره کنم... »

در یک ماه گذشته، خانواده در سکوت عجیبی فرو رفته بود. نگاه ها، پچ پچ کردن ها و تغییراتی ظریف در رفتارها پدید آمده بود و ارتباط بین آن ها به تدریج کم شده بود. فیث متوجه این تغییر شده بود ولی نمی توانست دلیلش را حدس بزند. تا اینکه، یک روز یکشنبه که خانواده داشت از کلیسا برمی گشت، مردی با کلاه لبه دار سمت آن ها آمد و خودش را معرفی کرد. او چندبار سر فرود آورد و تعظیم کرد؛ لبخندی مصنوعی روی صورتش بود. مقاله ای درباره ی سوسک ها نوشته بود و می خواست بداند که جناب کشیش، آن را بررسی می کند یا نه؟ کشیش قبول نمی کرد و حتی در برابر اصرار مرد، سردتر و عصبانی تر می شد. مرد غریبه با آنکه برخورد محترمانه ای نمی دید،